ویرگول
ورودثبت نام
Ailar_ab
Ailar_abیه روز یه عکسی دیدم یک دفعه یک داستان اومد تو ذهنم و رفتن به دنیای نوشتنم شروع شد..🌌
Ailar_ab
Ailar_ab
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

داستانی از خیال و نوشتن

به نظرم من قدرت خیال پردازی نسبتا قوی ای دارم. احساس میکنم از بچگی همینطور بودم. تا جایی که یادم هست تو خیالم معلم بودم و به شاگردهای خیالیم درس میدادم. با عروسک هام حرف میزدم و حتی در کتاب های برجسته هم داستان های خودم رو میساختم. یادم می آد که با وسیله‌های کوچکم یا اون پاک کن های ۶ تایی قشنگ که هنوزهم دوسشون دارم و دیگه نیستند، نقش آدم ها را در می اوردم و اون برگه های کتابِ برجسته میشد خونه‌شون. من حتی یک دوست خیالی هم داشتم که براش اسم هم گذاشته بودم. آوازه اش حتی به فامیل‌های دور هم رسیده بود.

من حتی الان هم خیال پردازی میکنم، در بیداری و موقع خواب. شغل های مختلف را امتحان کردم، آدم های مختلف را ملاقات کردم و حتی عاشق هم شدم. تو خیالم برای هرکدام فضاسازی هم کردم، حتی نقش مقابل هم میدونم چی میگه و چه رفتاری داره..

راستش من هنوزم خیال پردازی می‌کنم. خیلی اتفاقی سایت ویرگول رو پیدا کردم و بین خودمون بمونه ولی حتی درباره نوشتنم تو اینجاهم رفتم تو خیال:)

بگذریم.. دوست دارم بازم بیام بنویسم...از داستان‌های کوتاهی که گاهی به ذهنم میان و می‌نویسمشون.. امیدوارم دوسشون داشته باشین.

یعنی حقیقتا دوست دارم که دوسشون داشته باشید:)

یعنی حقیقتا دوست دارم که دوسشون داشته باشین:)

نویسندگیکتابدلنوشتهدلنوشته کوتاه
۹
۰
Ailar_ab
Ailar_ab
یه روز یه عکسی دیدم یک دفعه یک داستان اومد تو ذهنم و رفتن به دنیای نوشتنم شروع شد..🌌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید