این قصه کاری می کند که همه کتاب های موفقیت را آتش بزنید!

زیاد دعا می کنم که خداوند گره های ذهنی ام را باز کند. من اساسا آدمی هستم با ذهنی تحلیلی. دائما در حال پرسش در مورد اطرافم هستم. درباره آینده، فلسفه جهان، رسانه، جامعه، سیاست و... . از ریز تا درشت. خصوصا دین.

یه روزی انقدر یه جا می شینم فکر می کنم که تبدیل به یه مجسمه میشم!
یه روزی انقدر یه جا می شینم فکر می کنم که تبدیل به یه مجسمه میشم!

اما یکبار احساس کردم که خب این همه سوال می پرسی و خدا هم جواب بعضی هایشان را به تو می دهد. وقتی این جواب ها را به گوش دیگران نمی رسانی چه فایده دارد که خدا جواب بقیه سوال هایت را هم بدهد؟ بالاخره این لطف خدا به تو برای این است که چهار نفر دیگر هم جوابت را بشنوند شاید به دردشان بخورد.

اما همیشه ترس از نوشتن و گرفتن ژست آدم باسواد من را عقب نگه می داشت. هیچ وقت در زندگی خودم را دست بالا نگرفتم. چه بسا از آن چیزی که بودم هم پایین تر در نظر می گرفتم.

اما بالاخره تصمیم گرفتم که این سنت را بشکنم و بنویسم.


امروز که این مطلب را می نویسم روز عاشوراست. امسال تنها سالیست که فقط توانستم یکبار هیئت بروم. بخاطر سربازی و شرایط نگهبانی و کارم. وقتی روز عاشورا مشغول عزاداری بودم چیزهای مختلفی به ذهنم می رسید.

شب قبلش چیزی در مختارنامه دیده بودم که ذهنم را مشغول کرده بود. یک سکانس. سکانسی که مختار در بیابان می ماند تا توبه کند. تا از خودش بگذرد. حرف پیرزن بادیه نشین به مختار این بود که تو هنوز هم پای ارادتت به اباعبدالله(ع) می لرزد. هنوز پایت در گل است.

دوباره یک جرقه ای در ذهنم خورد.(رشته افکارم مثل فیلم های ایناریتو شده!)

یکی از سوالات اساسی که همیشه سالیان سال از خودم پرسیده ام و راجع بهش ساعت ها فکر کردم این است که آیا با دین می توان به ثروت و خوشبختی و همه ی آن چیزهایی که بشر به طور طبیعی دلش می خواهد رسید؟ احساس می کردم که اگر بی دین باشیم زودتر و بیشتر ثروتمند می شویم. چه بسا قوی تر هم باشیم. وقتی ملاحظه کسی را نمی کنیم، وقتی منافع و حقوق دیگران برایمان اهمیتی نداشته باشد، می شود پا روی سر دیگران گذاشت و بالا رفت. آنقدر که سرمان از ابرها بزند بیرون. اما مگر دین ادعا ندارد که می خواهد ما را خوشبخت کند و همه چیز بهمان بدهد؟ مگر ائمه اطهار خودشان از ثروتمندترین افراد جامعه شان نبودند؟ پس بالاخره جواب چیست؟ آیا با دینداری خوشبخت می شویم یا نه؟ اگر آری چگونه؟

خصوصا راجع به مسئله ثروت و نظر دین راجع به شیوه کسب درآمد تحقیق کردم. هر چه آیه و حدیث درباره اقتصاد و ثروت و روزی بود در قرآن، نهج البلاغه و نهج الفصاحه خواندم. کتابی مرحوم دشتی نوشتند راجع به زندگی اقتصادی امیرالمومنین(ع). آن هم خواندم. کتابی آقای ری شهری جمع آوری کرده اند بعنوان اقتصاد در قرآن و احادیث. آن هم تا حدی مطالعه کردم و سعی کردم بفهمم که نظر دین چیست و چطور پولدار شویم و پولدار بمانیم.

برگردم به مختارنامه. آن جرقه ای که در ذهنم خورد این بود که علی رغم تمام حرف هایی که شنیدم و خواندم راجع به زندگی خوب و اقتصاد و... ته ته ماجرا دین می خواهد ما را از این دنیا جدا کند. آخرش قرار نیست که ما خیلی ثروتمند بشویم. آخرش قرار است که ما بی خیال دنیا باشیم. حالا چه پولدار چه بی پول. آخرش خدا ما را با انتخاب کردن بین دنیا و خودش امتحان می کند. خلاصه اینکه خدا می خواهد چیزی اسیرمان نکند.

اما برگردم به هیئت. آن لحظه یاد امام حسین(ع) و ماجرای عاشورا آن جرقه ی شب قبل درباره مختارنامه را تایید کرد. ته ماجرا باید بتوانی از هر چیزی که داری دل بکنی بخاطر خدا. اما مگر می شود؟ اما آن لحظه می شد! وقتی داخل هیئت بودم و برای حسین بن علی(ع) عزاداری می کردم، می شد گذشت و همه چیز را رها کرد. وقتی برای علی بن ابی طالب(ع) گریه می کنم می شود از همه چیز گذشت بدون حتی یک ذره ناراحتی.

یاد شهدا افتادم و دوران دفاع مقدس. بالاخره آن ها هم زن و بچه داشتند. زن و بچه می خواستند. پول داشتند یا پول می خواستند. اما چه می شد که می توانستند از اینها بگذرند که هیچ هزار ترس و لرز و ضعف و کمبود را هم فراموش کنند و مردانه بجنگند و پیروز شوند؟ دیدم سه تا عامل وجود دارد. یکیش همین روضه و گریه و عزاداری برای ائمه خصوصا امام حسین(ع) است.

فکر کردن و استدلال و فلسفه خوب است. اعتقادات آدم را محکم می کند. اما حقیقت این است که اعتقاد داشتن به چیزی باعث نمی شود ما به سمت آن حرکت کنیم. اصل قلب است. وقتی به حسین(ع)، این برهان زنده الهی، فکر می کردند همه ی شک و تردید ها محو می شد. دیگر نیاز به استدلال نبود. عشق هدایتشان می کرد.

این رودخانه اشک هایشان وقتی در یک مسیر درست قرار می گرفت، هر سدی را در هم می شکست. دیگر ترسی در دلشان باقی نمی ماند. دیگر کمبود امکانات و نفرات مانعشان نمی شد و... .

بعد دیدم چه حیف! چنین ظرفیتی هر سال در کشور ما هست ولی دارد هدر می رود. هر سال این سیل اشک ها در خاک فرو می رود و خشک می شود چون هیچ بستری نیست که آنها را هدایت کند. هیچ رودخانه ای نیست. به این فکر کردم که اگر کسی بود که این اشک ها را به سمت مبارزه با بی عدالتی، ظلم، فساد و... هدایت می کرد، چطور این جمعیت عظیم جوان ها همه ی مفسدین و زورمدارها و نورچشمی ها را درو می کردند و کنار می زدند.

اگر بستری برای این رودخانه وجود داشت، دیگر در مسیر یک هدف مشترک، ترس هایمان را فراموش می کردیم، خواسته هایمان را کنار می گذاشتیم، دعواهایی که الان با همدیگر داریم و اصلا با هم کنار نمی آییم به آشتی تبدیل می شد و کمبودها متوقفمان نمی کرد. اما الان این سرمایه هر سال زمین ریخته می شود.

می ترسم از روزی که دیگر اشکی از چشممان نیاید.
می ترسم از روزی که دیگر اشکی از چشممان نیاید.

ای مردم اگر هدف مقدسی دارید، اگر آرمانی دارید، حتی اگر مسلمان نیستید قصه حسین(ع) را با خود زیاد تکرار کنید. این قصه شور و حالی در شما ایجاد می کند که قدرت عملی کردن هر آرمانی را پیدا می کنید. این قصه با شما کاری می کند که همه ی کتاب های موفقیت و روانشناسی و توسعه فردی و... را آتش بزنید و دور بیاندازید.

می خواهم از این به بعد هر روز، حداقل تا پایان محرم، چند دقیقه روضه گوش کنم و یاد علی(ع) و اولاد علی(ع) بیافتم.