اونروز اولین چیزی که یادم افتاد واژه بغض بود .
تو راه پام گیر کرد به جدول ، گفتم الانه میفتم اما سفت کف پاهام رو چسبوندم زمین ، دورم رو نگاه کردم ، حس کردم هیچ جارو نمیشناسم ، چرخیدم ، چادر رنگین هم چرخید .
به دنبال خط بوی گلاب رفتم، بعد فکر کردم این مکان همه جاش همین بو رو میده .
دیشب جا تو ماشین کم بود ، تو بغل نشسته بودم برگشتم طرف کسی که رو پاش لم داده بودم یواشکی گفتم : دلم برا بابام تنگ شده .
پشت کمرم خط فرضی کشید ، شبیه ابر بود .
هر طرف میچرخیدم انگار میون یه عالمه بوی گلاب و صدای آدم ها و طبل میخکوب شده بودم .
گفتم بزار پیام بدم به کسی که اینجارو بلده!
بعد دیدم چقدر پرو شدم.
خودم رو جمع و جور کردم ، سعی کردم لحظه ای به گم شدن فکر نکنم .
آروم نشستم گوشه سنگ فرش ، چادر رو کشیدم رو بدنم و سرم ، گفتم غیر ممکنه نبودن حضور من اذیتتشون نکنه ، آخرش یکیشون دنبال خنده من میگرده ، دنبال دویدن من وسط حیاط حرم ، دنبال با صبر چای خوردنم حتی دنبال کسی که دوست نداره چای رو شیرین بخوره !
پیدام کردن و رد مشکوک این بود که من فقط جایی میرم که خُنَک باشه .