شروع داستان اولم هستش....
میخوام یک زندگی شاد باشه ..
بعد فلش بک های کوچیک از دوران سخت گذشته...
و بعد پنج سال آرامش، دوباره برگشتن بخاطر یک راز یا حقیقت..
و گیر افتادن..
و از دست دادن عزیزترین چیز زندگیش..
و تمام..
توی یه راهروی تاریک به دنبال یه مرد می دویدم
بو خنک بود
صدای پاها مون خیلی بلند بود.
آخر راهرو نور خورشید دیده میشد و با نگاه کردن بهش حس آزادی و آرامش کل وجود منو میگرفت.
هر لحظه که به نور نزدیک تر میشدیم صدای پاهام ضعیف تر از قبلی میشد طوری که متوجه نمیشدم.
وقتی که به نور رسیدم؛ درخشندگی اش چشمانم را ثانیه ای کور کرد ولی احساس بدی نداشت.
وقتی چشمام مو باز کردم تا دور دست خونه ای نبود و همانند صحرا ولی با تعدادی درخت و سرتاسر مزرعه فرش شده بود.
تنهای تنها میان این جای آرام؛ خودم و خودم.
با تموم وجودم خواستم فریاد بکشم ولی نور دوباره برگشت و حس بدی داشت.
انگار نمیتونستم چشممو باز نگه دارم ؛ با اینکه تمام توانم رو سر باز نگه داشتن چشمم گذاشته بودم، چشمم بیشتر بسته میشد.
تا اینکه بسته شد.
و از اون طرف چشمم رو از خواب سنگین و شیرین، باز کردم.
خورشید دقیقاً جلوی چشمام قرار داشت.
با سختی از جام بلند شدم.
بعد یه آه سنگین و لبخندی بر لب حرکت کردم سمت خونه.
ــــــ