ویرگول
ورودثبت نام
عینـ میمـ | علی ملک زاده
عینـ میمـ | علی ملک زادهگرافیک دیزاینر | نویسنده تازه کار
عینـ میمـ | علی ملک زاده
عینـ میمـ | علی ملک زاده
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

دست بیرون زده

مامان منو صدا می‌زد. معمولاً عصرها همه خواب بودن... جز من. مامان فکر کرده بود منم خسته‌ام و خوابیدم.صدای قدم هاش مثل تیک تاک ساعت بود که به سمت من میومد، با دستای گرمش، یه تیکه گوشت بی‌جون رو تکون داد، با جیغش سکوت خونه از هم درید...
بابا هول کرده بود. دوان دوان اومد که ببینه چی شده. نگاهش تلخ بود و خواب‌آلود. آره... منو دیده بود. ولی انگار اشک‌هاش، همون لحظه تو چشمش خشک شده بودن. بی رمق سیگارشو از پاکت در آورد، طول کشید تا روشن کنه.
انگار نمیخواست بگرده به این لحظه...
همه بهتشون زده بود، انگار اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. زیر لب باهم صحبت می‌کردن، یه آوای ریز توی خونه پخش شده بود، «زود بود برای رفتنش...»
سکوت همه جارو گرفته بود... غیژغیژ ارابه‌کهنه پیرمرد مرده کش چاقویی بود روی این سکوت و غم عجیب. بابا و داداشام و پیرمرد مرده کش گوشت بی روحمو با احترام گذاشتن توی ارابه‌کهنه.

تو ده ما رسم نیست پشت سر مرده راه رفتن، پیرمرد ارابه‌کهنشو راه انداخت و رفت سمت گورستون. هوا ابری و خورشید دیگه نمی‌تابید، انگار کل ده محزون شده بودن.
غیژغیژ کنان ارابه‌کهنه رسید به گورستون، اول با احترام و حالا اینجا، پیرمرد از پا گوشتمو گرفت و کشید پایین! نه اینکه دیگه من حسی داشته باشم به اون بدن ولی عزت و احترام کجا رفته؟ گوشتو کشال کشال کشید سمت یه چال قبر بی نام و نشون که قراره به اسم من باشه...
یکی نبود به مرده کش بگه چرا دست میت بیرون از قبر افتاده؟ نباید دست رو هم چال می‌کرد؟ خصومت شخصی که نداشت؟ فکر نکنم، همه با خوبی منو می‌شناسن و من تا به حال با مرده کش سروکله ای نزده بودم.
اون دست بیرون از قبر، همونی که هر سشنبه موقع بازدید، خانواده ها رد میشدن و همون سوهان روحم و بلای روحم، که آخر به نفرینی برای من تموم شد...

پیرفرسوده ده که همه ازش حساب می‌برن، با همون صدای نحیف و خش دارش توی جمعیت صحبت می‌کرد: «تسلیت به خانواده داغ دار، خدایان با من سخن گفتند! آنان که پس از مرگ دست از خاک برون کنند، مورد خشمشان‌اند. مبادا به قبرش نزدیک شوید، مگر آن‌که نذری در راه ایشان کنید...»
بمیرم برای مادر و پدرم که می‌خوان من رو ببینن و باید از جیب خرج کنن! و صد لعنت به پیرفرسوده ده که خودش رو پیامبری دروغین جا زده تا کاسبی کنه...
کاش بابایی، داداشی، یک نفر دیگری از یک گورستون دیگه ای بود که این دست را یا می‌برید یا چال می‌کرد...
امان از این ده، که خوابیده اما کابوس می‌بینه...
امان از مردم مرده‌کُش و زنده پرست...

داستانکخرافاتمرگفانتزی
۳
۰
عینـ میمـ | علی ملک زاده
عینـ میمـ | علی ملک زاده
گرافیک دیزاینر | نویسنده تازه کار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید