ناصر چشم آذر وقتی داشت آلبوم باران عشق رو مینوشت و میساخت اصلا فکرش رو هم نمیکرد که یه نفر مثل من بجای اینکه با این شاهکار عاشق بشه و با عشق خاطره بازی کنه ، بشینه و گوش کنه و هی غصه بخوره...
بله استاد چشم آذر... آهنگ باران عشق شما برای من مثل یه عملِ خودآزاریه... یه خودآزاری مزمنِ اعتیاد آور...
گوش میدم و نت به نت این آهنگ قلب و روحم رو مچاله و مچاله تر میکنه....انگار از وقتی شروع میشه از یه بلندی پرتاب میشی و تا آخرش به ته اون پرتگاه نمیرسی...به خودت میگی حقته...در حالیکه نمی دونی چکار کردی که مستحق این حسی...بله عباس آقای معروفی شما درست میگفتی «ما نسل بدبختی هستيم، دستمان به مقصر اصلی نمیرسد، از همديگر انتقام میگيريم!»
این آهنگ منو یاد دورانی با آرزوهای عجیب غریب می اندازه...
البته اون موقع عجیب و غریب نبود..
کجای دنیای خدا آرزوی شاد زیستن عجیبه؟
آره ، اون موقع عجیب نبود...اون موقع که شبا قبل از خواب به روزهایی که قراره بزرگ بشیم فکر میکردیم و از شوق اون تصورات اشک توو چشمامون جمع میشد و همون شوق و ذوق عین یه دیازپام قوی مارو میبرد به عمق رویاهای شیرین...
حتماً شما هم تا حالا مخاطب این جمله بودین که «مگه خوابشو ببینی»
خواستم بگم دیگه خوابشم نمیبینیم رفیق...
من که خیلی وقته یه خواب خوش هم ندیدم ...
از اون خواب ها که وقتی بیدار میشدیم هی حسرت میخوردیم که ای بابا..چه وقته بیدار شدن بود...
آره رفیق، دیگه حتی خوااابشم نمیبینیم...