کاش زودتر می رفتم!

علم روانشناسی مسیری طولانی طی کرده و دستاوردهای بزرگی برای پاسخ به سوال های مربوط به شناخت انسان داشته. نکته جالبی که از خوندن جسته و گریخته مقالات و کتاب های روانشناسی یاد گرفتم این بود که
ما بیشتر تصمیم های روزانه خودمان را در ضمیر ناخودآگاه می گیریم بدون آنکه از آن مطلع باشیم. اخیرا زیاد به دلیل تصمیم هایی فکر می کنم که در موقعیت های مختلف زندگیم گرفتم.

وقتی کوچکتر بودم خیلی سریع تصمیم می گرفتم. تصمیم گرفتم از دنیای امنیت دیجیتال بیام بیرون. تصمیم گرفتم برنامه نویسی رو در مسیر توسعه وب ادامه بدم. تصمیم گرفتم از محل کار اولم بیام بیرون و بگردم دنبال یک شرکت جدید. تصمیم گرفتم از شرکت دوم هم بیام بیرون و سعی کنم با دوست‌ هام شرکت بزنم. تصمیم گرفتم شراکتی که با بهترین دوستام تشکیل داده بودم بهم بزنم و تنها ادامه بدم. دوباره تیم جدید تشکیل دادم. تصمیم گرفتم برای بار سوم وارد شراکت بشم. از شراکت سوم هم خارج شدم و تصمیم گرفتم مدتی کارمند باشم. تصمیم گرفتم ازدواج کنم.

الان فکر می کنم بعضی از تصمیم ها درست و به جا بودند و بعضی اشتباه. (مثلا یک مدت کارمند بودنم رو دوست داشتم و اینکه با انتخاب همسرم به نظرم گل کاشتم اما کاش شراکت با دوستانم رو به هم نمی زدم!) اما نکته ای که می خوام بگم اینه که چقدر راحت تصمیم می گرفتم و الان فکر می کنم دلیلش زمان پیش رو بود. همیشه خودمو اول راه می دانستم و فکر می کردم که اگر اشتباه کنم وقت برای جبران کردنش هست. البته اشتباه نکنید! منظورم از راحت تصمیم گرفتن این نیست که نسنجیده عمل می کردم! هرچه سنم بالاتر رفت انتخاب ها سخت تر شد. آخرین تصمیمی که خیلی سریع گرفتم این بود که برم سربازی! قبل از این همیشه مصمم بودم و می گفتم عمرا برم سربازی و ۲ سال عمرم رو تلف کنم! از اینکه چرا نظرم عوض شد و یک هفته بعد برگه سبز دستم بود بگذریم!

الان چندین ماه از شروع خدمتم گذشته و الان ناراحتم که چرا زودتر نیامدم خدمت. حتما به این فکر می کنید که این حرف رو به این دلیل می گم که اینجا خیلی بهم خوش می گذره! یا کاش زودتر اومده بودم که زودتر تموم می شد! نه ... اینجا اصلا خوش نمی گذره! اگر با سن پایین تر اومده بودم احتمالا راحت تر می گذشت ولی دلیل اصلی من اینه که آرش داره میره! آرش یکی از هم خدمتی هامه که تا چند روز دیگه ترخیص می شه و همش به این فکر می کنم که کاش بیشتر با هم خدمت کرده بودیم و ازش بیشتر یاد می گرفتم.

این مطلب رو به عنوان یک روز نوشت یا با مضمون "خاطرات من در خدمت سربازی" ننوشتم. قصدم اینه که تعدادی از نکات رفتاری و انسانی که در این مدت یاد گرفتم رو با شما به اشتراک بگذارم و یادمون نره که هنوز آدم خوب هست.

چند هیرو الکی و ۲ هیرو واقعی در یک قاب :)
چند هیرو الکی و ۲ هیرو واقعی در یک قاب :)

اگه خدمت کردید حتما با واژه موتور یا چُسما آشنایید. این الفاظ (که البته اولی گاهی با یک پیشوند به کار میره!) به سربازهای تازه وارد اتلاق میشه! تا مدتی که بقیه شما رو تو جمع خودشون بپذیرند باید کلی موتوری بدید و کارهای سخت رو میندازن گردن شما! خیلی جالبه که تو همین ۲۱ ماه خدمت که زمان کوتاهیه هم برای خودمون سلسله مراتب تعریف کردیم! به جای اینکه ما سربازها با هم همدل باشیم و با کمک به هم سختی این دوران رو کم کنیم سلسله مراتب ساختیم برای انداختن کارها به دوش نفرات زیردست! قطعا این قضیه ریشه در فرهنگ و تربیت ما داره و همین منوال تا رده های بالای مدیریت جامعه پیش رفته! اما من دنبال ریشه یابی نیستم! اولین چیزی که آرش بهم گفت این بود که ما اینجا موتور و ارشد نداریم. همه مثل همیم و این برام خیلی با ارزش بود. من هم وقتی سرباز جدید اومد همین رو بهش گفتم و امیدوارم کم کم این مشکل اصلاح بشه.

اصل دوم که آرش رعایت می کنه اینه که پاچه خوار نیست! مهم نیست داره با فرمانده کل صحبت می کنه یا یه کارمند رده پایین یا یه سرباز صفر! مودبانه حرفش رو میزنه بدون اینکه زره ای پاچه مالی کنه. راستش پادگان بیشتر شبیه یک ایران کوچیکه! همه اتفاقات روزمره اینجا رو در مقیاس های بزرگتر در جاهای دیگه می بینیم و دیدیم. مهم اینه که به خاطر قدرت (چه مالی چه سلسله مراتبی چه هرچی) چاپلوسی نکنیم!

اصل سوم اینه که کار درست رو انجام بده! خودت باش و فراموش نکن چه کسی بودی و هستی و نذار خدمتت عوضت کنه! من هم با این نظر موافقم که خدمت پسرها رو مرد نمی کنه و بیشتر شبیه مکانیزمیه که تو سری خور، عقده ای و بی عار بار بیاره! منکر تاثیرات مثبتش نیستم ولی خیـــــــــلی اندکه نسبت به تخریبش! به هر حال باید خیلی حواسمون جمع باشه که با قرار گرفتن در محیط جدید عوض نشیم (البته تغییر چیز خوبیه من از بعد منفیشو میگم).

من به دلسوزی اعتقاد ندارم! یعنی دلم زیاد برای کسی نمی سوزه! اما مطمئنم کارما باعث میشه تاثیر خیرخواهی و کمک به دیگران رو در زندگیمون ببینیم. پس اگه در قسمتی افتادید که می تونستید به مستضعفین کمک کنید حتما این کار رو بکنید. این بحث رو زیاد باز نمی کنم چون فلسفه اخلاق اینجا مطرح میشه که کار درست چیه؟ ولی اگه به اندازه کافی تیز باشید متوجه منظورم شدید.

همه این موارد که گفتم به کنار! تواضع داشتن خصوصیتیه که خیلی کم رنگ شده و از صفات بارز وی بود! ما خیلی منم منم می کنیم! راستش جامعه ما رو به این سمت حول داده! پیشنهاد می کنم اپیزود آخر بی پلاس رو در این مورد گوش کنید.

امیدوارم آرش ها در دنیامون زیاد بشن و برای آرش خودمان هم آرزوی موفقیت و کامیابی دارم. فراموش نکنیم که آدم های خوب زیاد هستند و جاده خودسازی و یادگیری طولانی و بی پایان!

از همه یاد بگیریم ... تا بمیریم بشه این کلاس تعطیل!