ویرگول
ورودثبت نام
Kimia
Kimia
Kimia
Kimia
خواندن ۲ دقیقه·۱۶ روز پیش

شفق در تاریکی 1

صدای شلیک، نه اون صدای ناهنجار و خسته‌کننده، بلکه مانند یه آهنگ خشن و آشنا توی گوشم پیچید.

توی این زیرزمین تاریک و نمور، این صدا، مثل اکسیژن بود، جریان پیدا می‌کرد و توی رگ‌هام می‌دوید، مثل لالایی مرگ و قدرت.

بوی باروت، توی هوا موج می‌زد، خب، برعکس دنیای بیرون، اینجا عطر مخدره‌اش، مال من بود. عرق بر تنم می‌چکید، ولی نه از ضعف، بلکه برای نشون دادن اینکه چقدر قوی‌ام، چقدر بهش عادت دارم.

هر تیر، یه ضربه‌ بود، توی این دیواری که پر شده بود از سوراخ‌های گلوله،

مثل یه نقاشی خشن از تمرین‌ها و نبردهای بی‌وقفه من، که هر روز تکرار می‌شد و بهتر می‌شدم.

این زیرزمین، جهنم منه، تا جایی که یادم میاد، ساخته و پرداخته‌ی ویکتور.

سایه‌ای که توی تاریکی کمین کرده، خودش رو همیشه پشت صحنه نگه می‌داره، اما من می‌دونم که اون رو با هر تیر، نزدیک‌تر می‌کنم

دیوارهای پر از نشانه‌های جنگ، یه مرثیه‌س، یه داستان از تمرین، دقت و کمال به هر شکل.

اونجا، توی این جهنم، من پادشاهم، ویکتور هم اون بالا، سایه‌اش رو پنهون کرده، منتظر تیکه آخر.

نقشه‌ام رو توی آینه دیدم، آدمکی بی‌چهره، داره اون دشمن خیالی رو نشون می‌ده.

می‌دونم، کارتِ دشمن توی این بازی، اینه که خونش رو، خون دشمن، رو زمین بریزم.

انگشت‌ام رو رو ماشه گذاشتم، مثل مار رام‌شده، بی‌وقفه، مطمئن.

نباید اشتباه کنم، باید ویکتور رو نشون بدم، بی‌رحم، بی‌نقص، مرگبار، همون‌طور که همیشه فکر می‌کردم.

ـ تمرکز کن، جیکوب.

صدای ویکتور…

لعنتی، صداش مثل این بود که یه چاقو رو روی سنگ تیز کنن، یه چیزی تو این مایه‌ها که مغزت رو قلقلک می‌ده و یه حس قوی از رضایت رو تو وجودت می‌ریزه.

توی مغزم یه تصویر لعنتی جون می‌گرفت، یه تصویر واضح، یه جورایی من، توی اون تصویر، تبدیل می‌شدم به یه آدمکش حرفه‌ای، یه شکارچی بی‌رحم و نابودگر که هیچ‌چیزی نمی‌تونه جلوش رو بگیره

نفس عمیق کشیدم، عضلاتم همراه با اکسیژن تنگ شده بودن، اما توی بدنم، مثل فایر، ادرنالین می‌جوشید.

این حس رو دوست داشتم، حسِ برتری، حسی که می‌خواست آدم رو دیوانه کنه

ماشّه رو کشیدم.

صدای شلیک بلند، توی زیرزمین طنین‌انداز شد، صدایی که هیچ‌چیزی نمی‌تونست خاموشش کنه. گلوله، درست در مرکز هدف، خودش رو نشون داد، قلب کاغذی، خون رو توی فضا پاشید.

ویکتور، سرش رو کمی پایین آورد، لبخند کوچیک، ولی پر از غرور، روی لب‌هاش نشست.

یعنی من کارم رو درست انجام دادم.

ـ آفرین، پسر. خیلی خوب.

دستم رو پایین آوردم، گرمای تفنگ نه تنها توی دستم، بلکه توی مغزم حس می‌شد،

بوی باروت پر قدرت توی ریه‌هام پیچید، عطر مرگ.

توی آینه‌ی کثیف گوشه‌ی زیرزمین نگاه کردم، تصویرم بی‌نقاشی، واضح‌تر از قبل.

چهره‌ای محکم‌تر، خط فک قوی‌تر، و چشم‌هایی که حالا سردتر و بی‌رحم‌تر شده بودن، انگار اینجا دارم خودم رو می‌سازم، خودم رو کامل می‌کنم، دارم تبدیل می‌شم به چیزی که همیشه می‌خواستم، دست راست ویک

تور، سایه‌ی مرگ، کابوس این شهر.

تاریکیتصویردشمن
۰
۰
Kimia
Kimia
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید