
شاهنامهی ابوالقاسم فردوسی و هزار و یک شب که مجموعی از نویسندگانِ ناشناس آن را به تحریر درآوردهاند، آثاری ارزشمند در بسترِ کلمات و داستان هستند که رویا و خیالِ مخاطب را در هیاهویی از ناهُشیاری نگاه میدارند. تا از «شاهنامه» سخن به میان میآید از نبرد رستم و سهراب میگوییم و هفتخوانِ رستمِ پیلتن را یاد میکنیم و «هزار و یک شب» معروف شده به قصّههای شهرزادی که به دُرُستی نمیدانیم او برای چه نزدِ شاهْ داستان سُرایی میکرده. ماجرای ادبیات به مَجرایی برای اَنتلکتوئل جلوه کردنِ فردْ تبدیل شده. هرکه میخواهد از ادبیات حرف بزند از این دو اثرِ ارزشمند فکت میآورد غافل از اینکه ادبیاتِ ایران، بنظرِ من، در محیطِ «شوهر آهو خانم» علی محمد افغانی، تعریف میشود و بعد از «سمفونی مردگان» عباس معروفی، به رکودِ فکری خواهد رسید و در این میان «بوف کور» صادق هدایت، «شازده احتجاب» هوشنگ گلشیری و... در بازه زمانیهای متفاوتی نبرد میان انسانِ روزمره با انسانِ نوستالژیگر یا به تعبیرِ عامیانه: نبرد میانِ مُدرنیته و کلاسیک، را به خیال تبدیل کردهاند. در این یادداشت سعی دارم ریشهی ادبیاتِ ایران در بسترهای متفاوت از منظرِ زمانهای مختلف را بررسی کنم و...
متن کامل را در روزنامهی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.
ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.