آناهیتا؛ دختری از سرزمین افسانهای (مقدمه)
در دنیایی که علم و تکنولوژی حرف اول را میزد، آناهیتا وصلهی ناجوری بود که هیچکس نمیخواست باورش کند. در چشمِ خانواده و اطرافیان، او دختری بود که وقتش را با رویاهای پوچ تلف میکرد؛ دختری که همیشه دستکم گرفته میشد و نگاههای سرد و تحقیرآمیز، سهمِ روزانهاش بود. اما در عمقِ سکوتِ آناهیتا، طوفانی از اراده و نبوغی پنهان بود که کسی جرأتِ دیدنش را نداشت.
او دیگر نمیخواست بازیچهی دستِ سرنوشتی باشد که دیگران برایش رقم زده بودند. پس در تصمیمی که مرز میان جنون و شجاعت بود، همه چیز را رها کرد. آناهیتا تنهایی راهیِ سفری شد که هیچ نقشهای برایش وجود نداشت؛ سفری به دنبالِ سرزمینی افسانهای که شایعات میگفتند فقط «خاصترینها» میتوانند پیدایش کنند. او میخواست به همه ثابت کند که عقل و هوشش، فراتر از تمامِ آن تحقیرهاست.
اما جادهی رویاهای او، خیلی زود به جهنمی تمامعیار تبدیل شد. آناهیتا در دلِ جنگلی بیپایان و نفرینشده گرفتار شد؛ جایی که نه از تکنولوژی خبری بود و نه از ذرهای رحمِ طبیعت. روزها گذشت و توشهی ناچیزش به پایان رسید. نه پولی داشت که راهی بیابد، و نه نانی برای سیر کردنِ شکمِ گرسنهاش.
او در اوجِ ناامیدی، وقتی تنهایی مثلِ سایهای سنگین بر گلویش چنگ انداخته بود، فهمید که دیگر راهی برای بازگشت به آن خانهی سرد و بیروح ندارد؛ اما از سوی دیگر، نایی هم برای قدم برداشتن در این جنگلِ مرگبار برایش نمانده بود. او میانِ زمین و آسمان معلق بود.
در این فضایِ خفقانآور که بوی مرگ میداد، آناهیتا به نقطهی فروپاشی رسید. اشکش حلقه زد، اما در همان حال، برقی از لجاجت در چشمانش درخشید. او میدانست که در این لحظهی مرگبار، یا باید تسلیمِ این جنگلِ وحشی شود، یا به افسانهای تبدیل شود که نامش تا ابد باقی میماند.
سفرِ او، سفری به عمقِ تاریکیهاست؛ جایی که عشق، هیجان و هراس، تنها همسفرانِ دختری شدهاند که تصمیم گرفته ثابت کند حقیقت، چیزی فراتر از آن چیزی است که دیگران میبینند.
آیا آناهیتا میتواند از این جنگل نفرینشده جان سالم به در ببرد؟ این شروعِ یک ماجراجویی بزرگ است. اگر از این مقدمه خوشتان آمد، در قسمتهای بعد همراه ما باشید.
نظر شما درباره شروع داستان چیست؟ فکر میکنید آناهیتا در جنگل با چه چیزی روبرو خواهد شد