قلبش دیگر با هیجان نمیزد. حتی از شب قبلش هم هیجانی برایش نداشت. مثل یک اتفاق عادی، یک اتفاق روزمره. مثل بیرونرفتن از خانه برای خرید یک ماست!
حتی حوصله اتوکردن پیراهن چهارخانهاش را نداشت، تیشرتی دم دستی برداشت و پوشید. بین زدن ریش و گذاشتن تهریش مانده بود که آدم آن طرف آینه گفت ولش کن همین خوب است.
موهایش را فقط شانهای زد که فکر نکنند یکراست از رختخواب به خیابان آمده. سالها بود چیزی به موهایش نمیزد، آخر همینجوری هم اکثر آنها راه رفتن را در پیش گرفته بودند، وای به حال اینکه با ژلزدن به آنها حس ناکافی بودن هم بدهی.
ضدآفتاب؟ بیخیال، این کارها برای دخترهاست.
آمادهشدنش کلا ۵ دقیقه هم طول نکشید.
همیشه خیلی زودتر میرفت، اما اینبار نزدیکتر به ساعت ملاقات رفت.
سخت بود برایش پول گل دادن، ولی این یکی را مجبور بود. مجبور که نه، ولی میدانست دست خالی شخصیتش را زیر سوال خواهد برد.
توی راه با خودش کلنجار میرفت و آینده این ملاقات را پیشبینی میکرد.
البته همه چیز برایش عیان بود ولی نمیدانست چهگونه و کی به آخرش میرسد.
قبلا هم کم از این دست اتفاقها برایش نیفتاده بود. همه میگفتند بدبین نباش ولی فقط او میدانست که عین واقعبینی است.
به گلفروشی سر خیابان رفت، ارزش نداشت شهر را برای خرید یک گل زیر پا بگذارد.
نگاهی به سبد گلهای آماده انداخت. فرصتی نبود که دسته گل جدید بپیچد. آخ که آمادهها چهقدر گران بودند. از آخرین باری که گل خریده بود مدت زیادی میگذشت.
بهسرش زد سه چهار شاخهای رز بپیچد و ببرد، ولی درجا پشیمان شد.
سبد گلی بین ارزانترینها انتخاب کرد و رفت.
دقیقا راس ساعت به کافه مورد نظر رسید و میزی ۲ نفره را انتخاب کرد و منتظر ماند.
کمی با گوشی ور رفت، منوی کافه را بالا پایین کرد تا بعد از بیست و یک دقیقه دخترک پیدایش شد و بابت تاخیر عذرخواهی و بابت گل تشکری کرد.
او میخواست صحبتش را با ادای احترام و احوالپرسی شروع کند اما دخترک به میان حرفش پرید که زودتر حرف اصلی را بزند، چون کلی کار دارد و همین هم که به این قرار آمده به احترام حرف او بوده است.
او دستپاچه شد و درخواستش را بدون دورچینی که از قبل برایش تدارک دیده بود مطرح کرد.
دخترک که انگار از قبل میدانست با چه حرفی مواجه میشود تشکری کرد و گفت امکان براورده کردن درخواست او را ندارد و قبل از آنکه درگیر چراییهای او شود خداحافظی کرد و رفت.
به منوی کافه خیره شد. خیلی از این کار غافلگیر نشده بود ولی سوالهایی که قبلا هم مغزش را میخوردند بالا آمدند.
پس چهطور چند شب با من حرف میزد؟ چرا با این عجله؟ نمیتوانست روزی قرار بگذارد که وقتش را داشته باشد؟ یعنی به من احترام گذاشت که به قرار آمد یا بیاحترامی کرد که سریع رفت؟ ممکن است از ریختم خوشش نیامده باشد؟ یا شاید صدایم روی مخش رفته است؟ واقعا میشود به همینها بسنده کرد و نهی محکمی گفت؟!
پیشخدمت را صدا زد و گفت: همون همیشگی!
