روزی میرقصم، احتمالا در حوالیِ برج ایفل.
روزی مینویسم، شاید در حیاطِ قدیمی پدربزرگ.
روزی میمیرم، حتما در ازدحامِ انبوهِ آدمها.
روزی شادم، شاید زیرِ فشارها.
روزی تنهام، در میانِ هیاهویِ جمعیت.
روزی میگریم، در حالی که موسیقی شاد میشنوم.
روزی از این جهنم میگریزم، شاید به آغوشِ بهشت .
زندگی میکنم، مثل یک خیال زود گذر !
سپس باد میشوم، وزان و رها. شمع میشوم، سوسوزنان.
پروانه ای میشوم که از پرواز واهمه دارد ؛
و سپس، پرستویی که شوقِ بال زدن ، وجودش را در برگرفته .
روزی آزاد میشوم؛ آزاد میخندم، آزاد میایستم، آزاد مینویسم، و آزاده میمیرم.
روزی خواهم شد آنکس که در بلندایِ رویاهایم هست.
روزی این مرز را رد میکنم، این بند را پاره میکنم، و این زنجیر را میشکنم.
من روزی شکوفا میشوم، چونان گلی زیبا ؛ و به تمامیِ علفهایِ باغچه اثبات میکنم من کیستم.
با سیاهی میجنگم، و در دلِ ظلمتِ شب، به دنبالِ نورِ ستارهای کوچک میروم؛ ستارهای که شاید، راه خانه را نشانم دهد ...
