
اولین عاشقیت من داستان بسیار جذابی دارد. البته قبول دارم که داستان عاشقانۀ هر کس، دستکم برای خودش، مثل یک فیلم هالیوودی جذاب است. بااینحال، داستان من از نظر درونمایه متفاوت و از نظر پروداکشن قابلتأمل است! مثلاً در جایی از آن و طی یک اسلوموشن، طرهای مجعد روی یک جفت چشم قهوهای فرود میآید و از قدرت این سقوط، فیلتر دوربین عوض میشود و رنگ پسزمینه از فلات ایران به آمریکای جنوبی تغییر تونالیته میدهد. در جایی دیگر با ملودرامی تاریخی طرفیم که مجنون در قدمگاه لیلی قدم میزند تا دلتنگیاش را مرهم دهد.
بااینوجود هنوز شک دارم که داستان من را دوست داشته باشید؛ چون آدم برای دوست داشتن یک داستان عاشقانه باید با قهرمانش همذاتپنداری کند. اما واقعاً کسی هست که دوست داشته باشد خودش را جای یک هنرجو فرض کند که عاشق مربی بزرگتر از خودش شد و دست آخر یک "نه" قاطع شنید؟
حالا شاید بپرسید: «چرا آخر داستانو لو دادی؟»
راستش قصد اصلی من از نوشتن دربارۀ عشقم داستان گفتن نیست. قصد من این است که نصیحتتان کنم و بگویم عاشق شوید. در واقع میخواهم این نصیحت را در عسلِ داستان غوطهور کنم، شاید راحتتر بپذیریدش. نمیدانم این احساس فرزانگی از کجا بر من مشتبه شده است. شاید ناشی از توهمی است که بعد از هضم یک تجربه به آدمها دست میدهد؛ این حس که من حالا آنقدر پختهام که میتوانم انتقال تجربه کنم. میدانم که احساس پختگی احساس بامزهایست و در اکثر مواقع موجب سوژه شدن شخص پخته میشود، اما چه باک؟ من که از اصلکاری نه شنیدم بگذار از خواننده هم بشنوم.
ببینید! وقتی که من عاشق شدم دنیا برایم یک رنگ دیگر شد، یعنی واقعاً یک رنگ دیگر. از وقتی که آن طره موی معروف از گُلِ سری واقع در یک مقنعۀ سرمهای آزاد شد و فروغلتید روی کارائیبیترین چشمهای ایران. حرف از اقیانوس اطلس و حومه شد یاد تایتانیک و رُز افتادم. من با اینکه مرد هستم با رز بیشتر از جک احساس همذاتپنداری میکنم. رز کسی بود که در وقت عاشقی حسابوکتاب نکرد. با خودش نگفت نمیشود و نباید و درست نیست و نه. در عوض تن به شهود و احساسش داد و تا آخرش رفت. علاوه بر این، رز توانست یک عاشقانۀ تراژیک را به یک زندگی شاعرانه تبدیل کند و من هم میخواهم یک عاشقانۀ ابزورد را به یک نصیحت شاعرانه تبدیل کنم. این که حسابوکتاب نکنید و عاشق شوید.
همانطور که گفتم پایان رسمی داستان عاشقانۀ من یک «نه» قاطع و حتی سرد بود. یعنی رُزِ من نهتنها دستم را رها کرد تا در اقیانوس مصائب غرق شوم؛ بلکه یکخرده هم فشارم داد پایین! اما لطفاً بد قضاوت نکنید. هر انسانی مختار است که به یک ابراز عشق نه بگوید؛ بهخصوص یک دختر رعنا و زیبا باآنهمه وجنات و سکناتِ ظاهری و باطنی، چشمان درشت و پوست برنزۀ نچرال! بله عشق من یک عشق یکطرفه بود. اما همین عشق یکطرفه دنیای من را دگرگون کرد.
اصلاً همینالان که در خدمت شما هستم بهخاطر اوست. نهتنها موضوع این نوشته که کلاً نوشتن را مدیونش هستم. اولینبار که در مقام نویسنده دست به قلم بردم و شعری نوشتم برای او بود. البته برای او که نه برای خودم نوشتم. چون آن موقع که دیگر اویی در زندگی من وجود نداشت. من نوشتم که بتوانم درد عشق را تحمل کنم.
چیز دیگری را که مدیونش هستم اندیشیدن است. پُر واضح است که من قبل از او هم فکر میکردم؛ اما این عشق نافرجام باعث شد که از خودم پرسشی کنم: «چرا به عشقِ من نه گفت؟» و همین پرسش باعث شد که به عشق بیندیشم و به زن و به مرد و به خانواده و به زندگی و به جهان. و این اندیشیدن باعث به وجود آمدن پرسشهای بیشتر شد، پرسشهایی که من را به مطالعه سوق دادند و تحقیق و گفتگو؛ و در نهایت به جایی فراتر از عشق رسیدم: اندیشیدن دربارۀ زندگی.
مثلاً درک کردم که این عشق محصول مشترک جهان است و من. یک نمونهاش پیادهرویها مجنونوار بود در کوچهها و خیابانهایی که احتمال میدادم مسیر هرروزۀ معشوقم بوده است. یکجور حس پیوستگی از راه دور بود، فرصتی برای بودن با کسی بدون حضور فیزیکیاش. من از بچگی عاشق پیادهروی بودم و این عشق توانست به پیادهرویهای من معنای دیگری ببخشد: تفکر و تسکین. اما همین علاقه به پیادهروی هم در جای خود به تجربۀ عاشقانۀ من شکل داد و آن را شخصی کرد. اینچنین حرکت من و معشوقم در دو جهت مخالف مسیری یکسان پیدا میکرد تا چیزی را برای من بسازد که تغییرم داد. حالا همین حرکت برونی و درونی جرقهای شده برای نوشتهای که قرار است بگذارمش در معرض دید. پروانهای، به کوچکی یکلحظه، بال میزند و موجب طوفانی به بزرگی یک زندگی میشود.
حسابوکتاب را کنار بگذارید و عاشق شوید. اینکه آدم دوستانی داشته باشد که برایش «منفعت» داشته باشند خوب است. اما واجب است که آدم دوستانی هم داشته باشد که کل حساب و کتابشان تعارف بر سر این باشد که پول بستنی را چه کسی بدهد. این گروه دوم چیز دیگری به شما میدهند که به عدد نمیآید. معشوق شما باید گرامیترین دوست از همین گروه باشد.
قدیمیها میگفتند: «گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره.» که خب خیلی بدیهی است. بدیهی از این نظر که باید از گوینده پرسید: «مگر انتظاری جز این داشتی؟ مگر قرار بود عشق برایت نقش کباب را بازی کند؟» اما واقعیت این است که خیلیها در وقت عاشقی مقتصدند. به نظر من که اگر طبیعتِ متفاوت این دو پدیده را درک نکنیم به خودمان ظلم کردهایم.
ممکن است برای من از غریزه دلیل بیاورید و بگویید که نزد حیواناتِ دیگر هم عشق برابر است با بقا. اما با این توجیه همۀ تمدن بشری را زیر سؤال میبرید و باید از فردا کتابها را پاره کنیم و آلات موسیقی را بشکنیم، زیرا با مصرف بیدلیل منابع بقای ما را به خطر میاندازند! ما فرهنگ و تمدنها را ساختیم که از دغدغۀ بقا فراتر رویم و فرصتی داشته باشیم برای فعال کردن آن پتانسیل خاص انسانی. و شگفت آنکه این یک انتخاب نبود، طبیعت ما چنین حکم میکرد.
عشق شاید یک رقابت از پیش باخته باشد؛ تجربۀ من که چادرملو در نیوکمپ بود! بااینحال، همین زمین سوخته گاهی حاصلخیز است. فکرش را که بکنید میبینید چادرملویی نیست که دلش نخواهد در نیوکمپ ببازد، زیرا که عشق بیش از هر چیز رقص عاشق است؛ رقصی که البته میتواند آنقدر بزرگ شود که در دایرهاش فراتر از رقاص را جا دهد: بازی و زمینِ بازی و معشوق و رقیب و... حتی شاید روزی تماشاگرانی که در این داستان شمایید. شما که باید اسلوموشنهای خودتان را بسازید، اندیشۀ خودتان را بورزید و بازی خودتان را کنید. چهبسا که در هر دو میدان پیروز شدید و علاوه بر خاطره، رابطه هم ساختید.