شمردم آن شب و روزی، که پیر خانهی مستان
دو چشم خود که ببسته، برقصد از سَر و دستان
درون جمع بدیدم، که چشم خود بِرُباید
چرا که اشک روان شد؛ دو گونه را ننشست آن
کجا رَوی تو ستاره؟ میان طُرقبه چونان
به آشیانه روان شو، بمان کنار نِیِستان
اگرچه نیست کسی در، بهارِ گوشهی بُستان
درون خود بنگر چون، که خویش را به در است آن