آنا از خواب پرید ، مبهود بود آخه خواب برادرش را دیده بود ، دلش عجیب برای برادرش تنگ شده بود ، انقدر که با لباس ژولیده و صورت خمار و موهای درهم و با دم پایی که دم دستش بود سریع و با عجله و مانند جنون زده ها به قبرستان حرکت میکرد

با همه ترس اش از تاریکی ساعت ها خودش را روی قبر برادرش جان انداخته بود ، با او حرف میزد، درد و دل میکرد، جوری صحبت میکرد که انگار زنده است ، انگار خود روح برادرش آنجا حضور داشت ، کسی چه میداند شاید آنا واقعا روح برادرش را میدیده ، اشک میریخت و فریاد دلتنگی میزد گویا انگار همین امروز صبح دفنش کرده اند روی سنگ قبر میزد و میگفت بیدارشووو بیدارشووو بسه خواببب بیدار شووو ،

ساعت های دو شب به بعد آنا صدایی از در قبرستان شنید انگار شخصی وارد قبرستان شده ، آنا برای همین محکم تر قبر را بغل کرد گفت: برادر جان کمکم کن ، خواهش میکنم ، بعد با عجله خودش را به سمت خرابه ای که در قبرستان بود رساند ، میدونین اون تا حالا اونجا نرفته بود ولی این سری ترسش از حضور اون شخص بیشتر از اون مکان بود بنابراین به گوشه ای از طبقه دوم خرابه رفت و خودش را در کنج آن جمع کرد

خرابه پر از سوسک ، عنکبوت و حشرات و جغدی بود که از پنجره خرابه جسمش معلوم بود ، آنا بیشتر همه چیز از جغد میترسید ، در همان حین که ترس از حیوانات و جغد ، ترشح دوپامین و جریان خون آنا رو بالا برده بود و قلب آنا عین بمب ساعتی میزد در همون حین صدای قدم قدم های شخصی که داشت از پله ها بالا میومد بیشتر شد ، آنا خیس عرق شده بود، سایه شخص روی دیوار افتاده بود ، همزمان جغد شروع به قور قور کردن کرده بود و عنکبوتی بالای سر آنا شروع به پایین اومدن کرده بود

شخص رسید و داشت به آنا نزدیک میشد که آنا سينى که از لیوان پر بود رو ورداشت و به سمت شخص پرت کرد شخص ناگهان برگشت و شاتگانش رو جلوی صورتش برد تا آسیب نبینه و چون کاپشن تنش بود زیاد آسیب ندید بعد شروع کرد با سرعت شلیک کردن به اطراف طوری که جغد شروع به پرواز و آنا که دید فرصتش هست سریع از پله ها داشت پایین میرفت که سُر خورد و با سر به دیوار راه پله خورد ولی با اینکه خیلی آسیب دیده بود هنوز نای روی پا وایسادن داشت و شروع کرد ادامه دادن (عذرخواهم هرکاری کردم این ۲تا مزخرف پاک نشدند😡👇🏿)
ولی در همون حین لحظه ای چشمش به پیرمردی با ریش زیاد بالای راه پله افتاد که گفت:هعی وایسا زنیکه میکشمت آنا هم سکوت کرد و بیشتر دویید بیرون داشت بارون میومد ، سره آنا بدجوری درد میکرد ولی با این حال از علفزار ها گذشت و از دور پیرمرد را دید که میخواست مغز آنا رو با تیر بپاشه رو زمین آنا گفت:لعنتی چه مرگته،مگر بچه ات رو کشتم! پیرمرد گفت:برادرت بدهکار من بود،اگه پولش را میداد الان مادرت مجبور نبود بدهی های ایشان رو بده آنا وایساد:صبر کن چی گفتی؟! ، گفت:همین که گفتم اگر قسم بخوری تمام بدهی را تا آخر عمرت بدهی منم در عوض تو را زنده میزارم آنا هم قبول کرد پیرمرد گفت:به مادرت بگو بیشتر کار کنه و بیشتر حواسش به دخترش باشد ، آنا با نگاهی خشمگین و دستانی مشت کرده گفت باشه حالا بزار برم و بعد پیرمرد گفت:برو از حالا کارگرهایم دوتا شدند چه خوب! بعد رفت خانه ، کلید را برده بود در را باز کرد و لباسش را عوض کرد و به اتاقش رفت ، همین که سرش را به بالشت گذاشت هزاررران فکر به سرش آمد و گریه کرد و در نهایت که تمام بالشتش خیس شد بلاخره خوابید

فردای آن روز با عصبانیت از مادرش راجب بدهکاری پرسید و مادرش گفت:چه بدهکاری ای چی میگی؟ آنا گفت:فکر کردی نمیدونم از اون شبی که دیشب گذروندم مشخص شد همه چی ، مادر ناگهان نفس لرزانی کشید و گفت: پس فهمیدی ، پس این رو هم میدونی بخاطر پول مواد داداشت ما به این حال روز افتادیم دیگه؟ میدونی؟ ، آنا گفت:چی میگی؟ موادد؟! بَه بَه ، چه چیزهایی از آدم مخفی میکنی؟ میدونی دیشب چه بلاهایی سرم اومد؟! میدونی با این نگفتنات باعث چه دردی شدی؟بگو دیگه! مادرش برگه ای رو در آورد که نشان داد قرار داد خودش با اون مرده طبق قرار داد200.000$ بود مبلغ بسیار بالایی که مادر آنا تونسته بود تا نصف پول رو در بیاره و به آنا گفت برای اینکه تو بتونی روی آینده ات بیشتر تمرکز کنی اینکارو کرده بودم....یهوووو آنا دیوونه شد انگار تو زمین ناخودآگاهش درگیر شده بود ، صدای مادر هرثانیه توی ذهن آنا کمتر میشد تا اینکه آنا جیغی کشید و شروع کرد همه وسایلی که جلوی راهش رو بود رو شکوندن و به اتاقش رفت و قفل درو زد و کارت و پول و وسایل و کیف خودش رو ورداش و سریع درو باز کرد تا فرار کنه ولی مادر جلوی در بود گفت وایسا آنا وایسا من بفکرت بودم من نمیخواستم تو اذیت بشی من.....آنا گفت:مامان ولممم کن ولممم کن نمیتونم ، باید یه مدت از اینجا دور شم ، حذفش سخته ، پس تمام وقت هایی که بهت میگفتم کجا میری و میگفتی خونه دوستم میرم یا وقتی جمعه ها منتظرت بودم کنار هم باشیم و نیومدی داشتی کارمیکردی؟!...یعنی منو انقدر بی عرضه فرض کرده بودی!؟....یعنی از همه خواستی الی من؟من آنقدر غریبه ام برات؟ باشه پس از این به بعدم خودت بگذرون ، خلاصه که آنا در نهایت از خانه رفت و به خونه ی بابا بزرگش پناه برد و تا ماه ها اونجا بود

بعد گذشت یه زمان طولانی در نهایت آنا با 50.000$ دلاری که از پول بازنشستگی پدربزرگش گرفته بود دستش را بوسید و راهی خونه شد ، به خونه که رسید با دسته گلی آمده بود کم کم به پیش آشپزخانه رفت که مادر داره آشپزی میخونه ولی در نهایت کله جدا شده مادرش رو وسط ورودی آشپزخونه دید ، پیرمرد داشت اعضای بدن مادرش رو بسته بندی میکرد تا بفروشه ، آنا جیغ کشید واییییی پیرمرد گفت:خفه شو آشغال....تو جوون تری پوست تورو میکَنما،بگو ببینم از آخرین باری که قرار بود بدهی رو بدی چقدرش رو آماده کردی؟...آنا که روی زمین افتاد بود و تمام گل هایی که (آفتاب گردان بودن و روی زمین پخش شده بودن)با وحشت گفت:اممم،واییی نه!! ، خدای مننننن! ، پیرمرد گفت:خفه شو (موهاشو کشید و گفت) بگو پولو چیکار کردی؟ آنا گفت: باشششع ، پول توی جیبمه 50.000$ تاشو تا الان آماده کردم قول میدم بقیشو هم بعدا بیارم ، لطفا منو نکش ..... پیرمرد خندید گفت: پس معلومه خوب کار کردی ، حالا بیا و برو بقیه رو جور کن و اینم یادت باشه اگه یه وقت جایی صدات در بیاد پوست تنت رو میکنم ، چون میدونی که انجام میدم ، آنا خیلی سریع فرار کرد و فرداش شروع کرد هرچی سرمایه داره بزاره بعد خودش از آگهی های استخدامی تا دو سال مشغول کار توی فروشگاه ، رستوران ، پارک ، باغبونی ، خدمتکار ، کار توی موسسه های آموزشی و ... شد تا اینکه بعد سه سال تونست با چنگ و دندون اون پول رو جور کنه و تحویل اون پیری بده ، قرار بود توی ساحل با هم قرار بزارن ، آنا تصمیم گرفته بود چاقویی توی پوکت بزاره و موقعی که داره پول رو تحویل میده توی گردن پیری فرو کنه برای همین وقتی به ساحل سانتا مونیکا میره پیری رو روی صندلی های دراز کشیده ساحلی با دوتا پسر بچه و یه دختر بچه که کنار هستند و دارند براش شعر و نقاشی و بازی میکنند میبینه ، از همون جا استرس آنا دوباره شروع میشه ولی میدونه این سری باید کار رو تموم کنه چون اون تنها اعضای خانواده شو ازش گرفته بود ، داداشش رو گرفته بود و حالا نباید کوتاه بیاد در نتیجه میره جلو و سلام میکنه و پیرمرد میگه:میبینم بزرگتر شدی ، آنا میگه پولی که میخواستی رو آوردم ، پیرمرد میگه بزار روی میز و بعد گورتو گم کن در نتیجه آنا یه ذره مکث میکنه و یدفعه میاد بزاره که پاکت رو محکم سمته پیرمرده میبره و با تمام قدرت ضربه میزنه و انقدر فشار میده و میچرخونه تا بمیره ، پسرها و دخترهایی که اطرافش بودن وحشت زده میشن ، آنا میگه ، ببخشید ببخشید ولی باباتون کل زندگیمو نابود کرد.....و بعد یکی از پسربچه ها شروع میکنه دامن آنا رو گرفتن ، آنا سریع میکشه و هولش میده و فرار میکنه و با ماشین تخته گاز به سمت خونه میره و سریع یه بلیط آنلاین به کانادا میگیره و لباساشو توی چمدون جمع میکنه و منتظر میشه تا تایم سفر نزدیکتر شه و ناگهان اخبار رو میبینه که جنازه اون پیرمرد رو تیتر میکنه و ترسش بیشتر میشه بنابراین سریعتر وسایلش رو جمع میکنه و به سمت فرودگاه جان اف کندی میره اونجا با وسواس و کلی استرس تمام مراحل بازرسی رو پشت سر میزاره و در نهایت پس از یک ساعت نشستن و دیدن تیتر اخبار که هر لحظه بهش استرس میداد در نهایت سوار هواپیما میشه و به تورنتو کانادا میره

با پولی که آورده بود مکانی رو برای یک ماه رزو میکنه تا اینکه اونجا کاری توی پوشاک معروف کانادا گوس پیدا میکنه و مشغولش میشه و در نهایت زندگی شو اونجا میسازه ، البته شانس آورده بود که نتونستن ردی ازش توی کشتن اون پیری پیدا کنن وگرنه خیلی براش دردسر میشد
THE END STOR¥
علیرضا ابراهیمی
جمع می