
امروز با صدای در زدن از خواب بیدار شدم، در را با لگد میزدند طوری که داشت از جا کنده میشد و همینطور داد میزدند:
بیا بیرون بیا بیرون…
درحالی که داشتم در را باز میکردم لگدشان به در خورد و من پرت شدم روی زمین، تک تک سنگ ریزه های که در دست و پایم فرو رفت را حس کردم و سرم طوری به زمین خورد که بعد از ایستادن چشم هایم تا چند لحظه ای تار میدید با همان چشمان تار شاهد این بودم که سربازان حاکم درحال بردن پول ها و وسایل های من هستند… من از دار دنیا فقط یک قاطر پیر و ۲۵۰ سکه و یک صندلی با پایه های شکسته و فرشی پاره داشتم. دیدند چیز های کافی ندارم خانه ام را از من گرفتند و من را به بیرون پرت کردند، دلیلشان این بود که تو مالیات چند ماهت را نداده ای و باید از شهر بروی حریفشان نشدم و به مسجدی در نزدیکی خانه ام رفتم.
ظهر شده بود و هنگام نماز ظهر بود درحالی که با همه بد بختیم آماده شدم تا به نماز بروم دیدم همان حاکم و سربازان صف های جلویی ایستاده اند، خنجر کوچکی که از پدر خدا بیامرزم بهم ارث رسیده بود را در کنار کمر بندم داشتم گفتم و بروم بکشم و کشته شوم نمیدانستم شجاعت است یا جنون، فقط میدانستم باید کاری کنم خنجر را در آوردم و به سرعت طرف حاکم رفتم همین که به پشت سرش رسیدم چنان در کمرش فرو کردم که خنجر شکست اما او چیزیش نشد چون یک لباس آهنین بر بدن داشت انگار خنجر، در مقابل آن فلز سخت، چون چوبی خشک شکست. و نگهبانان به جرم سو قصد به حاکم مرا باز داشت کردند و به میدان بردند تا دارم بزنند، بیشرفان نمازشان را حتی ادامه ندادند…
جلاد با شمشیری بزرگ به طرفم آمد و گفت سخن آخرت را بگو صدای جمعیت که ابتدا در همهمه بود، ناگهان چون سیلی خروشان بلند شد: ‘ولش کنید! این پیرمرد بیچاره است!’ ‘او جز بدبختی چیزی ندیده!، کودک، با چشمانی معصوم و پرسشگر، که شاید در چهرهی من شبحی از پدربزرگ از دست رفتهاش را میدید، فریاد زد: بابا! اونو نکش! شبیه پدربزرگمه! حاکم هم چون چند هفته ای بود که پدرش را از دست داده بود دلش به رحم آمد و مرا آزاد کرد اما به شرطی که از شهر بروم…
من را از شهر بیرون انداختند و با یک جفت کفش پاره و لباس های پاره تر و بخچه ای غذا راهی بیابان شدم تا به شهر دیگری برسم، آه بله بدون هیچ کس هیچ خانواده و فرزندی قدیم فقط یک خدای بود که دیدم بندگانش کی هستند دیگر او هم برایم وجود ندارد و تصمیم گرفتم بی خدا باشم چشمم به دیوارهای آشنای شهر افتاد که حالا برایم بیگانه شده بود. باد سردی وزید و بوی خاک و ناامیدی را با خود آورد. دیگر نه خدایی بود و نه امیدی، فقط این بیابان بی انتها و این تنهایی بیپایان.
تنهای شبانه روز در بیابان راه میرفتم گاه کاروانانی را در دور دست ها میدیدم و به شادیشان حسودیم میشد.
روز های مثال برده ای پیاده راه میرفتم و شب ها به سرگذشتم زار زار اشک میریختم.
شبی از شب ها تصمیم بر خودکشی گرفتم و گفتم چیزی برای من پیر مرد نمانده بزار این زندگی فلاکت بار را تمام کنم برود، سنگی پیدا کردم سنگی مثلثی شکل و دراز اندازه تغریبی آن دو وجب بود گویی عجل آن را برای من آماده کرده بود تا به سویش بروم شروع کردم به تیز کردن سنگ سنگ را برداشتم و روی تخت سنگ بزرگتری میکشیدم صدای خرچ خرچ خرچ آن عصاب برایم نگذاشته بود همین بین صدای لاش خوران را در بالای سرم میشنیدم که گویی منتظر من بوده اند تا بعد از مرگم من را از روی زمین محو کنند.
به کارم ادامه دادم وقتی سنگ به خوبی تیز شد نزدیک های ظهر بود باز دوباره یاد آن نماز ظهری افتادم که چه بلا های سرم آمد و از درد و رنج آن سنگ را روی دستم گذاشتم و شروع به بالا پایین کردن آن کردم تا آسیبی به من وارد شود، همین هنگام کسی دستم را گرفت و به سرعت سنگ را از من گرفت و به دور دست پرت کرد. اون فرد گفت: ای پیر مرد چه میکنی چرا میخواهی اینکار را انجام بدی؟

دیدم یک روحانی است در دلم گفتم خب اینم مثل بقیس کاش میتونستم کارش را تمام کنم، درجوابش داستان زندگیم را تعریف کردم و در پاسخ گفت: مثل اینکه وقت نماز است بیا نماز بخوانیم سپس درباره آن صحبت کنیم، گفتم: داستان من را که شنیدی آن وقت از من نماز خواندن را میخواهی؟ تو از قاطر من قاطر تری
روحانی در جواب چیزی نگفت و نمازش را خواند بعد از نماز به سمتم آمد و گفت ای پیر مرد میدانم که چه بلایی یه سرت آمده است بیا و به حرفم گوش کن و چاره ای بیاب، گفتم ها چی میخوای از جونم؟ شروع کرد به مثال زدن در فلان کتاب راه حل این است فلان نقل قول این را میگوید در فلان کتاب نیز این را نوشته است! اگر شما بعد از نمازتان ۱۰۰ مرتبه فلان ذکر را بگویی امسال پولدار میشوی! گفتم آخر چه طور؟ چه کسی تظمین میکند من بعد از فلان مرتبه فلان ذکر فلان نمازم پولدار میشوم؟ چه کسی اون پول ها را به من میدهد؟ همان خدایی که الان مرا بیخانهمان کرده است؟ در پاسخ گفت: ای پیر مرد کم ناشکری کن خدارا شکر کن شکر تا نعمت های بیشتری نصیب تو شود! گفتم دربیابانی که ما هستیم هیچ نعمتی بهتر از مرگ نیست برایم و حداقل بعد از مرگم غذای آن پرندگان میشوم و بالاخره کمکی به طبیعت کرده ام… روحانی گفت روزی آن پرندگان در جای دیگریس، در همین هنگام بر لاشه گوسفندی فرود آمدند و شروع به خوردن آن کردند، و ادامه داد دیدی؟ گفتم مهم نیست منم امروز میمیرم و بعدا من را میخورند. روحانی ادامه داد نماز هایت را ترک نکن خدا را ترک نکن اگر «ترکشان کنی تو کافر میشوی و دچار عذاب الهی خواهی شد!»
با پوزخندی که گوشهی لبم را کج کرد، نگاهی به آسمان بیرحمِ بیابان انداختم و گفتم: «آن زمان که دیندار بودم و سر به سجده داشتم، به عذابِ همین دنیا دچار شدم. حالا که در درهی بیکسی افتادهام، دیگر چه عذابی مانده که از آن بترسم؟ ضمن اینکه… تا چشم کار میکند کافرانی را میبینم که در ناز و نعمت، غرق در خوشگذرانیاند و منِ دیندار، در این میان، تنها سهمم از زندگی، خاک و گرسنگی بوده است.»
روحانی لحظهای درنگ کرد، چشمهایش را بست و آرام گفت: «آنها با لذتهای دنیوی کور شدهاند. خدا در آن دنیا به حسابشان خواهد رسید، آنجا که دیگر راه بازگشتی نیست.»
خندهای بلند و از سرِ استیصال سر دادم، طوری که گلویم خشکید و به سرفه افتادم. گفتم: «آن دنیا؟ باز هم حواله به غیب؟! آنجا به چه کارِ من میآید، وقتی همینجا، در همین لحظه، در حالِ پوسیدن و خاک شدن هستم؟ چه سودی برای منِ خسته دارد که آنها در دنیایی دیگر عذاب بکشند؟»
روحانی صدایش را صاف کرد، صدایی که حالا کمی لرزان به نظر میرسید: «همه آنها در آن دنیا به سزای اعمالشان نمیرسند؛ عدالتِ خدا همینجا هم جاری است. بسیاری از آنها قبل از مرگ، چنان به سختی و در لجنزارِ خود گرفتار میشوند که آرزوی مرگ میکنند… باشد که خداوند، مرگی آسان را نصیبِ بندگانِ مطیعش کند!»
با شنیدنِ این حرف، ناگهان پردهی خاطرات در ذهنم کنار رفت. یادِ پدرِ حاکم افتادم؛ همان حاکمِ ظالمی که زمانی با یک اشارهاش سرها را بر باد میداد. یادم آمد در روزهای آخر چطور دست و پایش سیاه شده بود و ورم کرده بود؛ چنان که حتی نمیتوانست قامت راست کند. کسی جرئت نداشت به اتاقش نزدیک شود. نه همسرش، نه فرزندانش و نه حتی طبیبهای درباری. بوی تعفنِ اتاقش تا دوردستها میرفت. تخت و بسترش با پلیدی و کثافتِ بدنِ خودش یکی شده بود و او، در تنهاییِ وحشتناکی میپوسید.
بعد از مرگش، کسی جرئت نکرد پیکرش را لمس کند؛ انگار که بدنش از قبل با کرمها جویده شده بود. به دستور پسرش، سربازان اتاق را به آتش کشیدند و آن بخش از قصر را برای همیشه بستند. مردم هنوز هم قصهها میبافند؛ میگویند شبها از آن ویرانه، صدای گریه میآید؛ صدایِ حاکمی که حالا دیگر نه تیغ دارد و نه تخت، و با التماس از مردم میخواهد که او را ببخشند.
همانطور که در افکارم غرق بودم و آن تصویرِ کریهِ مرگِ حاکم پیشِ چشمانم جان گرفته بود، صدایی مرا به خودم آورد. نگاهم را که چرخاندم، دیدم روحانی بیسروصدا در حال دور شدن است. سایهاش روی شنهای داغ بیابان، هر لحظه کوچکتر میشد.
فریاد زدم: «هی! کجا میروی؟ برگرد! لااقل حرفت را تمام کن!»
اما انگار نشنید. یا شاید هم شنید و نخواست بازگردد. او میرفت و من مانده بودم و آن بیابانِ بیانتها؛ و حالا، نه تنها بیخدا بودم، بلکه در میانِ آن سکوتِ مرگبار، چیزی در درونم فرو ریخته بود که حتی خشم هم نمیتوانست جایش را پر کند.
شب، چون کفنی سیاه بر دوشِ کویر کشیده شد. نشستم و به حرفهای آن روحانیِ سرگردان فکر کردم. چه کسی راست میگفت؟ او که از عذابِ ابدی دم میزد یا من که در این دنیا، عذابی ابدیتر را تجربه میکردم؟ شاید او هم اندکی راست میگفت. تعصب، گاهی چشمِ آدم را کور میکند، اما حقیقت، اگرچه تلخ، اما همیشه عریان است. من اما، تا با چشمِ خود نبینم، باور نمیکردم. حرفهایش، بادِ هوا بود که در گوشم میپیچید و به هیچجا نمیرسید. خستگیِ کوهسار، سنگینتر از هر اندیشهای بود. پلکهایم، سنگینتر از ستونهای معبدِ باستانی، بر هم افتادند و تسلیمِ خوابِ بیخبری شدم.
صبح، نه با طلوعِ خورشید، که با دردِ تیزِ آفتابِ سوزان از خواب پریدم. حسِ گسِ خشک شدنِ دهان، تنها یادگارِ شبِ گذشته بود. دیگر جایی برای تردید نبود. سنگِ تیزکردهام، همان یارِ وفادارِ این روزهایِ تارم، در جایی همین نزدیکیها بود. باید کار را تمام میکردم. پیادهرویِ زیرِ آفتابِ بیامان، پوستِ نیمهجانم را میسوزاند. هر قدم، زخمی تازه بر جانِ خستهام بود. بالاخره، بعد از ساعتها، چشمم به آن سنگِ آشنا افتاد. انگار که پس از سفری دور و دراز، به خانهی مرگ بازگشته باشم. این بار، دیگر نه به شکم، که مستقیماً به پهلو و کمر، جایی که نبضِ زندگی هنوز ضعیف میتپید. سنگ را با تمامِ توان، در بدنم فرو کردم.
آه! دردی که در وجودم پیچید، قابل وصف نبود. گویی تمامِ اعصابم همزمان فریاد میکشیدند. درد، چنان وحشتناک بود که دنیا دورِ سرم چرخید. خون، فوارهوار از زخم، بر شنهای داغ میریخت و لکهی قرمزیِ شوم را بر سفیدیِ روز میگستراند. پاهایم، دیگر تحملِ وزنِ این تنِ فرسوده را نداشتند. زمین، چنان با سرعت به سمتِ صورتم میآمد که گویی خودش مرا در آغوش میکشید. آخرین چیزی که حس کردم، گرمایِ خونم بود و سپس… تاریکی.
چشم باز کردم. نوری دیدم… نوری غلیظ و سرخرنگ. “مرگ”، تنها واژهای بود که به ذهنم رسید. “پس حتماً همین است که روحانی میگفت…”، با خود اندیشیدم. “خودم را کشتم و حالا باید تاوانش را پس دهم.” نفسِ عمیقی کشیدم، اما تاریِ دیدم که کمکم از بین رفت، متوجه شدم رویِ زمین دراز کشیدهام و چیزی شبیه به پارچههایِ ضخیم، دورِ کمرم بسته شده است. درد هنوز مهمانِ ناخواندهیِ پهلویم بود، اما دیگر آن سوزندگیِ اولیه را نداشت.
نگاهم را چرخاندم و مردی را دیدم که بالایِ سرم ایستاده بود. چهرهاش آشنا نبود. با وحشت پرسیدم: «تو… تو دیگر کیستی؟ عجل؟ آمدهای مرا با خود ببری؟ یا شاید… شیطان هستی که برایِ عذابِ من آمدهای؟»
مرد لبخندی زد، لبخندی که بیشتر شبیهِ دلسوزی بود تا تمسخر. گفت: «پیرمردِ بیچاره! چه میگویی؟ من یک طبیب هستم. با داروهایی که به تو دادم، لازم نیست فعلاً بمیری. فقط استراحت کن.»

آن طبیب، با اطمینانی سرد که از چشمانش میتراوید، گفت: «علمِ من این را میگوید، و من تضمین میکنم که تو، دستِ کم حالا، نخواهی مرد. وضعِ جسمت خوب است.»
با تردیدی که در صدایش موج میزد، پرسیدم: «تو چقدر مطمئن هستی؟ از کجا اینقدر دلگرم؟»
«من به علم اعتماد دارم، چون هرگز دروغ نمیگوید. اما مردم، روحانیون، کشیشها، حتی خدا… همهشان دروغ میگویند!»
لحظهای مکث کردم، تلخیِ حرفهایش مانند زهر در جانم میپیچید. «چطور اینقدر قاطع میگویی خدا هم دروغ میگوید؟»
نگاهش را از من گرفت و به افقِ بیانتهایِ کویر دوخت. «پدر جان، من طبیبم. بیمارانی را دیدهام که وقتی جوابشان کردم، خانوادههایشان دست به دعا میشدند، اشک میریختند و از خدا طلبِ شفا میکردند. اما خدا… فقط نگاه میکرد. در این میان، دین، فقط یک دروغِ بزرگ است و خدایی هم وجود ندارد که به این دعاها گوش دهد!»
نفسِ عمیقی کشیدم، سنگینیِ هوا را در ریههایم حس کردم. «پس علم چی؟ آن هم ساختهیِ دستِ ما انسانهاست. چیزی که از وجودِ ما نشأت گرفته، چطور میتواند حقیقتِ مطلق باشد؟ من به این هم اعتباری ندارم.»
طبیب، خندهای کوتاه و عصبی سر داد. «حرفهایت خندهدار است، پدر جان! اگر علم ساختهیِ انسان است، پس دین ساختهیِ چه کسانی است؟ جنها؟ حیوانات؟ مگر دین هم از ابتدا توسطِ انسانها ساخته نشده؟»
«نه!» با قاطعیت گفتم. «دین، حقیقتِ ناب است که توسطِ پیامبران به زمین منتقل شده.»
«پدر، تو از کجا این را میدانی؟ اینها همه حرفهایِ مشتی روحانی است که برایِ منفعتِ خودشان میبافند. تنها چیزی که واقعی است، اعداد و ارقام است؛ علمِ نجوم، هندسه، ریاضیات… علومِ محض!»
«پس میگویی علمِ اعداد، بهترین ساختهیِ بشر است؟»
«صد البته، پدر جان! و علمِ طبابت هم همینطور. با این علم، میتوان بهتر از خدایی که وجود ندارد، بیماران را نجات داد.»
از این همه جسارت، دهانم باز مانده بود. «اگر خدایی وجود ندارد، پس تو چطور طبیب شدهای؟ معجزهیِ علمِ توست؟»
دوباره خندید، این بار بلندتر. «من از کودکی رویایِ طبابت داشتم. مادری داشتم که خیلی مذهبی بود. همیشه دعا میکرد من طبیب شوم. وقتی طبیب شدم، در لحظاتِ مرگش، هنوز هم داشت خدا را التماس میکرد تا حالش را بهتر کند. باورش به من، حتی در آن لحظه هم، کمتر از باورش به خدا بود. من تمامِ تلاشم را کردم، ولی او مُرد.»
نگاهش حالا غمگین بود، اما نه غمِ از دست دادنِ یک مادر، بلکه غمِ از دست دادنِ فرصتی برای اثباتِ نظریهاش. «همه کاری که از دستم برمیآمد، کردم. حتی…» صدایش در گلو شکست.
«حتی دعا کردی؟» پرسیدم، اما جوابی نشنیدم.
طبیب، بیآنکه منتظرِ جوابی باشد، به سمتِ شترِ دومش رفت. پتویی را کنار زد و بویِ زنندهیِ لاشهای گندیده، در فضا پخش شد. چشمانم از تعجب و انزجار گرد شد. «این چیست؟ گوشتِ فاسد؟ اگر قرار است برایِ من بیاوری، دیگر نیاور. حتماً خراب شده!»
«پدر جان، این دخترِ من است.» صدایش خونسرد بود، گویی از لاشهیِ متعفنی حرف میزند که متعلق به خودش نیست. «چند هفته است که حرف نمیزند، غذا نمیخورد. باید درمانش کنم. طبقِ علمِ من، چند روزِ دیگر حالش خوب میشود.»
دخترکی که رویِ شتر خوابیده بود، به سختی نفس میکشید. تنش باد کرده بود و چشمانش، به سپیدیِ گچ، بیحالت بودند. «مرده است!» با خود اندیشیدم. «این طبیب دیوانه شده!»
اما طبیب، با حرکتی سریع، لباسِ دختر را کنار زد. محلهایی از بدنش که کرمها شروع به خوردنش کرده بودند را با مادهای عجیب پر کرد. «دخترم، شاید درد داشته باشی، ولی علمِ پدر میگوید تو زنده میمانی.» لباسهایِ کهنهاش را دوباره تنش کرد و دخترِ بیجان را کنارِ آتش نشاند. نورِ آتش که به صورتِ نحیفش خورد، وحشت کردم. دماغش از بین رفته بود، صورتش مانندِ ماسکی پوسیده، لاغر و استخوانی شده بود. این دیگر چه موجودی بود؟ گویی اولین بار بود که با ترسِ کودکیام روبهرو میشدم؛ با یک «نسناسِ» واقعی. قلبش نمیزد، نفسی نداشت، اما طبیب اصرار داشت که زنده است. فقط بدنش گرم بود، شاید به خاطرِ نزدیکی به آتش… چه کسی میدانست؟
«طبیب!» با صدایی لرزان گفتم. «روحانیون میگویند روح وجود دارد. دخترِ تو روح ندارد. او مرده است. برو و او را دفن کن تا بیماریمان نگیریم و روحش هم آرام بگیرد.»
«گفتم که! اگر دین دروغ است، پس روح هم وجود ندارد!» طبیب با لحنی قاطع پاسخ داد. «دخترِ من زنده است. فقط حالش بد شده. انسان روح ندارد؛ تنها مجموعهای از قوانینِ فیزیکی و شیمیایی است که بدن را زنده نگه میدارد و وامیدارد کار کند. دخترِ من فقط این قوانین را رعایت نکرده!»
«دخترِ تو مرده است!» فریاد زدم. «چرا نمیفهمی؟ قلبش نمیزند! نمیتواند حرف بزند! همهچیز فریاد میزند که او مرده است. تو میگویی زنده است؟!»
طبیب، با حرکتی ناگهانی، لباسِ دختر را کنار زد و سینهیِ او را نشانم داد. «به این نگاه کن! قلبش هنوز خراب نشده. دارد کمکم شروع به تپیدن میکند!»
با ناباوری به سینهیِ دخترِ بیجان خیره شدم. گویی جسدِ کنارِ آتش، داشت جان میگرفت. اما این زنده شدن نبود؛ این نشانهیِ مرگ بود. «بدنِ دخترِ تو روح ندارد، او یک نسناس شده! او را دفن کن! مبادا بیماریات به ما هم سرایت کند! روح چیزی نیست که انسان بسازد و در جسمی بدمد. دخترِ تو الان عروسکِ خیمهشببازیِ علمِ توست!»
«من به روح اعتقاد ندارم!» طبیب با خشم غرید.
در همان لحظه، سینهیِ دختر شروع به لرزیدن کرد. لرزشی شدید… و ناگهان، پوستِ سینهاش پاره شد. سیلی از خون و کرمهایِ کوچک به بیرون ریخت. حالم به هم خورد. عق زدم و با تمامِ توانم از آنجا دور شدم، تا آن طبیبِ دیوانه، کثافتکاریاش را جمع کند. «مردکِ متوهم! همهاش میگوید علمِ من، علمِ من…»
رویِ سنگی در فاصلهیِ بیست قدمی نشستم، تا طبیب کارش را بکند. ناگهان، سرمایی عجیب در کنارم حس کردم. سرم را چرخاندم. دختری آنجا ایستاده بود. لباسی زیبا به تن داشت و صورتش، برعکسِ حالتی که چند لحظه پیش دیده بودم، زیبا و آرام بود. دهانم از تعجب باز مانده بود.
«تو… تو دیگر کیستی؟»
دختر با صدایی که گویی از جایی دور میآمد، پاسخ داد: «من دخترِ طبیب هستم. خوشحالم که بالاخره با یک مردِ دانا روبرو شدم. هفتههاست که مردهام، ولی پدرم مرا دفن نکرد، چون میگوید زندهام. روحِ من سرگردان، دنبالِ این کاروان میرود و از اینکه نمیتوانم از این دنیا جدا شوم، غمگینم. در برزخ گیر افتادهام. امروز صبح، پدرم بر اثرِ طاعون خواهد مُرد. تنها کاری که از تو میخواهم این است که ما را دفن کنی و بگذاری به سزایِ اعمالمان برسیم. صدایش در باد گم شد.
«چطور؟ چطور میتوانم؟» به سختی کلمات را ادا کردم.
آخ… که ناگهان دیگر کسی را ندیدم. به کنارِ طبیب بازگشتم. دخترش را کنارش گذاشته بود و کنارِ آتش نشسته بود و دستهایش را با آبِ گرم میشست تا سیاهی و خون پاک شود. اما گویی نوکِ انگشتان و زیرِ ناخنهایش سیاه شده بود. او دچارِ طاعون شده بود. از این رو فهمیدم دخترش راست میگفت؛ پدرش فردا میمیرد.
تا صبح، پدر آنقدر بالا آورد و رنج کشید که از دنیا رفت. من، با دستانِ لرزان، قبری کندم و دختر را با احترامِ کامل در آنجا دفن کردم. اما پدر را، به دلیلِ اینکه دچارِ طاعون شده بود، در آتش انداختم. تا حیوانی به قبرش نزدیک نشود و طاعون کلِ شهر را نگیرد.
بعد از مراسمِ خاکسپاری، هنگامِ غروب، دختر را در افق دیدم. ایستاده بود و برایم دست تکان میداد. ناگهان غیب شد.
با خود گفتم: «حالا با اسب و شترِ اینها چه کنم؟» که دیدم کاروانی از دور میآید.

کاروان نزدیک شد؛ مردی درشتهیکل همراه چند زن که صورتشان را پوشانده بودند. با خود گفتم: «احتمالاً از آن اشرافزادگان بیشرف است.» همین که نزدیکتر آمدند و مرا و آتشم را دیدند، کنارم آمدند. شترهایشان را خواباند، برای زنها چادری برپا کرد و آنها را به داخل هدایت کرد. سپس خودش پیش من آمد و پرسید: «پیرمرد! اینجا چه میکنی؟ چه بوی کبابی راه انداختهای، از دور پیداست!»
گفتم: «آری، چه کبابی! اگر بودی و میخوردی، حتماً لذت میبردی.»
گفت: «نوش جانت، پدر جان. سرت سلامت.» رفت و ران گوسفندی آورد و کباب کرد. بوی گوشت همه جا را گرفت؛ چربیهایش روی آتش آب میشدند و روی خاکستر طبیب میچکیدند. آه، گویی دنیای عجیبی است و همهچیز چقدر سریع میگذرد.
گوشت را با زنان تقسیم کرد و تکهای هم به من داد. پرسید: «نگفتی پدرجان، اینجا چه میکنی؟»
گفتم: «همان شهری که تو عازم آنی، با خدایان مرا بیرون انداختهاند و اکنون به این روز دچار شدهام.»
تاجر با پوزخندی گفت: «عجب بیشرفانی پیدا میشوند! آنها بویی از انسانیت نبردهاند.»
گفتم: «انسانیت؟ منظورت چیست؟»
گفت: «ما انسانها، انسانیم. نیازی نیست کسی به ما بگوید چه کار کنیم. اگر با عقل و منطق رفتار کنیم، کسی نیازی به امر و نهی نخواهد داشت!»
گفتم: «میشود بیشتر توضیح دهی؟»
گفت: «من انسانم، شما هم انسانی. من به شما کتک نمیزنم، چون انسانی و حتی از من بزرگتر هستی و احترامت واجب است. وظیفهی من این است که با دیگران خوب باشم و کمکشان کنم؛ این انسانیت است! من پشت سر کسی حرف نمیزنم؛ این انسانیت است! کارهای غیراخلاقی انجام نمیدهم؛ این انسانیت است!»
گفتم: «چه جالب پسرم. شغلت چیست که انقدر باخردی؟»
پاسخ داد: «من تاجر هستم، پدر. تجارت میکنم.»
گفتم: «عجب تاجر خردمندی! حتماً مشتریانت خوبند و از تو راضی هستند.»
پاسخ داد: «صد البته، پدرم. من اول کالا را خودم امتحان میکنم، بعد به دیگران میفروشم.»
گفتم: «پس تو تاجرِ خوراک هستی؟»
خندید و گفت: «آری، خوراکِ جسم…»
گفتم: «نفهمیدم! جسم چی؟»
گفت: «پدر جان، این زنها را که میبینی؟ من اینها را برای مردان شهرها میبرم و میفروشم تا آنها نهایت لذت را از این زنها ببرند! اینها از سرزمینهای دیگر هستند…»
پیش از آنکه حرفم را تمام کنم، ادامه داد: «مردان بسیاری هستند که از محصولاتم راضیاند. گفتم اول خودم امتحان میکنم؛ اگر تو هم بخواهی، چادر دیگری برایت برپا میکنم و با یکی از بهترینشان به بستر بروید.»
گفتم: «مرتیکه احمق! تو از چیزی دم میزنی که اصلاً نمیفهمی! چطور اسم این کار را انسانیت میگذاری و خدا را قبول نداری؟»
برگشت و شروع به فحاشی کرد: «پیرمرد، تو چه میدانی؟ تو جای خواب نداری و برای من از انسانیت شرط میگذاری؟»
گفتم: «ببین، هرچه راجب انسانیت گفتی، زیر پا گذاشتی. من کار تو را به سربازان گزارش میدهم.»
گفت: «سربازها؟ هه! آنها مشتریهای عمدهی من هستند!»
مکثی کرد و نگاهی دقیق به من انداخت: «ولی تو یک تهدید هستی.» خنجرش را بیرون کشید تا مرا بکشد. به سمتش رفتم تا خنجر را از دستش بگیرم، اما او لگدی به سینهام زد و مرا کنار آتش روی زمین انداخت. رویم نشست و خنجر را زیر گلویم گذاشت و گفت: «حالا وقت مرگت فرا رسیده است ای پیرخرفت.»
دستی به آتش بردم و خاکسترهای طبیب را در چشمانش ریختم. شروع به فریاد زدن کرد. با لگدی او را به درون آتش انداختم. در میان استخوانهای طبیب گیر افتاد و من با چوبی سرش را در میان آتش نگه داشتم تا «انسانیت» را تجربه کند. وقتی حسابی سوخت و شرش کم شد، سراغ چادر رفتم تا زنان را آزاد کنم. پرده را کنار زدم؛ دیدم دست و پایشان بسته است و پسر نوجوانی برهنه، همراه با سگی، در آن میان است و قصد تجاوز به زنان را داشت. هنگام پیاده شدن، پسر را ندیدم؛ شاید با لباس زنانه قاطی زنها شده بود، شاید مشتری آن تاجر حرامزاده بود. با این حال، پسرک گفت: «به تاجر بگو بابتش قرار است پول زیادی گیرش بیاید!»
در پی یک وسیله ای گشتم و یک نیزه در بساط کاروان پیدا کردم و در حال رفتن به سمت چادر بودم که صدای جیغ بلندی شنیدم. پرده را کنار زدم؛ پسر را پیدا کردم و چندین بار نیزه را در بدنش فرو کردم. سگ پسر به سمتم حمله کرد، خیزی برداشت و دهانش را باز کرد تا گازم بگیرد. من نیزه را مستقیم در دهانش فرو کردم و از سرش خارج شد. خنجری را آنجا انداختم تا آن زنهای بیچاره خودشان را نجات دهند و از چادر خارج شدم.
چندی بعد، یکی از زنها با گریه بیرون آمد. زبان مرا بلد بود و با صدای لرزان گفت: «آنها… آنها خودشان را کشتند…»
حیرتزده پرسیدم: «چرا؟ آخر چرا اینطور شد؟»
گفت: «میترسیدند باز هم همینطور شود.»
به او گفتم: «فرار کن! از اینجا برو، برو…» و او سوار بر شتری گریخت.
به چادر برگشتم؛ دیدم همهجا پر از خون است. آنها زن بودند و من نمیتوانستم به تعدادشان قبر بکنم. تصمیم گرفتم تکهای از آتش را به جان آن چادر بیندازم تا از بین بروند. امیدوارم خدایشان از دست من ناراحت نشود.
چادر را به آتش کشیدم و رفتم روی همان سنگی که دختر طبیب را دیده بودم، نشستم.
به خود گفتم: «این چه زندگی فلاکتباریست! من دیگر توان ادامه دادن را ندارم.»
ساعتها در تفکر بودم؛ از انسانیتِ تاجر تا علومِ طبیب. آنقدر حواسم پرت بود که نفهمیدم چادر و اجساد خاکستر شدهاند و اکنون غروب شده است!
رفتم کنار آتش نشستم و به حال زنان و دختر طبیب گریستم. ناگهان صدای پای کسی را شنیدم؛ از دور، کسی با عصا به سمتم میآمد.

مرد پیری آمد و کنارم روی زمین نشست. نیمهشب بود؛ نگاهی به پاهایش انداختم و با خود گفتم: «نکند از ما بهتران باشد؟» اما دیدم نه، انسان است.
بدون اینکه چیزی بگویم، گفت: «من درویشم و از اینجا عبور میکردم که پیرمردی تنها را کنار چند دوراهی دیدم. با خود گفتم به سراغت بیایم و ببینم مشکلت چیست، ای پیرمرد؟»
گفتم: «من هزاران مشکل دارم؛ با مردم، با حاکم، با همه چیز و حتی با خدا! کسانی را میبینم که خدا را تأیید یا رد میکنند، در حالی که اصلاً صلاحیت این کار را ندارند. آنوقت ماندهام که خدا حق است یا خیالی در خیالات.»
گفت: «اول آنکه خدا حق است؛ ولی تو هم داستانت را بگو، میشنوم.»
کل داستان این چند روز را با جزئیترین حالات برایش تعریف کردم. سپس درویش شروع به سخن گفتن کرد:
«ای پدر! بدان تعصب در هر چیزی ناپسند است. ما نباید کورکورانه از چیزی پیروی کنیم؛ باید عقل داشته باشیم و بتوانیم درست را از غلط تشخیص دهیم. ابتدا باید درست و غلط را بشناسیم و این را دین به ما میگوید. ما انسانها کامل نیستیم؛ این حقیقتی است که هرکس خلافش را بگوید، سخت در اشتباه است. چون اساسِ این ادعا غلط است؛ انسانی که خود ناقص است، چطور میتواند خویش را کامل خطاب کند؟
در مورد علوم برایت بگویم؛ علمها بسیارند و ما بسیاری از آنها را نمیشناسیم. گاه با شناختشان بیخدا میشویم، چون نمیدانیم که خدا دانایِ به همه آنهاست. علوم تنها سرگرمیهایی برای ارضای جسممان هستند. برخی انسانها مانند تاجرانی هستند که نقاب انسانیت به چهره میزنند، اما میبینی که در نهایت چه میشود.
در وجود خدا شک نکن؛ همین که تو در این کویر زندهای، یعنی خدا خواسته است؛ همچنان که گذراندن این اتفاقات هم به خواست او بوده است.»
پرسیدم: «پس اگر خدا حق است، چطور این همه ظلم در جهان شکل میگیرد و این اتفاقات رخ میدهد و…؟»
گفت: «خدا گفته است که به ما حق انتخاب داده تا خودمان مسیرمان را برگزینیم. اگر قرار بود خودش دخالت کند که دیگر زندگی معنی نداشت. این زندگی برای تجربه کردن و درس گرفتن است؛ باشد که از آن سربلند بیرون آییم. دل انسانی را نشکنیم، کسی را آزار ندهیم و خیلی کارهای دیگر… هرکس ظلم کند، عاقبتش را در این دنیا و آن دنیا خواهد دید. سعی کن انسان درستی باشی و دیگر کفر نگویی.
خدا از درک ما خارج است و نمیتوانیم او را با کلمات انسانی توصیف کنیم. کلمات و جملات انسانها به هر نحوی محدودکننده هستند. انسان محدود است، انسان کم است؛ انسان فقط انسان است و دستساختههایش نیز دستساختهی انسانی است که کامل نیست. ما باید سعی کنیم کامل شویم، خودمان را ارتقا دهیم و خویش را کشف کنیم تا زندگی، خدا و هستی را درک کنیم.»
با تفکر عمیق به خواب رفتم؛ قبل از خواب به وجود خدا فکر کردم و به حرفها و اتفاقاتی که گذشته بود…
صبح بود، اما از خواب بیدار نشدم؛ گویی از خواب به خوابی دیگر رفته بودم و با این دنیا خداحافظی کرده بودم. درویش به سراغم آمد، اما هرچه صدایم زد، بیدار نشدم؛ واقعاً مرده بودم. درویش با آرامش و احترام، مراسم خاکسپاریام را برگزار کرد و مرا در دل همان کویر پرماجرا دفن کرد.
باشد که خدا رحمتش کند؛ پیرمرد بیچاره در آزمونی سخت قرار داشت. بعد از اینکه دفنش کردم، داستانش را نوشتم و خودش را هم دفن کردم، کتاب را باخود نگه میدارم تا آیندگان به این اتفاقات بیندیشند و تصمیم بگیرند حق با کیست.
با احترام، درویشی رهگذر. باشد که خدا مرا نیز رحمت کند.

پایان. امیدوارم از این داستان خوشتان آمده باشد.