
تو ندانی که قصهی تن چیست
قصههای یه سر بریدن چیست
تو نمیدانی که روح را غم بُرد
که ز غم بشر تواند مُرد
غم مرا پیشتر به بیشه زده ست
تیشههای مرا به ریشه زده ست
روزها مُردهاند و شب خاموش
لحظهها یک به یک بدون هوش
خانهها بی چراغ میمیرند
یارها از فراغ هم پیرند
پن:شاید یه روز این شعر رو ادامه دادم...