+ گفته بودم عینکِ نو خریدم؟
اوم...
+خب، عینک نو خریدم. چطور متوجهش نشدی؟
خب، یه عینکِ دیگه!
+یعنی...؟
آره... دیدمش، بعد گفتم: « یه عینکِ دیگه! گفتن نداره که. »
+همین؟
آنقدر بدبختی ریخته روی سرمون که... یکم، یکم بزرگ شو علی! واقعیتهای بزرگتر از این هم هست که بخوایم براش انرژی بذاریم!
+آره، ولی...
ولی چی؟ مرد حسابی، من دوتا قسطم عقب افتاده. امروز فرداست که به ضامنهام زنگ بزنن و چکهاشون برگشت بخوره! تو میدونی برای جور کردن دوتا ضامن، دهنم سرویس شد؟ بنظرت با این شرایط، یه بار دیگه ازشون بخوام ضمانتم رو بکنن... ای علی.. علی، علی...
+نگفته بودی قسطتت عقب مونده...
حالا میگفتم، میخواستی چکار کنی؟
چند روز دیگه وقت داری؟