
پس از ۲۳ دقیقه مکالمه تلفنی. آنلاین میشود.
او: نمیدونم چرا نمیخوام برم 🥹
من: هعب، در این موقعیت قلم کمر خم میکند. جوهر خشک میشود. کاغذ پاره میشود. اشک روانه میشود. نفس کشیده میشود و چشمها به افق دوخته میشود و تصویر تو که در حال رفتن هستی آرام برایم محو میشود. لبخند ریزی میزنم و بر میگردم به بالین. اما هنوز در فکر تو هستم. چشمانم سنگین میشوند و پرده های نمایش امشب کشیده میشوند. خواب شیرین شب جمعه و آمادگی برای روز جدید.
——————————————
هنوز هم آن نیم خطی که برایم نوشت را نمیتوانم توصیف کنم. مادر میتواند در عین سادگی مفهوم بسیار سنگینی را منتقل کند.