اتاق در سکوتی نرم و گرم فرو رفته بود
سکوتی که فقط با صدای آهستهی نفسهای دو نفر و خشخشِ ملایم ملحفهها جان میگرفت. نور زرد کمرنگ چراغ خواب، روی دیوارها افتاده بود و سایهها را به شکلهایی آرام درآورده بود
انگار حتی تاریکی هم در آن شب جرأت نداشت مزاحمشان شود.
لونا به پهلوی سایلاس تکیه داده بود و سرش روی سینهی او قرار داشت.
ضربان قلب سایلاس زیر گوشش میکوبید؛ منظم، عمیق، و عجیب آرامبخش.
انگشتان سایلاس آرام از میان موهای او میگذشتند و هر بار که دستش روی تارهای نرم موهای لونا میلغزید، انگار چیزی درون لونا بیشتر از قبل مطمئن میشد که اینجا، کنار او، امنترین جای دنیاست.
سایلاس با صدایی پایین و گرم گفت:
- خستهای؟
لونا لبخند زد، بیآنکه نگاهش را از صورت او بردارد.
- نه… فقط دلم نمیخواد این لحظه تموم بشه.
سایلاس انگشتش را روی گونهی او کشید
آرام ... مثل کسی که از شکستنِ چیزی ظریف میترسد.
ـ منم همینطور.
لونا کمی خودش را بالاتر کشید تا بهتر بتواند به چشمهای او نگاه کند.
چشمهای سایلاس در آن نور کم، عمیقتر از همیشه به نظر میرسیدند؛ انگار پشت آن آرامش، دنیایی از حرفهای ناگفته خوابیده بود.
لونا با لبخندی محو پرسید:
ـ فکر میکنی همیشه اینطوری بمونیم؟
سایلاس لحظهای سکوت کرد.
نه از تردید، بلکه از آن جنس سکوتهایی که آدم وقتی چیزی را بیش از حد دوست دارد، میترسد اسمش را بلند بگوید.
بعد آرام گفت:
ـ اگه دست من باشه، آره. همیشه.
لونا خندید؛ خندهای کوتاه، نرم و عاشقانه.
ـ تو همیشه اینقدر مطمئنی؟
سایلاس او را به سمت خودش کشید و پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد.
ـ نه همیشه. فقط وقتی پای تو وسطه.
لونا دیگر چیزی نگفت.
چون بعضی جملهها آنقدر کاملاند که آدم را ساکت میکنند.
فقط دستش را روی سینهی او گذاشت و با انگشتانش، روی پیراهن نازک، خطی آرام کشید. سایلاس چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید
و در آن لحظه، انگار همهی آشوبهای دنیا بیرون از آن اتاق جامانده بودند.
او دستش را دور شانهی لونا حلقه کرد و بهآرامی به خودش نزدیکتر کرد.
حرکتش محتاط بود
انگار با چیزی شکننده سروکار داشت؛ با چیزی که باید حفظ شود
لونا هم بیهیچ مقاومتی در آغوشش فرو رفت و نفس گرمش روی گردن سایلاس نشست.
این نزدیکی، این سکوت ، این نوازشهای آرام، چیزی فراتر از میل بود
نوعی اطمینان بود، نوعی پناه.