
#مرگ
اول هشتگشو گذاشتم که اگه مایل بودین ادامه متنمو بخونید...
توی آرامستان جواد آباد کرج به این سنگمزار برخوردم و از همون لحظه ی اول، احساس قرابت خاصی بینمون شکل گرفت...هم نام و بسیار هم شکل...

علیرضا احمدوند متولد هفتادو سه .... ناکام.
توی چشماش خیلی آرزو بود.
چه عکس شیکی انداخته بود خداییش.
تیپ مشکی ودلبرانه....
به قول دیالوگ فیلم زیر تیغ که میگفت اگه آدم بدونه کدومعکسش واسه اعلامیش و سنگقبرش انتخاب میشه هرگز اون عکسو نمیندازه....
بهش گفتم آروم بخواب که چیز زیادی رواز دست ندادی. دنیا افتاده دست کسانی که این ورو با اون ور همسان کردن حتی شاید بدتر....
من خیلی به مرگ فکر میکنم...
شاید اونایی که منو نشناسن فکرکنن آدم افسرده و نچسب و رو مخی هستم.
حداقل در مورد اولی اشتباه میکنید..
از حدود هجده ساعتی که بیدارم حدود شصت و پنج درصدشو به مزاح و مسخره بازی و هرهر و کرکر سپری میکنم.
امید به زندگیم بالاست و از اینکه کنار دوستان وخانوادم هستم بسیار خُرسندم
ولی خب دلیل نمیشه به مرگ فکر نکنم...
اونایی که اعتقاد به جاودانگی ندارن که نظرشون محترم ولی من اعتقاد دارم ادامه ای هست....
به نوع مُردنمم خیلی فکر میکنم واز همه مهمتر آرزو میکنم مُفت نمیرم.
حداقل مثلا لحظه مردن کسی رو نجات بدم یا به درد یکی بخورم.
خلاصه اینکه میتونست نویسنده ی این متن علیرضا احمدوند باشه و عکسی که بر مزار علیرضا صادقی انداخته بود... بهمین سادگی....فاصلمونم که همون اندازه ای هست که در عکس میبینید.....#یک_وجب
به یاد آوردن این چیزها منو آروممیکنه....
شمارونمی دونم
تنتون سالم عمرتون همراه با خوشبختی، دراز
.....چه بی نمک تموم شد ولی تموم شد😁😊🌷😍