دخترم سلام. بابایی داره از سال نود و نه باهات صحبت میکنه. الان که مشغول نوشتنه این نامهام، چهار روز از زمستون گذشته. شبه؛ ساعت تقریبا هشت و بیست و چهار دقیقهاس. داخل مغازهام. نشستم روی مبل و از پشته درِ سکوریتی، دارم بیرون رو نگاه میکنم. هوا سرده. یه سوزِ ریزی از لای درزِ در، بدون دعوت خودشو انداخته داخل! مغازههای اطرافمون دونه دونه دارن تعطیل میکنن. چند ماهی هست که از بیست و هشت سالگیم گذشته؛ میدونی که من مردادیم! تو همین شهر به دنیا اومدم و الانم ساکن همینجام. اسفراین شهر کوچیکیه. با آدمای خونگرمی که همه همدیگرو میشناسن. خِصلت شهرهای کوچیکه دیگه! هم خوبه هم بد. خب هرکاری رو نمیشه داخلش انجام داد؛ مثلا همین مو بلند کردنم! از خانواده بگیر تا آدمایی که هرروز از مقابلشون رد میشم. تشخیص نگاههای معنادارشون سخت نیست. نمیدونم این خلق و خو خاصِ اینجاس یا توی باقی شهرها هم همین روال برقراره! انگاری از یه سیارهی دیگه اومدی. حتی راننده تاکسیها هم با اِکراه اَزم کرایه میگیرن.
بابایی، سخته متفاوت بودن ولی تو متفاوت باش!
عزیزم، صبر کن. یخورده تحمل داشته باش و ادامهی نامه رو هم بخون؛ حرف اصلیم چیزه دیگهاس!
بابا! تفاوت رو توی مانتوی کوتاه و مدل موهای پسرونت نبین ها؛ تو یجوره دیگه متفاوت باش!بابات تفاوت رو اشتباه گرفته بود. فکر میکرد اگه ظاهرش با بقیه فرق داشته باشه؛ اگه با هندزفری بره قدم زدن یا سیگارش رو توی فضای عمومی روشن کنه، اینجوری که اگه تو چشم باشه، باعث جلب توجه بشه، این اسمش یعنی تفاوت؛ یعنی آزادی اما بعدِ بیست و هشت سال فهمید که نه این حرفا نیست!
تازه فهمیده که تفاوت رو میشه جوره دیگهای معنی کرد. اینم بگما، این مدلش سختتر هم هست!
میشه وقتی همه طرفه یه سگِ ولگرد سنگ پرتاب میکنن، تو یه تیکه نون بذاری جلوش.
پوکهی سیگارت رو همینجوری پرتاب نکنی وسط خیابون؛ نگهشداری تا به اولین سطل آشغال برسی. چرا نباید هوای دوستای سوپورِمون رو داشته باشیم؟ مگه اونها چه گناهی کردن که این شغل رو انتخاب کردن.
ببین تا همینجاش چقد خوب بود! حالت بهتر نشد با خوندنه اینها! میدونم، زیاد ازین حرفا شنیدی. تو زمونهی شما دیگه آدما به چیزای بزرگتر از اینها فکر میکنن ولی تو بیا و دل بده به حرفای بابایی که عاشقه دختره ندیدهشه؛ دختره خوشگلی که نمیدونم چند ساله دیگه قراره چشمش به این دستخط بیفته! تو بیا و به چشم نصیحت بهش نگاه نکن! بابایی هم زیاد از نصیحت خوشش نمیاد. آره، بیا و همون دختره بابایی باش؛ آخه میگن دخترا بابایان! بیا و جوری وانمود کن که حرفای بابات به دلت میشینه!
همین الانشم که هنوز کسی رو به عنوان مامانت انتخاب نکردم، دلم برای دیدنت یه ذره شده! از تو چه پنهون، دوسدارم بچهام دختر باشه! (اینم یه نقطه ضعفه باباییت؛ اَزش سوءاستفاده نکنیا!)
دخترم، عاشق شو! دیوونهوار عاشق شو؛ جوری که هرکی دید بگه خَره نکن اینجوری، هیچی اَزت نمیمونه! ولی تو نترس؛ من پشتتم! یه مرد که کلی از حرفای مردم ترسیده ولی از یه جایی به بعد پا روی ترساش گذاشت و اونجوری زندگی کرد که دلش میخواست! اونجوری عاشق شد که دلش میخواست!
جونه بابایی به این کوتهفکری شروعه این تغییرات پوزخند نزن! منظورم همین تفاوت تو ظاهر و تیپ و در نهایت رسیدن به ایدهآلِ معقوله! بلاخره هرکی از یه جایی شروع کرده دیگه! همه که از اول کارشون درست نبوده! همه که یه نفر رو نداشتن تا اینچیزا رو اینجوری راحت و بیپرده براش باز کنه ولی تو این امتیاز رو داری! خوشحال باش ازین، که من کلی بخاطرِ خلاءِش درد کشیدم. بابام و کلا خانوادم کم نذاشتن ها! ولی... بلد نبودن؛ اینجوری بگیم بهتره! اینجوری زحمتای بیدریغشون رو نادیده نگرفتیم!
بابایی، بیا باهام رفیق باش! میگن خانواده اولین و مهمترین اجتماعیِ که یه بچه میشناستِش و باید پر از دوستی و محبت باشه تا بچه برای تلافیه این موهبتها، جلوی هر کس و ناکسی دست دراز نکنه! بابا! من هرکاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم که باهم چِفت بشیم؛ اصلا تا به اون آمادگی نرسیدم، سراغه مامانتو نمیگیرم؛ نمیذارم هوس، جلوی آرامشی که قراره تو زیر سایهاش زندگی کنی رو اَزت دریغ کنه ولی اگه جایی برات کم گذاشتم، تو اون رو به حسابه بیمعرفتی بابات نذار؛ باباها هیچکدومشون بیمعرفت نیستن فقط گاهی زمونه اونها رو جلوی بچههاشون شرمنده میکنه؛ بیا و اونجا تو برام دختری کن تا من به خودم بیام؛ باشه!
بابا! دیگه نمیدونم چی بگم! اصلا نمیدونم چیشد یهویی دلم خواست تا باهات حرف بزنم! شاید دلتنگی بود؛ شاید حال خوبی؛ شایدم... نمیدونم، ولی هرچی بود، حالمو خوب کرد. اصلا مگه میشه یه بابا با دخترش دردودل کنه و حالش صَد نشه!
باباجونم، لباس گرم فراموش نکنیا! خنده رو هم همینطور که خیلی بهت میاد! آها راستی یادم رفت بگم، کادوی تولدتم برای سورپرایز، گذاشتم وقتی همدیگرو دیدیم بهت بدم؛ بیخودی نگرد که پیداش نمیکنی!
بسه دیگه، بگیر بخواب دیروقته!