به نام ایزد

: دخترانم ، پسرانم وقت قصه است . قصه دارم . ای قصه قصه . بچه های من ! پیر دخترانم ! پیر پسرانم ! پیر جوانکانم ! قصه دارم قصه . جمع شید ؛ جمع شید .
: باز چی میخوایی بگی . نمیبینی درگیر زندگییم . نمیبینی مگه بی پولیم . باز چی میخوایی . هر سری با یه چیزی میایی بالا سرمون . نمیبینی خسته شدیم ؟
: قصه اوردم براتون .. جمع شید جمع شید .
: تو که نمیخوایی بس کنی پس زود بگو برو که زن و بچم نون ندارن. میخوام کار کنم .
: یکی بود و یکی نبود .....
: عه اولاشو بیخیال همون اخرشو بگو .
: نمیشه که پسر جون یکم صبر کن .
یه دشت بزرگ و سر سبز بود . پر از رنگ پر از زندگی .. رودهای روونش حتی وسط بیابون مثل الماس میدرخشید . درختان سروش چنان بزرگ و قد کشیده که هیچ تبری نمیتونست قطعشون کنه . فرشته ها عاشق سر زدن به این بهشت زمینی بود . همه جور گلی توی این دشت بود ؛ نرگس و سوسن و... همه جور پرنده ای هم بود طاووس مغرور و بلبل عاشق و هدهد نامه رسون .... از شیردلانش که نگم براتون جای خودشونو توی تاریخ دنیا محکم کردن . علم و هنر دو جادوی اساطیری ستون های محکم این دشت . و یه عالمه گل لاله .. توی خوشحالی ها هیچ کدوم ساکنان دشت نمیدونستن چرا همیشه اینهمه لاله سرخ میدیدن . اصلا از بس دیده بودنشون براشون عادی بود همونقدر که آسمون آبی براشون عادی بود .
اما مثل همه قصه ها یه درخت شرور وسط این دشت بود . ابهارو کثیف میکرد . هوارو تیره میکرد . درختای سرو اتش میزد . همه زندگی داخل این دشت میبلعید . بدتر از همه ریشه هاشو زیر خاک حرکت میداد و درختای بیشتریو شبیه خودش میساخت . این درخت مقدر بود که هزار سال حکومت کنه و اینکار هم کرد . هزار سال همه ساکنان دشت کشت و از خونشون نوشید کاری کرد زندگی براشون بشه پر از درد . خنده هاشون نقاب باشه برای حیله . این درخت شرور به هیچ کس و هیچ چیزی رحم نکرد . بچه ها قبل اینکه بفهمن طعمه بودن توی دستاش و بزرگتر ها قبل از اینکه بفهمن از درون پوسیده بودن درست مثل درخت شرور .
بچه ها بدون اینکه اندیشیدن یاد بگیرن بزرگ میشدن و هرگز دو جادوی بزرگ کشف نمیکردن برای همین هم علم و هنر هر دو نابود شد. هر نسلی که می آمد چنان درگیر درست و غلط میبود که حتی وقتی سراغ جادو میرفت فقط قسمت کوچیکی ازش بدست می اورد و اگر بیشتر میخواست همونطور که آفریده شده ............ لاله ای دیگر میرویید .
در قدیمی ترین دشت دنیا لاله ها بود بسیار .
و کسی نمیدانست سرخی آنها از چیست ؟
و ساکنان این دشت از درون پوسیده اند .
: یعنی چی همه اونها مثل درخت شرور شدن ؟ چرا کسی این درخت قطع نمیکنه ؟ که سرو ها دوباره بزرگ بشن و رودها جاری ؟ چرا کسی قصه لاله هارو نمیگه ؟
: به اهالی این دشت بزرگ وصیت شده از اجدادشون که خون درخت شرور نباید به خاک ریخته بشه .
: ولی این ظالمانست . چطوری باید با پلیدی جنگید وقتی اون .............
: بسه ! هزار سال این درخت پیر هنوز تموم نشده . نگران نباش اهالی این دشت ، حتی پوسیده هنوز توان اندیشیدن دارن . براشون قصه بگو . قصه پیر ترین دشت دنیا و سرخی لاله هاش .
جلوی پوسیدن از هرجا بگیری برنده ای . نگران درست و غلط نباش چیزی که میدونی بگو و بزار خواهرها و برادرهات هم بگن . بلاخره هزار سال درخت پیر تموم میشه و میتونیم دوباره به بند بکشیمش . اول باید دو ستون محکم دشت برگردونیم .