بس چه سخت است بدونِ تو مرا تابیدن
در همه روز و شبم از غمِ تو نالیدن
چه غمی بر سرِ کویِ دلِ من سایه زده
تو کجا، من کجا… سهمِ من است باریدن
بارشِ این بغضِ پنهان جگرم را خون کرد
کیست آنکس که شود خسته زِ پُرباریدن؟
همهجا، هرکهبود، چهرهٔ ماهِ تو ربود
منِ بیچاره نماندم، فقط باریدم
گوشهای دنج به یادت شدهام آواره
تو کجایی؟که مرا سخت بُوَد تابیدن
دگر اینبار به سوی تو سفر خواهم کرد
بس نکو باشد از آن یار شب و روز نالیدن
آخرِ قصهٔ ما را همگان میدانند
بس چه سخت است بدونِ تو مرا تابیدن!
مجنون تبریزی