
یادم میاد من از بچگی علاقه و ارادت خاصی به غذا داشتم و این علاقه حتی تا همین الان هم باهام مونده! طوری که کم پیش میاد خوردنیای جلوم باشه و به سمتش حملهور نشم! حتی وقتی خیلی دوستش ندارم یا میل خاصی بهش ندارم.
کلاً معتقدم خوردنی را باید خورد، و معطلکردن و تعارفکردنِ بیخودی بیاحترامی به غذاست!!
و همیشه این دیالوگ از فیلم Green Book رو سرلوحه کارم قرار دادم که میگه:

بابام همیشه بهم میگفت: هر کاری میکنی صددرصدش رو انجام بده.
وقتی کار میکنی، کار کن.
وقتی میخندی، بخند.
و وقتی غذا میخوری، یهجوری بخور انگار آخرین وعدهته!!!!!!
از این رو همیشه همهچیز رو در حجم زیاد و با ولع زیاد میخوردم.
وقتی بچه بودیم و داداشم نصف یه همبرگر رو میخورد، من یکی کامل میخوردم.
وقتی نوجوان بودیم و اون یه پیتزا کامل میخورد، من یه پیتزا کامل و باقیموندهٔ پیتزای مامان و بابام رو میخوردم.
یا نوی خونه، باقیموندهٔ برنج و خورشت به یخچال نمیرسید و مستقیم وارد بشقاب و بعدش وارد شکمم میشد. همینطور ادامه پیدا کرد تا به لقب «جاروبرقی خونه» نائل شدم.
سفتوسخت به خوردنم اهمیت میدم و یکی از بهترین تفریحاتم توی این اصفهانِ حوصلهسربر، کافهگردی و رستورانگردی و تستکردن خوراکیهای جدیده!!
همهٔ اینا یه مقدمه بود برای یه خاطره. یه خاطره از روزی که فهمیدم چقدر از گوجه توی ساندویچ بدم میاد...
نزدیک ۱۰ سالم بود که یه شب به سفارش یکی از اقوام، قرار شد با چندتا از فامیلها بریم بیرون شام بخوریم. برنامه هم یه ساندویچی بود توی بهارستان که میگفتن همبرگرهاش خیلی خوبه!

این شد که ما یه مسیر یک ساعته رو طی کردیم تا برسیم اونجا. توی دنیای بچگانهٔ خودم فکر میکردم قراره بهترین رستوران دنیا رو ببینم که یک ساعت راه اومدیم، ولی وقتی رسیدیم حتی جای نشستن هم نداشت و طبیعتاً به پارک روبهروش پناه بردیم.
حدود ۱۵ نفر بودیم و مدت زیادی صرف انتخاب غذا شد که برای منی که از عصرش برای همبرگر دندون تیز کرده بودم خیلی سخت گذشت.
خلاصه بعد از سفارش دادن و خوشحال کردن صاحب رستوران با اون سفارش گنده، منتظر آماده شدن غذا بودیم.
همینطور که منِ شیفتهٔ فستفود وایساده بودم جلوی اون مغازهٔ نوستالژی و خوش رنگ و روح، مراحل کار رو تماشا میکردم. اون آقا هم که از اشتیاق و کنجکاوی من انرژی گرفته بود، سر صحبت رو باز کرد و تیپیکال سؤالهای یه مرد پیر از یه بچه رو پرسید: سن، کلاس، نمرههام؛ و در نهایت هم با پندِ «خوب درس بخون» منو به حال خودم گذاشت.
بعد از چند دقیقه که برگشتم پیش خانواده، بین صحبتها برای اولین بار طرز تهیه و محتوای یه همبرگر رو شنیدم:
لایه بالا نون
کاهو خیارشور گوجه
لایه گوشت
سس
و لایه پایین نون

همینطوری که گوش میدادم، یهدفعه دوزاریم افتاد که من اصلاً گوجه دوست ندارم!!!!!!!!!!!!!!
پرش بلندی کردم و سریع سمت مامانم دویدم. مامانم سخت گرمِ صحبت با یه عزیز دیگه بود. حضورم رو با کشیدن دست و مانتو اعلام کردم و وقتی توجه جلب شد، مشکلم رو گفتم.
یادمه اول منکر مشکل من با گوجه شد و بعد از کمی اصرار گفت وقتی همبرگرم رو دادن میتونیم گوجه رو دربیاریم.
یکم آروم شدم ولی مشکل من چیز دیگهای بود. منِ بچه نمیخواستم گوجه رو در بیارم؛ من میخواستم همبرگرم بدون گوجه ساخته بشه!!!
(توی ذهن یه بچه این دوتا با هم فرق دارن و شما هم نمیتونین به یه بچه بفهمونین اینا یکیه!)
شرایط دستبهدست هم داد تا مجبور شم خودم یه فکری بکنم...
اول فکر کردم بین اون ۱۵ نفر به کی بگم که حرفم رو جدی بگیره ولی به نتیجه نرسیدم. همینطور که آدمها رو زیر نظر داشتم، دیدم داییم رفت پیش همون آقای پیر و گفت: «یکی از همبرگرها رو برای مامانبزرگم بدون سس گوجه درست کن.»
من هم که از دور فقط «گوجه» رو شنیدم، شاید برای اولین بار توی زندگیم جرئتم رو جمع کردم و خودم پیش قدم شدم.
با الگوبرداری از داییم، به میز اون آقای پیر نزدیک شدم. تا منو دید گفت: دیگه کمکم آمادهست. منم فرصت رو غنیمت شمردم و گفتم:
«میشه یکی از همبرگرها گوجه نداشته باشه؟»
آقای پیر خندید و گفت: «بله که میشه! پس دو تاش گوجه نداشته باشه؟»
و من فقط سر تکون دادم و برگشتم.
غافل از اینکه اون آقا هم دقیقاً اشتباه من رو کرده بود و بهجای «سس گوجه»، فقط «گوجه» رو شنیده بود!!
در حالی که داییم به خاطر مامانبزرگم گفته بود یکیش سس گوجه نزنن! نه خود گوجه!
این خرابکاریای بود که من ناخواسته باعثش شدم.
میتونم لحظهٔ تحویل غذا رو به این عکس تشبیه کنم:

و در حالی که یه همبرگر داغ و بیگوجه دستم بود، داشتم داییم رو نگاه میکردم که گیج و متعجب داشت سفارشها رو چک میکرد و سعی میکرد بفهمه چرا دو تا همبرگر «بدون گوجه» تحویل گرفتیم.
مطمئن نیستم اون همبرگر بهترین همبرگری بوده که توی زندگیم خوردم، ولی یادمه همین که تونستم همبرگری که میخواستم رو خودم جور کنم، لذتش رو چند برابر کرد!!
نظر نامحبوبم هم اینه که گوجه ساندویچ رو خیس و نرم میکنه و چون مزهٔ خاصی هم نداره، توی ساندویچ بودنش خیلی نیازی نیست.
بهعلاوه اینکه اکثراً هم سر میخوره و از ساندویچ میزنه بیرون.
بههرحال الان مدتهاست که دیگه گوجه رو درنمیارم، ولی یه چیز رو خوب فهمیدم: آدم تا یه اشتباه گوجهای نکنه، بزرگ نمیشه!!!
