باز هم شب شد و روزم به سیاهی آمد
باز هم این دل من رو به تباهی آمد
باز هم مشغله و فکر و خیالم کم شد
باز هم یادِ تو ای دوست به راهم آمد
پُر شد از وهم و خیالت اتاقم این بار
باز هم چهرهٔ ماهت به نگاهَم آمد
آسمان دلِ من از نور تو روشن گردید
باز هم فکر و خیالت به سراغم آمد
باز هم گریه و اشک و غمِ پیش از خوابم
باز هم یادِ تو بود که به جانم آمد
در خیالم شده بودم برایت، مجنون
این چه شیرین محالیست که به ذهنم آمد
آخر قصه رسید و دل من میلرزد
باز هم شب شد و روزم به سیاهی آمد
مجنون تبریزی