
ما در چه وضعیتی زندگی میکنیم؟
این روز
ها حالِ کشور شبیه اتاقیست که چراغش روشن است اما هوا ندارد.
همه چیز دیده میشود، اما نفس کشیدن سخت است.
اقتصاد فقط عدد و نمودار نیست؛
وقتی قیمتها هر روز بالا میروند، در واقع «آینده» گران میشود.
جوانی که کار ندارد، خانوادهای که امنیت ندارد، سالمندی که امید به فردا ندارد—اینها آمار نیستند، انساناند.
مسئله فقط تحریم یا مدیریت نیست؛
مسئله فرسودگی روانی یک جامعه است.
وقتی مردم بیشتر از آنکه درباره «رؤیا» حرف بزنند، درباره «بقا» صحبت میکنند، یعنی زنگ خطر مدتهاست به صدا درآمده.
اعتماد ترک برداشته.
سرمایه اجتماعی مثل شیشه است؛ وقتی شکست، با چسب هم مثل قبل نمیشود.
مردم خستهاند، نه بیعلاقه.
ساکتاند، نه بیفهم.
عصبانیاند، چون احساس میکنند دیده نمیشوند.
اما با همه اینها، هنوز چیزی باقی مانده:
توانِ فکر کردن، نوشتن، پرسیدن.
جامعهای که سؤال میپرسد هنوز زنده است.
شاید تغییر از همینجا شروع شود؛
از گفتنِ صادقانهی «این وضعیت عادی نیست».
از نرمالسازی نکردنِ رنج.
از اینکه به خودمان دروغ نگوییم.
ویرگول جای فریاد نیست،
اما می تواند جای ثبت حقیقت باشد.
— آراد
ثبت یک احساس جمعی، نه یک ادعا
اما میتواند جای ثبت حقیقت باشد.