ویرگول
ورودثبت نام
علی اصغر فتحی خواه
علی اصغر فتحی خواهبرنامه نویسی برای من مثل چای یا قهوه برای شما است :))
علی اصغر فتحی خواه
علی اصغر فتحی خواه
خواندن ۸ دقیقه·۱ روز پیش

یکی بود و یکی نبود

روزی روزگاری در گذشتگان دور در سیاره ای نا معلوم دسته ای از موجودات زندگی میکردند....

هنوز آمار دقیقی از تعداد آنها در آن سیاره در دست ما نیست... ولی زیاد هستند زیاد....

موجوداتی شبیه به ما دارای دو دست دو پا و دو گوش دو چشم و.... اینطور که مشخص بود از تمدن هم چیزهای میدانند... برای خودشون خونه دارند دستگاه های نقلیه دارند و خیلی چیز های دیگه...

طبق تحقیقاتی که داشتیم متوجه ارتباطات عجیب اون ها شدیم، اون موجودات با اینکه در مقابل سیاره شون هیچی نبودن، درست مثل ما، ولی مثل ما هم ارتباطات پیچیده ای داشتند... گه گاهی بود که روی گزینه های مشخصی کار میکردیم و دایره ارتباط اون رو با بقیه موجودات دیگر میسنجیدیم... و نتایج جالب بود!

هنوز برای اون موجود ها اسمی پیدا نکرده بودیم ولی خب خیلی شبیه به ما بودند ما میخواستیم نسخه دوم نسل خودمون بیانشون کنیم ولی این اسم طولانی بود و برای همین چون بار اولی بود که در دنیا و بیرون کهکشان خودمون همچین چیزی رو میبینیم اسمشون رو نِگ گذاشتیم :) مخفف نسخه گمشده... از این به بعد راجب نِگ ها صحبت میکنم.

در تیم تحقیقاتی ما اینطوری بود که هرکسی روی یک نِگ مشخص تمرکز میکرد و اون رو یک سال کامل زیر نظر میگرفت... و باید یک ارائه از ارتباط اون آماده میکرد. شرکت تحقیقاتی ما هدفش این بود که با درک ارتباط های نِگ ها بتونیم بعدا باخودشون ارتباط بگیریم در این سو ماموریتی به من سپرده شد تا روی یک نِگ کار تمرکز کنم. البته این یکسالی که میگم سال سیاره خودمون هست. یک سال در سیاره اونها کمتر از این حرفا هست که ما تجربه میکنیم!

به تاریخ خودمون 3 یا 4 ماهی بود که میگذشت و نِگ من کسی بود خیلی عجیب بود دایره ارتباطی عجیبی داشت به این صورت که با بقیه نِگ های هم سن و سال خودش خوب برخورد میکرد و عاشق ارتباط با بقیه بود... ولی بعضی وقت ها هم حس میکردم تنهایی رو بیشتر دوست داشت چون توی تنهایی هاش کارهای رو میکرد که با بقیه نِگ ها انجام نمیداد... با اینکارش یکسری ارتباط بین نِگ ها و خودمون پیدا کردم و در تحقیقاتم این ها رو به هم متصل کردم و خوشحال بودم که در ارائه بزرگم قرار هست حسابی بترکونم که من راه ارتباطی بین نِگ ها و خودمون رو پیدا کردم!

ولی چیزی من رو اذیت میکرد، دستگاه های پیشرفته ای که ما اختراع کرده بودیم میتونست لایه ای از فکر های نِگ ها رو به ما نشون بده و بفهمیم داستان از چه قرار هست! جدا از این حرف ها این دستگاه روی خودمون هم خوب کار میکرد :)))) در شرکت با استفاده از دستگاه فهمیدم که یه زوج عاشق بین ما هست و هر لحظه هر جفتشون به هم دیگه فکر میکنند... آه خیلی بدم نه :) نباید به اون همه افکار عاشقانه و رمانتیک گوش میدادم... انقدر زیاد بود که گاهی دل منم همچین ارتباطی رو بین خودمون میخواست. خلاصه هر وقت که حوصله ام سر میرفت سر اون دستگاه رو کج کرده و به داخل شرکت میگرفتم و هرکسی که میخواستم رو آنالیز میکردم.... اینکارم بد بود دوست نداشتم کسی رو آنالیز کنم ولی خب باحال هم بود، یادمه انقدر اینکار رو انجام دادم تا اینکه دیگه حتی حواسم از ماموریتی که داشتم پرت میشد و میدیدم آه چه صحنه های رو از دست دادم.

به هر حال برگردیم سر نِگ خودم که باید راجبش تحقیق میکردم، فکر های قسمت بالایی بدنش جالب بود برخلاف ما فکر های نِگ ها مثل یک لایه ای بود که دور تا دور بدنشون رو میگرفت و حتی وقتی باهم ارتباط میگرفتند این لایه های افکاری باهم مخلوط میشد و گاهی باعث میشد مثل ما خوشحال یا غمگین باشند و این هم چیزی بود که من در تحقیق خودم نوشتم تا حتمی ارائه بدم. در تحقیقاتم به یک چیز رسیدم نِگ من تنها بود شب ها غمگین بود و دور تا دورش پر از لایه های عجیبی بود که حتی نمیتونستم گاهی خودش رو ببینم! برای همین حس کاراگاهی من گل کرد و رفتم ببینم چه چیزی یا چه نِگی روی اون تاثییر گذاشته، هر چقدر میگشتم چیزی دست گیرم نمیشد ارتباط نِگ ها بسی عجیب بود! انگار با کدی چیزی رمزنگاری شده است...

و من هیچ نمی فهمیدم، ولی به هر حال بازم در تحقیم نوشتم که برایتان تعریفش کنم.

نِگ ها از نظر من ساز و کار عجیبی داشتند با اینکه سیارشان از ما کوچک تر بود انتظار داشتم حداقل موجودات شادی رو مشاهده کنم ولی اونها هم مثل ما با اینکه در مقابل سیارشون هیچ بودند ولی مشکلاتی داشتند که از کل کهکشان های که تا الان کشف کردیم بزرگتر بود! یا حداقل اونها انقدر بزرگش کرده بودند مثل ماها که خیلی وقت ها اینکار رو میکنیم.

تغریبا در ماه های 7 و 8 ام از یکسالم بود که داشتم روی نِگم تحقیق میکردم یه جورایی مثل بچه یا برادر یا خواهر خودم شده بود برام عجیب بود که با یه موجود همچین ارتباطی بین خودم و اون در نظر گرفتم. در کل خیلی شناخت داشتم ازش و گاهی نگرانش بودم چون حس میکردم مشکلات الکی بزرگی دارد مثل اینکه خودش رو در میان تمام نِگ های دیگه گم کرده بود و من دنبال راهی بودم تا خودش رو به خودش برگردونم ولی جز قوانین ما این بود که حق نداریم ارتباطی با نِگ ها برقرار کنیم تا بعد از تایید رئیس کل ولی خب در این دوره زمونه کی به حرف رئیسش گوش میده؟ اگر چنین کسی رو پیدا کردین با دستگاه های که مغز رو اسکن میکنند مغزش رو اسکن کنید اگر مغزی دیدین حتمی من رو خبر کنید...! خب به هر حال من ارتباط نگرفتم به صورت کلامی یا هرچی ولی سعی کردم دستکاریی ای در زندگی او ایجاد کنم با ارسال یکسری امواج رادیوی که به نِگم بفهمونم که خودت رو پیدا کن تو با ارزشی تو مشکلی نداری... الان که دارم اینهارو میگم به بعضی از همکار هایم حسودیم میشد بعضی از اونها نِگ های داشتند که اصلا هیچ مشکلی نداشتند یا با مشکل هاشون کنار میومدن و توانستند ارائه های خفنی رو در روز ارائه تحقیقات به رئیس ها ارائه کنند. برگردیم سر داستان نِگم من دلم برایش میسوخت شاید اصلا دل سوختن برای نِگ ها حسی بود که وجود نداشت! پس یه جورای دوست داشتم کمکش کنم ولی بلد نبودم و این من رو خیلی خیلی ناراحت میکرد چون دوست نداشتم اون نِگ رو از دست بدم اون حاصل یک عمر تحقیقات من بود! دوست داشتم ارائه خفنی بدم... ولی خب هنوز سر از کارش در نیاوردم تا یک شب یک شب در شبی از ماه 11 ام صحنه دل خراشی رو دیدم هر چقدر محل زندگی نِگم رو بررسی میکردم هیچ هیچ لایه ای از افکار رو نمیدیدم و هیچ علائمی از حیاط هم پیدا نمیشد ترسدیم نِگم از تنهایی یا غم هایش مرده باشد و این ترسم درست بود... آه بله نمیدونم چه طوری ولی نِگ من دیگر روحی نداشت دیگر دایره فکری نداشت دیگر گرمایی نداشت در اون لحظه بود که خواستم دست از تحقیقاتم بکشم و تسلیم بشم و بگم من نتونستم تحقیقاتم رو کامل کنم چون دوست نداشتم این داستان رو روی زبانم بیاورم... ولی شاید باورتون نشه نتونستم و خودم دست به کار شدم با استفاده از تکنولوژی ای که داشتیم سعی کردم از میلیون ها سال نوری اون طرف تر زندگی رو به نِگم برگردونم و اینکار شدنی بود شاید باورتان نشود! به قول رئیس فناوریمون هیچ کاری در سال 3030 غیر ممکن نیست! و راست هم میگوید. و من اینکار رو کردم زندگی را به بدن بی جان نِگم برگرداندم و همراه با زندگی نشونه های فرستادم تا بفهمد که این زندگی ارزشش را دارد و به زندگیش ادامه دهد... تنها چند هفته به پایان یک سال تحقیق من روی نِگم مانده بود و من خوشحال از اینکه هم یک موجود زنده دارم و هم یک لیست از چیزهای شگفت انگیزی که باید میگفتم.
در یکی از شب ها اشتباه سر دستگاه نشون دهنده افکار رو برگرداندم روی یکی از همکار هایم من دوستش داشتم و دوس داشتم ببینم اون هم مرا دوست دارد یا نه و دیدم بله!!!! اون مرا دوست ندارد :/// حسابی ناراحت شدم گفتم چه طوری ممکن هست من که دوستش دارم اونم باید من رو دوست داشته باشه ولی خب نشد... دارم راجب کسی صحبت میکنم که الان همسر من است :))))) همون همکارم بعد از ارائه من چنان عاشقم شد که خودمم باورم نمیشد... از این رو تصمیم گرفتم که دیگر کسی رو پیش بینی نکنم به هرکسی باید فرصتی داد تا ببینی چه طوری از اون فرصت استفاده میکنه...

12 ماه سپری شد منم ارائم رو برای رئیس های شرکت آماده کرده بودم و براشون توضیح دادم. دهان هاشون باز بود و سیلی از آب دهان درحال جاری شدن در کف آزمایشگاه بود... فکر کنم به خاطر جملاتی بود که گفتم یادمه اینهارو گفتم:
من بعد از 12 ماه تحقیق روی یک نِگ مشخص به این نتیجه رسیدم این موجودات هرچند شبیه ما هستند ولی با ما خیلی فرق دارند اینها به دنبال همه چیز هم میگردند و حتی به وجود ما نیز فکر کرده اند! برای هر چیز دلیلی میاورند و برای هر چیزی اسمی میگذارند از این رو فهمیدم اسم کهکشان آنها اونطوری که صدایش میزنند کهکشان راه شیری است و نام سیارشون هم زمین است! ( اینجا بود که همه چشم هاشون دوبرابر شده بود...) و مارا موجودات فضایی خطاب میکنند و به سختی دنبال ما هستند ولی خب دستگاه های ضعیفی دارند... در کل به نظرم نِگ ها موجودات عجیبی هستند بهتر هست که بیشتر روی اونها کار کنیم و به جای تحقیق و کاوش اونها بهشون کمک کنیم. باتشکر

پایان تحقیق راجب نِگ شماره 8,129,071,241 از سیاره آبی رنگ....

و اینطوری بود که صدای دست ها بالا رفت و من هم خیلی خیلی خوشحال بودم.

هرچند از این داستان زمان زیادی نمیگذرد ولی به هر حال گه گاهی برای نِگ قدیمیم سیگنال های میفرستم تا کمکش کنم که به زندگیش در اون سیاره عجیب ادامه دهد.

الان همراه همسرم روی سیاره دیگری کار میکنیم این سیاره ترسناک تر از سیاره قبلی است و نمیدونم که چه چیزی در انتظارمون هست امیدوارم که چیز های باحالی باشه...

خوشحالم که این پیغام به دست تو رسید شاید الان صدام قطع بشه چون در مسیری که طی میکنیم مانع های زیادی هست تا سیگنال هارو خراب کنه... ب...ه ام..ی...د دیدا.........

موجود زندهموجودات فضاییداستانرمان
۲
۰
علی اصغر فتحی خواه
علی اصغر فتحی خواه
برنامه نویسی برای من مثل چای یا قهوه برای شما است :))
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید