
علی نیکوئی؛ من در پیامرسانِ بله!
شبهای بیمارستان حال غریبی دارد.
خانم سرپرستار پرسید: «چه نسبتی با مریض دارید؟»
گفتم: «برادرِ بیمار هستم.»
پوزش خواست و من به اتاق خواهرم درآمدم.
چراغ خاموش بود؛ فکر کردم رعنا خواب است.
شنیدم آرام گفت: «حالا من مریضم یا بیمار؟»
صندلیِ تختخوابشو را کشیدم و همانطور که بازش میکردم، پرسیدم:
«خودت با کدام راحتتری؟»
گفت: «هر کدام که قشنگتر باشد!»
روی تختی که تا چند ثانیه پیش صندلی بود، رها شدم. گفتم: «مریض واژهای عربی است؛ از "مَرَض" میآید، به معنی سستی و ناتوانی.
احتمالاً یعنی کسی که دچار ضعف شده. اما بیمار واژهای پارسی است. تا آنجا که یادم میآید در پارسی میانه "ویمار" (Vēmār) بوده که از دو بخش "وی" و "مار" تشکیل شده...»
رعنا پرید وسط حرفم و گفت: «چرتوپرت از خودت درنیار، من حالوحوصله ندارمها!»
گفتم: «نه، باور کن! آن "ویِ" ویمار، پیشوندی است به معنی "بدونِ" یا "جدا از"؛ و آن "مارِ" ویمار، از ریشه هندواروپایی "mer" گرفته شده که معنیش میشود "پیمان" و "اندازه"...»
رعنا گفت: «بیمار یعنی بیپیمان؟ بیاندازه؟ چه مسخره!»
گفتم: «شاید اگر بگوییم "خارج از پیمان و اندازه" درستتر باشد. میدانی، در پزشکی کهن باور داشتند آدمِ سالم، تعادلی میان اخلاط بدنش (خون و صفرا و...) برقرار است. حالا اگر این تعادل و پیمان به هم بخورد و یکی بر دیگری چیره شود، آدم چه میشود؟»
رعنا گفت: «بیاندازه... بیپیمان...»
گفتم: «همان ویمار؛ همان بیمار.»
چرا دروغ؟
برگردیم به همان چند خط اول!
همانجا که گفتم چراغ خاموش بود و فکر کردم رعنا خواب است.
درست فکر کرده بودم. خواهرکِ مهربانم خواب بود؛ بیحوصلهتر و خستهتر از آنکه با من حرف بزند...
تهران؛ شانزدهم اردیبهشت ۰۵، بیمارستان سینا