ویرگول
ورودثبت نام
ناهید
ناهیدTextrovert
ناهید
ناهید
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

امید بودنت، جاری‌ترین زنده‌رود است...

گاهی بازگشت به مکان‌های قدیمی، تنها تماشای آجرها و سنگ‌ها نیست؛ رویارویی با آدم‌هایی است که بخشی از گذشته‌مان را در چشمانشان جا گذاشته‌ایم.
​«هنوز هم عادت داری غرقِ خاطرات شوی؟»
​سرم را برمی‌گردانم. خیلی وقت است که او را می‌شناسم. اما هیچ‌وقت عادت نداشتم از یک «غریبه‌ی آشنا» گله کنم.
دوباره می‌پرسد: «پس هنوز هم به زاینده‌رود می‌آیی؟ فکر می‌کردم دیگر خسته شده باشی!». 
​پاسخ می‌دهم: «آن خستگی مال قدیم‌ها بود. می‌دانی، آدم از چیزی که هر روز جلوی چشمش باشد، دلزده می‌شود.». او از بدو تولد اینجا بود، اما حالا که دور شده، انگار دلتنگی امانش را بریده است. 
​من شبیه او نبودم؛ شاید خاطرات چندان خوشی از اینجا نداشتم. ناکامی‌های زیادی دیده بودم، اما با این حال زادگاهم را دوست داشتم؛ مثل مادری که در دامنش بزرگ شده باشی. مگر می‌شود از او دل برید؟ برای من که هیچ‌وقت دریا را از نزدیک ندیده بودم، این یک عادت قشنگِ کودکی بود که خیال کنم زاینده‌رود، زنده‌ترین دریای دنیاست. اما همین خیال‌پردازی‌ها بود که مرا به راکد ماندن قانع می‌کرد. شاید رود هم از من خسته شده بود؛ بس که تکرارِ ملال‌آورِ روزهایش بودم. 
​سکوت سنگینی بینمان حاکم می‌شود. گویی او هم از این سکوت خسته شده که ناگهان بی‌آنکه بپرسم، دلیل آمدنش را توضیح می‌دهد: «برای یکی از پروژه‌های معماری آمده بودم، گفتم سری هم به اینجا بزنم.». 
​سوالی بی‌ربط می‌پرسم: «هنوز هم در مسابقات عکاسی شرکت می‌کنی؟».
لبخندی می‌زند: «آره خب، اما دیگر انتظار جایزه ندارم. دغدغه‌های مهم‌تری پیدا کرده‌ام.»
​اما من... من هنوز در لایه‌های زیرین وجودم دوست داشتم در مسابقات عکاسی، کتابخوانی، نویسندگی یا هر رقابت دیگری برنده شوم. این دلخوشی‌های کوچک، تنها راهی بود تا فراموش کنم در زندگی واقعی، یک بازنده‌ام. مگر قرار بود تا کی زندگی کنم؟
​می‌پرسد: «راستی، در این هشت سال چه کار می‌کردی؟»
کوتاه می‌گویم: «زندگی!»
با تعجب نگاهم می‌کند: «یعنی قبل از آن زندگی نمی‌کردی؟»
می‌گویم: «نه، فقط نفس می‌کشیدم.». 
​می‌گوید: «چندان خاطرات خوشی از من نداری، نه؟». دوست ندارم کسی را از خودم دلگیر کنم، پس جواب می‌دهم: «ربطی به خوب یا بد بودن خاطره ندارد. گاهی لازم است به آدم بگویند چقدر وقت دارد؛ آن‌وقت است که حتی اگر نخواهی هم، مجبور می‌شوی زندگی کنی...». 
​حس می‌کنم منظورم را درک کرده است. چشمانش را بالا می‌گیرد تا اشک مزاحمی را که در گوشه‌ی پلکش خانه کرده، نبینم. با بغضی که در صدایش دویده، دوباره می‌پرسد: «نگفتی... هنوز هم خودت را در خاطرات غرق می‌کنی؟». 
​نگاهی به بستر خشک رودخانه می‌اندازم و می‌گویم: «آن مال زمانی بود که زنده‌رود، هنوز "زنده" بود. حالا دیگر اشک‌ها و لبخندهایم را همین‌جا خاک می‌کنم. کسی چه می‌داند، شاید یک روز دوباره امید جوانه زد

و ما هم سبز شدیم...»

داستان کوتاهزاینده روداصفهانخاطراتعکاسی
۲
۰
ناهید
ناهید
Textrovert
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید