قدم میزنم و آرام آرام به کنار اسکله میروم. اجازه میدهم صدای امواج آنچه در ذهنم میگذرد را آرام کند. خیلی زود تسلیم میشوم، میدانم که نمیتوانم صدای درون سرم را آرام کنم، اما امواج دریا به تلاششان ادامه میدهند. باد خنکی هم میوزد و سرم را نوازش میکند، اما من خواهان نوازشهای اویم. از آن زمان ثانیههای زیادی به دقیقه، ساعت، روز و سال تبدیل شده اما هیچکدام باعث نشده او را فراموش کنم.
سالها پیش، وقتی تازه وارد دانشگاه شده بودم دیدمش. همان موقع احساساتی را در خودم دیدم که هیچوقت پیشتر ندیده بودم. وقتی دبیرستانی بودم فکر میکردم عشق فقط ناشی از یک نوع عادت است. عادت به اینکه مثلاً با فلان دختر در ارتباط باشی، مثل یک دوست. البته آن موقعها میدانستم که میل جنسی هم مطرح است، بنابراین قضیه را فقط در تمایل جنسی و عادت به یک ارتباط دوستانه میدیدم. وقتی احساسم نسبت به آن دختر را دیدم، فوراً ذهنم رفت سراغ همین موضوع. با خود گفتم که احتمالاً به قول جوانان امروزی کراش زدهام. واقعاً هم ممکن بود چنین باشد، آخر پیش از آن ارتباطی با جنس مخالف نداشتم و عمدتاً در محیطهای مردانه حضور داشتم. از طرفی به خودم قول داده بودم که دانشگاه را جدی بگیرم و درسهایم را با نمرات خوبی بگذرانم. راستش را بخواهید از قبل به چنین موقعیتی فکر کرده بودم. بنابراین، طبق آنچه که تصمیم گرفته بودم به این حس بیتوجهی کردم.
اما زمان بیرحم است. پاسخم را با دیدن دستهایِ زیبایش در دست مردی دیگر داد. حس بدی به من دست داده بود، انگار چیز مهمی را از دست داده بودم. اما کماکان فکر میکردم این ناشی از همان احساسیست که انتظار داشتم با تغییر محیط و حضور در محیطی مختلط به من دست بدهد. پس تلاش کردم فراموشش کنم، زیرا اهداف و نمراتم برایم اهمیت بیشتری داشتند. در آن زمانها بود که کرونا فراگیر شد و کلاسها مجازی شدند. انتظار داشتم دوری ما از هم و ندیدنش در کلاسها باعث شود که فراموشش کنم و بتوانم وقتی کلاسها حضوری شد دوباره مانند یک انسان عادی با او ارتباط برقرار کنم، ارتباطی کاملاً عادی، بدونِ اینکه چیزی در درونم تکان بخورد.
سالها سپری شدند، اما خیالِ وصالش مرا رها نکرد. دیگر قانع شده بودم که این نمیتواند فقط یک حس ساده باشد. دیگر میدانستم این چیزی که قلبم را اینچنین میفشرد میبایست عشق باشد. احساساتم آنچنان عمیق شده بود که بارها خوابِ او را میدیدم. خواب میدیدم که با هم قدم میزنیم، او به من لبخند میزند - همان لبخندهای زیبایی که برق چشمهایش را با سفیدی دندانهایش سِت میکرد، او را در آغوش میگیرم و میبوسم و باز هم به قدم زدن ادامه میدهیم و من سرشار از شعف و شادی میشوم. دیدنِ این خوابها و آگاهی از میلِ درونیام به وصالِ او، رنج زیادی بر من تحمیل میکرد.
البته جنسِ این رنج متفاوت بود. توصیفش بسیار سخت است، انگار نوعی رنجِ شیرین بود که با داشتنش برای خودم دل میسوزاندم و در عین حال چراغِ امیدی را درونم روشن نگه میداشتم. باید این موضوع را اضافه کنم که آن موقعها تا حدودی به پوچی رسیده بودم و همهچیز را بیمعنا و بیهوده میدیدم و شاید دقیقاً همین موضوع بود که این رنج را متفاوت میکرد. انگار این رنج با رنجِ "وجود" متفاوت بود. انگار پاسخی بود به رنجِ "بودن". اگر وجود داشتم و همهچیز بیمعنا و بیهوده بود، پس این چه احساسی بود که اینچنین عمیق مرا درگیر خود کرده بود و فقدانِ گرمایِ حضورِ یار اینچنین مرا میآزرد؟ آن هم مَنی که دیگر نسبت به دنیا و معنای زندگی کرخت شده بودم و چیزی حس نمیکردم!
در خلالِ آن سالهای آموزش مجازی حسابی به او فکر کردم، تا آنکه تصمیم خودم را گرفتم. میخواستم با او ارتباطم را آغاز کنم. شب تولدش از کیک تولدش استوریای گذاشت و من هم با تبریک گفتن سرِ صحبت را باز کردم. به نظر همهچیز خوب پیش میرفت اما در آن موقع کشور بسیار ناآرام بود و سرعت اینترنت بسیار کند شده بود و حتی به سختی میشد در اینستاگرام پیامی را رد و بدل کرد. به همین خاطر، به پیشنهادِ او، صحبتهایمان را به تلگرام بردیم. ناگفته نماند که من این را چراغ سبزی تعبیر کرده بودم. به نظرم میرسید که مایل است با من مکالمه داشته باشد.
به خاطر دارم که آن روزها دیگر زندگی برایم معنی داشت و هر لحظهاش طلا بود. دیگر نه ناامید بودم و نه رنجی حس میکردم، صرفاً آسوده و شادکام بودم و میلِ زیادی به پیشرفت پیدا کرده بودم. با جدیت به درسهایم چسبیده بودم و همزمان از صحبت کردن با او لذت میبردم.