داشتیم مسیر و برمیگشتیم بریم خونه نسرین من تو حال خودم بودم یکدفعه دیدم کنارم نیست. دلم هوری ریخت. اصلا مگه میشه نباشه!
من بعد یوسف بودم. یوسف و تو بمباران های تهران تو بیمارستان به دروغ گفتن مرده ولی به خانواده دیگه ای رسیده بود. الان ۷ تاییم.کمی مکث کرده بود. شاید از خستگی این سال ها چون بعد بابام ما رو به دندون کشید تا به زمین سفت برسیم.
بوی مادرم همه جا پیچیده بود. دوروبرم و میدیدم همه چیز اینجا بهم گره خورده بود من،زمین،جنگل،کوه،آسمون و مادرم ...
جمله هنوز به فعل نرسیده

قربان بودنت برم