درباره این حس عمیق و دردناک و در عین حال متکامل و انسان ساز بسیار گفته اند و میگویند و خواهند گفت. به قولی ما تنها به دنیا میآییم و تنها هم از دنیا میرویم پس این حس این حال و هوا با زندگی ما در هم تنیده شده است و بخش غیر قابل جدایی از زندگیما شده است.
همانطور که بسیار میتوان از تنهایی شکوه کرد، بسیار میتوان از آن تمجید کرد و آن را فضایی برای خلوت با خود درون دانست و به واسطه ی آن به بزرگترین رشد ها و تعالی ها دست یافت.
ولی در اینجا نکتهای نهفته است.هر کس که مدت زیادی تنها میماند مجموعهای از احساسات بعضا مشخص را تجربه میکند. مثل سنگینی قلب و سنگین گذشتن ایام تنهایی و شاید گریههای ناشی از تنهایی و حس ملال.
ولی وقتی که مجموعهای از افراد همین حس را تجربه میکنند به این معنا نیست که ما تنها نیستیم؟؟؟؟
شاید خرده بگیرید که این عدم تنهایی موجب تغییر ملموس در حس تنهایی الان ما نمیشود و کاملا آرمانی و غیر ملموس است. درست است و حق را به شما میدهم ولی برای یک لحظه هم شده است از قید و بند روزمره فراتر نگاه کنیم و همه ی عالم را انسانها را از بعد بالاتر ببینیم.
من این را به دیدن افراد روی صفحه ی کاغذ از دید خودمون تشبیه میکنم.البته درست است که لحاظ فیزیکی ممکن نیست و فقط میتوانیم خود را در یک بعد بالاتر تصور کنیم ولی تصور برای تفکر و معناسازی کافی است.
در اینجا اگر هر انسان رو یک نود در گراف زندگی در نظر بگیریم بین هر آدم و انسان های دیگر یال های فراوانی وجود دارد که ممکن است هیچ کدام از این نود ها و یا ادم ها به طور قطع در زندگی روزمره متوجه این ارتباط نشوند و حتی برایشان قابلیت به خاطر آوردن و بیان نداشته باشد. ولی توجهتون رو به تاثیر پروانه ای جلب میکنم.کوچک ترین رفتار ما اثرات بزرگی به جا خواهد گذاشت
.پس شاید ارتباط بین من و آدم دیگر لبخندی است که از سر تمجید از ظاهر به آن زده میشود ولی همان منجر به یک اتفاق بزرگ در زندگی آن فرد در قسمت ملموس زندگیش میشود و در این حالت آن فرد نه خودش منشا این اتفاق را میداند و نه آن فرد دیگر را به یاد میآورد.
پس افراد تنها به طور کامل تنها نیستند و در عین تنهایی در زندگی افراد دیگر چه تنها چه ناتنها تاثیر میگذارند و از این منظر کسی تنها نیست.
ولی با این حس چه بکنیم.هر چه من گفتم قشنگ است و زیبا ولی کاربرد مهم است با وضع الان خود چه کنیم؟ من در حال حاضر در حال مزه مزه کردن رنج تنهایی در پوست و استخوان خود هستم و این حرف های زیبای تو از آن نمیکاهد و کاربردی برای من ندارد.در بقیهی راه من کار های که خود در مواقع تنهایی و تبدیل رنج تنهایی به سوخت رشد تعالی خودم انجام میدهم بیان میکنم تا شاید تاثیری روی بقیه ی آدم ها بگذارد (هر چند ناملموس):
خب من به تازگی از منبع توجه دائمی ام جدا شدهام و بدون ورود به جزئیات دوباره وارد قلمرو تنهایی شدهام و پس از مدتی تفکر دربارهی اینکه قبلا چگونه با این حس کنار میآمدم و الان چگونه میتوانم کنار بیایم پس از تفکر درباره آن به نوشتن این دلنوشته از فردی تنها منجر شد:
نخست آنکه برای اوقاتی که با خود به تنهایی به سر میبرسید زمانبندی داشته باشید حتی مشخص کنید میخواهم از این تا این ساعت هیچ کاری نکنم و به سقفخیره بشوم ولی مهم این است که در تنهایی غرق نمیشود و برنامه ام را با خودم دارم.
دوم آنکه باید بتوانید مودتون رو بالا بیاورید. ممکن است که غمگین بشوید از تنهایی زاری کنید بنالید و ... و کاملا طبیعی است ولی مهم این است که زیاد نشود و پس از گذران آن به برنامه برگردید.
سوم اینکه در موقعیت های اجتماعی خودتان را گم نکنید و به خاطر تنهایی باج عاطفی ندهید و تنهایی را به باج دادن ترجیح بدهید.
و نکات دیگر که من به مهترین آن ها بسنده میکنم و اگر چیز دیگری به ذهنم رسید اضافه میکنم.
و در آخر برای همدردی با درد تنهایی و گره زدن این متن به احساساتتون و نشان دادن اینکه بقیه هم این درد را حس کردند و حتی تبدیل به اثر هنری کردند گوش میدیم به: