ویرگول
ورودثبت نام
ali.heccam
ali.heccamیه نویسندم که کلمات، تازه بهش سلام کردن instagram:@ali.heccam_ t.me/Alinssr_ ali.heccam@gmail.com
ali.heccam
ali.heccam
خواندن ۲ دقیقه·۱ سال پیش

صاحبِ گاریِ چهارچرخ!

یک گاریِ چهارچرخ، که محفظه‌ی حمل بارَش، با چند ورق فلزی پوشانیده شده بود، در پناه یک دیوارِ کاهگلیِ توس‍َری‌خورده، پارک شده بود. بساط یک آتش نیز در اطرافشان، زبانه‌هایی کودکانه می‌کشید: شعله‌هایی صورتی و آبی. نزدیک که شدم، دیدم تکه‌های کارتنِ متعلق به رولِ سفره‌های بساطی‌های بازارچه: شبیه به هیزم بودند. یک شلوار جینِ تنگ، همان که چند روز است بدن‌نمایی می‌کند، ساق‌های لاغرش را می‌پوشاند. کاپشنش عکسِ آن، تا می‌توانست گشاد بود و زرد. داشت با چیزهایی وَر می‌رفت که مشخص نبود دقیقا چه هدفی را دنبال می‌کند: گاهی کارتن‌های بسته‌بندی که برای فروش، جمع کرده بود را یِک‌لا می‌کرد و گاهی آتش را فوت می‌کرد. در آخر هم که ازش خواهش کردم: « رضا، اون کتری آب‌جوش رو بذار برای یه وقت دیگه، لازمت میشه. بیا. لیوانت رو بیار برات دمنوش بریزم عشق کنی! » در کیسه‌ای که در کیسه‌ای دیگر بود، داشت دنبال لیوان می‌گشت. پیدا کرد. ازش پرسیدم: « تمیزه دیگه، ها؟ » لیوان پلاستیکیِ دسته‌داری که سفید بود، هنوز خیس بود. گناهش پای خودش؛ آدم جرات نمی‌کرد باهاش گل‌ها رو آب بده ! » مشخص بود جواب چیست. لبخندی کال، تحویلش دادم و دَرِ فلاسکِ جیبی‌ام را باز کردم. در همین حین، نگاهم به آتش هم بود. رضا همچنان مشغول بود. شام خورده بود؛ شانسِ بَدَش: می‌خواستم برایش کیک خانگی ببرم! لیوانِ پر از دمنوش را سمتش گرفتم و قبل از اینکه او، محتوا را بپرسد، « گفتم: کیف کن! دارچین و هل! »سَری به اطراف چسباندم. دنبال آدم معقولی بودم که من را نبیند، خدایی نکرده، موجب آبروریزی در محله‌ی کاری‌ام نشود. در بهترین حال، غرورم چاق نشود: یک جوان خوشتیپ، اومده کنار یک کارتن‌خوابِ سگ‌بغل‌کن، تایید شدن هم داره! بذار به سلفی بگیرم! گفتم: « روز پدر مبارک! » رضا، لبخندی که در تاریک‌ها و روشنای تیرچراغ‌برق، عطر دمنوش که در فضا پیچید، خود نیز هوس کردم. ریختم و در حالی که داشتم عطر و بوی هل را بی‌عجله، جلوتر از دهانم، با دماغم، سر می‌کشیدم و لذت می‌بردم. رضا گفت: « بَه! » از آن‌هایی که غلظت‌شان بالاست و بوهای معناداری می‌دهند. عحب دمنوشی! » و من، درحالیکه چهار پنج قدم، پشت به او، ازش دور می‌شدم، حرفش را با غرور، تایید کردم، گفتم: « پس چی! بخور، دعا کن! » گفت: « دعای چی؟ » « گفتم: می‌دانی! »


نویسندگیادبیات مدرنداستانطوفان فکری
۶
۰
ali.heccam
ali.heccam
یه نویسندم که کلمات، تازه بهش سلام کردن instagram:@ali.heccam_ t.me/Alinssr_ ali.heccam@gmail.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید