باز هم شب شد و روزم غرقِ ظلمت میرسد
باز این دل، بیتو ای یارم به حسرت میرسد
فکر و مشغولیت از من رفت و تنها ماندمت
باز نامت در دل و جانم به شدت میرسد
وهمِ رویت پر کند این خانهٔ خالی مرا
ماهِ رخسارت به جانم چون اجابت میرسد
آسمانِ سینه از یادت دوباره روشن است
باز هم تصویر تو بر من به رفعت میرسد
گریههای نیمهشب، سوزِ غمِ قبلِ سحر
باز هم یاد توام تا حدِ غربت میرسد
در خیالم گشته بودم تا ابد مجنون تو
آه! این رؤیای شیرینم به ندرت میرسد
آخرِ این قصه دللرزان و تن بیطاقتیست
باز شب شد، باز روزم سوی ظلمت میرسد
مجنون تبریزی