ویرگول
ورودثبت نام
علی اصغر فتحی خواه
علی اصغر فتحی خواهبرنامه نویسی برای من مثل چای یا قهوه برای شما است :))
علی اصغر فتحی خواه
علی اصغر فتحی خواه
خواندن ۸ دقیقه·۲۲ روز پیش

یکی بود و یکی نبود

روزی روزگاری در گذشته‌های دور، در سیاره‌ای نامعلوم، دسته‌ای از موجودات زندگی می‌کردند... هنوز آمار دقیقی از تعداد آن‌ها در آن سیاره در دست ما نیست، ولی زیاد هستند... خیلی زیاد.

موجوداتی شبیه به ما؛ دارای دو دست، دو پا، دو گوش و دو چشم. آن‌طور که مشخص بود از تمدن هم چیزهایی می‌دانند؛ برای خودشان خانه دارند، وسایل نقلیه دارند و خیلی چیزهای دیگر. طبق تحقیقاتی که داشتیم، متوجه ارتباطات عجیب آن‌ها شدیم. آن موجودات با اینکه در مقابل عظمت سیاره‌شان چیزی نبودند (درست مثل ما)، اما مثل ما ارتباطات پیچیده‌ای داشتند.

گهگاهی روی گزینه‌های مشخصی کار می‌کردیم و دایره ارتباط آن‌ها را با بقیه موجودات می‌سنجیدیم و نتایج جالب بود! هنوز برای آن موجودها اسمی پیدا نکرده بودیم، ولی خب خیلی شبیه به ما بودند. می‌خواستیم «نسخه دوم نسل خودمان» صدایشان کنیم، ولی این اسم طولانی بود. چون بار اولی بود که در دنیا و بیرون کهکشان خودمان چنین چیزی را می‌دیدیم، اسمشان را «نِگ» گذاشتیم؛ مخفف «نسخه گمشده». از این به بعد راجع به نِگ‌ها صحبت می‌کنم.

در تیم تحقیقاتی ما روال این‌طور بود که هرکسی روی یک نِگ مشخص تمرکز می‌کرد و او را یک سال کامل زیر نظر می‌گرفت و باید یک ارائه از ارتباطات او آماده می‌کرد. هدف شرکت تحقیقاتی ما این بود که با درک ارتباط نِگ‌ها، بتوانیم بعداً با خودشان ارتباط بگیریم. در این سو، مأموریتی به من سپرده شد تا روی یک نِگ خاص تمرکز کنم. البته این یک سالی که می‌گویم سالِ سیاره خودمان است؛ یک سال در سیاره آن‌ها خیلی کمتر از چیزی است که ما تجربه می‌کنیم!

به تاریخ خودمان ۳ یا ۴ ماهی می‌گذشت. نِگِ من موجود خیلی عجیبی بود؛ دایره ارتباطی خاصی داشت، به این صورت که با بقیه نِگ‌های هم‌سن و سال خودش خوب برخورد می‌کرد و عاشق ارتباط با بقیه بود، ولی بعضی وقت‌ها حس می‌کردم تنهایی را بیشتر دوست دارد، چون در تنهایی‌هایش کارهایی می‌کرد که با بقیه نِگ‌ها انجام نمی‌داد. با این کارش یک‌سری ارتباط بین نِگ‌ها و خودمان پیدا کردم و در تحقیقاتم آن‌ها را به هم متصل کردم. خوشحال بودم که قرار است در ارائه بزرگم حسابی بترکانم و بگویم که من راه ارتباطی بین نِگ‌ها و خودمان را پیدا کرده‌ام!

ولی چیزی مرا اذیت می‌کرد. دستگاه‌های پیشرفته‌ای که ما اختراع کرده بودیم می‌توانست لایه‌ای از فکرهای نِگ‌ها را به ما نشان بدهد تا بفهمیم داستان از چه قرار است. جدا از این حرف‌ها، این دستگاه روی خودمان هم خوب کار می‌کرد! :)))) در شرکت با استفاده از دستگاه فهمیدم که یک زوج عاشق بین ما هست و هر لحظه هر جفتشان به هم‌دیگر فکر می‌کنند... آه، خیلی بد‌م نه؟ نباید به آن همه افکار عاشقانه و رمانتیک گوش می‌دادم... آن‌قدر زیاد بود که گاهی دل من هم چنین ارتباطی را بین خودمان می‌خواست. خلاصه هر وقت که حوصله‌ام سر می‌رفت، سرِ آن دستگاه را کج می‌کردم و به داخل شرکت می‌گرفتم و هرکسی را که می‌خواستم آنالیز می‌کردم. این کارم بد بود، دوست نداشتم کسی را دزدکی آنالیز کنم ولی خب باحال هم بود! یادم هست آن‌قدر این کار را انجام دادم که حتی حواسم از مأموریتی که داشتم پرت می‌شد و می‌دیدم آه! چه صحنه‌هایی را از نِگ خودم از دست داده‌ام.

به‌هر‌حال برگردیم سر نِگ خودم که باید راجع به او تحقیق می‌کردم. فکرهای قسمت بالایی بدنش جالب بود. برخلاف ما، فکرهای نِگ‌ها مثل لایه‌ای بود که دور تا دور بدنشان را می‌گرفت و حتی وقتی با هم ارتباط می‌گرفتند، این لایه‌های افکاری با هم مخلوط می‌شد و گاهی باعث می‌شد مثل ما خوشحال یا غمگین باشند. این هم چیزی بود که من در تحقیق خودم نوشتم تا حتماً ارائه بدهم.

در تحقیقاتم به یک نکته رسیدم: نِگ من تنها بود، شب‌ها غمگین بود و دور تا دورش پر از لایه‌های عجیبی بود که حتی گاهی باعث می‌شد نتوانم خودش را ببینم! برای همین حس کارآگاهی من گل کرد و رفتم ببینم چه چیزی یا چه نِگی روی او تأثیر گذاشته. هر چقدر می‌گشتم چیزی دستگیرم نمی‌شد. ارتباط نِگ‌ها بسی عجیب بود! انگار با کدی چیزی رمزنگاری شده است و من هیچ نمی‌فهمیدم، ولی به‌هر‌حال باز هم در تحقیقم نوشتم که برایتان تعریفش کنم.

نِگ‌ها از نظر من سازوکار عجیبی داشتند. با اینکه سیاره‌شان از ما کوچک‌تر بود، انتظار داشتم حداقل موجودات شادی را مشاهده کنم، ولی آن‌ها هم مثل ما، با اینکه در مقابل سیاره‌شان هیچ بودند، مشکلاتی داشتند که از کل کهکشان‌هایی که تا الان کشف کردیم بزرگ‌تر بود! یا حداقل آن‌ها آن‌قدر بزرگش کرده بودند؛ مثل ماها که خیلی وقت‌ها این کار را می‌کنیم.

تقریباً در ماه‌های هفتم و هشتم از یک‌سالم بود که داشتم روی نِگم تحقیق می‌کردم. یک‌جورایی مثل بچه یا برادر یا خواهر خودم شده بود. برایم عجیب بود که با یک موجود ناشناخته چنین ارتباطی بین خودم و او در نظر بگیرم. در کل خیلی از او شناخت داشتم و گاهی نگرانش بودم، چون حس می‌کردم مشکلات الکیِ بزرگی دارد؛ انگار خودش را در میان تمام نِگ‌های دیگر گم کرده بود و من دنبال راهی بودم تا خودش را به خودش برگردانم.

ولی جزو قوانین ما این بود که حق نداریم ارتباطی با نِگ‌ها برقرار کنیم (تا بعد از تأیید رئیس کل)، ولی خب در این دوره زمانه کی به حرف رئیسش گوش می‌دهد؟ اگر چنین کسی را پیدا کردید با دستگاه‌هایی که مغز را اسکن می‌کنند مغزش را اسکن کنید، اگر مغزی دیدید حتماً من را خبر کنید...! خب به‌هر‌حال من ارتباط نگرفتم (به‌صورت کلامی یا هرچی)، ولی سعی کردم دستکاری‌ای در زندگی او ایجاد کنم؛ با ارسال یک‌سری امواج رادیویی که به نِگم بفهمانم: «خودت را پیدا کن، تو با ارزشی، تو مشکلی نداری...». الان که دارم این‌ها را می‌گویم به بعضی از همکارهایم حسودی‌ام می‌شد؛ بعضی از آن‌ها نِگ‌هایی داشتند که اصلاً هیچ مشکلی نداشتند یا با مشکل‌هایشان کنار می‌آمدند و توانستند ارائه‌های خفنی را در روز ارائه تحقیقات به رئیس‌ها تحویل دهند.

برگردیم سر داستان نِگم. من دلم برایش می‌سوخت؛ شاید اصلاً دل‌سوختن برای نِگ‌ها حسی بود که وجود نداشت! پس یک‌جورایی دوست داشتم کمکش کنم ولی بلد نبودم و این مرا خیلی خیلی ناراحت می‌کرد، چون دوست نداشتم آن نِگ را از دست بدهم؛ او حاصل یک عمر تحقیقات من بود! دوست داشتم ارائه خفنی بدهم... ولی خب هنوز سر از کارش در نیاورده بودم تا اینکه یک شب... در شبی از ماه یازدهم صحنه دلخراشی را دیدم. هر چقدر محل زندگی نِگم را بررسی می‌کردم، هیچ لایه‌ای از افکار را نمی‌دیدم و هیچ علائمی از حیات هم پیدا نمی‌شد. ترسیدم نِگم از تنهایی یا غم‌هایش مرده باشد و این ترسم درست بود... آه بله، نمی‌دانم چطور ولی نِگ من دیگر روحی نداشت، دیگر دایره فکری نداشت، دیگر گرمایی نداشت. در آن لحظه بود که خواستم دست از تحقیقاتم بکشم و تسلیم بشوم و بگویم من نتوانستم تحقیقاتم را کامل کنم (چون دوست نداشتم این داستان تلخ را به زبان بیاورم)...

ولی شاید باورتان نشود، نتوانستم! خودم دست‌به‌کار شدم. با استفاده از تکنولوژی‌ای که داشتیم سعی کردم از میلیون‌ها سال نوری آن‌طرف‌تر زندگی را به نِگم برگردانم و این کار شدنی بود! به قول رئیسِ فناوری‌مان، هیچ کاری در سال ۳۰۳۰ غیرممکن نیست! و راست هم می‌گوید. و من این کار را کردم؛ زندگی را به بدن بی‌جان نِگم برگرداندم و همراه با زندگی، نشانه‌هایی فرستادم تا بفهمد که این زندگی ارزشش را دارد و باید ادامه دهد... تنها چند هفته به پایان یک سال تحقیق من روی نِگم مانده بود و من خوشحال بودم از اینکه هم یک موجود زنده دارم و هم یک لیست از چیزهای شگفت‌انگیزی که باید می‌گفتم.

راستی، در یکی از شب‌ها اشتباهی سرِ دستگاه نشان‌دهنده افکار را برگرداندم روی یکی از همکارهایم. من دوستش داشتم و دوست داشتم ببینم او هم مرا دوست دارد یا نه... و دیدم بله!!!! او مرا دوست ندارد :/// حسابی ناراحت شدم، گفتم چطور ممکن است؟ من که دوستش دارم، او هم باید من را دوست داشته باشد... ولی خب نشد. البته دارم راجع به کسی صحبت می‌کنم که الان همسر من است :))))) همان همکارم بعد از ارائه من، چنان عاشقم شد که خودم هم باورم نمی‌شد... از این رو تصمیم گرفتم که دیگر کسی را پیش‌بینی نکنم؛ به هرکسی باید فرصتی داد تا ببینی چطور از آن فرصت استفاده می‌کند.

۱۲ ماه سپری شد، من هم ارائه‌ام را برای رئیس‌های شرکت آماده کرده بودم و برایشان توضیح دادم. دهان‌هایشان باز مانده بود و سیلی از آب دهان در حال جاری شدن در کف آزمایشگاه بود... فکر کنم به خاطر جملاتی بود که گفتم. یادم هست این‌ها را گفتم: «من بعد از ۱۲ ماه تحقیق روی یک نِگ مشخص به این نتیجه رسیدم که این موجودات هرچند شبیه ما هستند، ولی با ما خیلی فرق دارند. این‌ها به دنبال همه‌چیز می‌گردند و حتی به وجود ما نیز فکر کرده‌اند! برای هر چیز دلیلی می‌آورند و برای هر چیزی اسمی می‌گذارند. از این رو فهمیدم اسم کهکشانِ آن‌ها، آن‌طوری که صدایش می‌زنند "کهکشان راه شیری" است و نام سیاره‌شان هم "زمین" است!» (اینجا بود که همه چشم‌هایشان دوبرابر شده بود...) «و ما را موجودات فضایی خطاب می‌کنند و به سختی دنبال ما هستند، ولی خب دستگاه‌های ضعیفی دارند... در کل به نظرم نِگ‌ها موجودات عجیبی هستند؛ بهتر است که بیشتر روی آن‌ها کار کنیم و به جای تحقیق و کاوش، به آن‌ها کمک کنیم. با تشکر، پایان تحقیق راجع به نِگ شماره ۸,۱۲۹,۰۷۱,۲۴۱ از سیاره آبی‌رنگ.»

و این‌طوری بود که صدای دست‌ها بالا رفت و من هم خیلی خیلی خوشحال بودم.

هرچند از این داستان زمان زیادی نمی‌گذرد ولی به‌هر‌حال گهگاهی برای نِگ قدیمی‌ام سیگنال‌هایی می‌فرستم تا کمکش کنم که به زندگی‌اش در آن سیاره عجیب ادامه دهد. الان همراه همسرم روی سیاره دیگری کار می‌کنیم. این سیاره ترسناک‌تر از سیاره قبلی است و نمی‌دانم که چه چیزی در انتظارمان است، اما امیدوارم که چیزهای باحالی باشد...

خوشحالم که این پیغام به دست تو رسید. شاید الان صدان قطع بشود چون در مسیری که طی می‌کنیم مانع‌های زیادی هست که سیگنال‌ها را خراب می‌کند... ب...ه ام..ی...د دیدا.........

موجود زندهموجودات فضاییداستانرمان
۴
۰
علی اصغر فتحی خواه
علی اصغر فتحی خواه
برنامه نویسی برای من مثل چای یا قهوه برای شما است :))
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید