« توصیف اتاقی که داخلش هستیم ( محل برگزاری تُ رَنج ) ، با همهی محتویاتش: آدم، صندلی، بخاری و... »
تا وارد اتاق شدم، اولین چیزی که با آن روبرو شدم، گرمایی بود که صدایش زودتر از حرارتش ازم استقبال کرد. بند کفشهایم را دوتا-یکی باز کردم و با جوراب، سمت پنجرهها به راه افتادم: بدون اینکه کسی چیزی ازم بخواهد. در حد کمتر از یک وجب، به سرمایی که بیرون از اتاق پرسه میزد، اجازهی ورود دادم.
دو ردیف صندلیِ چوبی و پلاستیکی، در چپ و راست میزهایی قرمزرنگ، از مهمانهای خیالی پذیرایی میکردند.
دوبهشک بودم که آیا میزها را به هم بچسبانم یا نه! یکی از اعضا، قبل از رسیدن ما، پشت یک میز، جا خوش کرده و با گوشیاش مشغول بود. از نگاهش « فکر میکنم همینطور خوبست ها! » را خواندم. بااینحال یکجور وسواس که تقریبا نمیتوانم نامی برایش انتخاب کنم، گفت: « دستبهکار شو! همهچیز باید طبق روتینی که از قبل بوده، باشد! »
هنوز آنقدرها دلم به این کار راضی نبود، چراکه همینطور هم بیشتر از بیست دقیقه از وقتِ دورهمیمان گذشته بود. ولی شروع کردیم: من، امیرعلی و رضا.
یک اتاق پانزده متری درمقابلم بود و رضاای که نظم در صحنه، برایش حیثیتی بود.
کاپشنم را پشت یک صندلی نشاندم و کمر به تسلیم بستم.