تمایلی برای بیدار شدن نداشتم. ساعت را تا حوالی هشت صبح کوک کردم. ولی فکر کردم تماس های دفتر برای جلسات امروز خواب را حرامم خواهد کرد. بیدار شدم. با کمال آرامش اول دست و صورتی شستم و شانه ای به موهای تازه کوتاه شده زدم. لباس هایم را پوشیدم و منتظر تپسی ماندم.
در طول مسیر مدیر عامل زنگ زد. وقتی اول صبح به موبایلم زنگ می زند اعتراضی پنهان دارد که چرا راس ساعت هشت دفتر نیستی. من هم بی خیال جوابش را دادم. مثل قبلا استرسی نداشتم و توضیحاتی در خصوص جلسات امروز دادم.
دفتر که رسیدم حوصله کسی را نداشتم. با بچه ها خوش و بش کردم. درب اتاق را بستم که صدای دیگران را نشنوم. ساعت دو جلسه آنلاینی داشتیم. کنسل شده بود. جلسات بعدی هم با تاخیر برگزار می شد و مدعوین استرس داشتند که زودتر جلسه تمام شود. دلیل این عجله برای رفتن را نمی دانستم. مدیرعامل هم در واکنش به عجله حضار برای رفتن خوش مزه شده بود و می گفت ما از روز اول که می آییم به این دنیا منتظر روز رفتن هستیم.
کلا از تفکرات و سیاست بازی این پیرمرد شصت و دوسال خسته شده ام. جالب است که او خودش خسته نشده. هر روز با انرژی وصلابت پا می کوبد توی شرکت و با هیبت خاصی مدیرت جلسات را بر عهده می گیرد. البته که ما عرض اندام نمی کردیم برایش. حالا کسانی هستند که صراحتا با او مخالفت می کنند و او سکوت می می کند. بالاخره ماندن مهم تر است. من که معتقدم منفعت اقتصادی باعث شده خسته نشود. بالاخره حقوق بازنشستگی هرچه قدر باشد او پنج برابرش را فعلا دریافت می کند.
بگذریم. ساعت چهار را گذشته که نهار میخورم و فستینگم را می شکنم. بچه ها دفتر زنگ می زنند و می گویند دیر شده. چرا نرفته ام. ساختمان از ساعت سه باید تخلیه می شده. آقا حاجت را راهی میکنم و وسایلم را جمع می کنم. خیابان ها پر است از ماشین. تقریبا تعداد روزهایی که دفتر را ساعت پنج ترک کرده ام به تعداد انگشتان دو دست هم نمی رسد. پرسه می زنم در خیابان ها. هوا سرد است. در پیاده رو ها خبری از آدم ها هم نیست و دست فروش های ونک هم بند و بساط را جمع کرده اند. حدود ده تا پانزده نفر از یگان ویژه های دور میدان ونک تازه نهار می خورند. شاید هم جیره شام باشد. یخچالی بدون نام و نشان تعدادی غذا و لیموناد و ماست موسیر برایشان آورده. قدم می زنم تا ابتدای گاندی و با یک نفر دیگر با آقا داود که تازگی ها سمند سورن را تحویل گرفته می رویم تا میدان آرژانتین. تقریبا نیم ساعتی در راه هستیم. از میدان آرژانیتن تا هفت تیر خبری خاصی از ماشین ها نیست و خلوت است. آدم ها هم نیستند. هوا سرد است. دستگاه خودپرداز بانک ها عمدتا خاموش اند یا پشت کرکره های برقی گیر کرده اند. یکی دو تا خود پرداز هم که کار می کنند پول نمی دهند. البته بالاخره تلاشم جواب داد. نمی دانم استرس و هیجان بی خودی چرا دارم و چرا تلاش می کنم حتما پول نقد باید داشته باشم. از یک خود پرداز با دو تا کارتم ششصد هزار تومان بر می دارم. نزدیک های خانه که می شویم در خیابانی که دیشب همین موقع ها آرام بود و مردم از مغازه ها و میوه فروشی ها خرید می کرند؛ خبری از خرید نیست و مردم با صورت های ماسک زده و پوشیده در تاریکی خیابانی فرعی تجمع کرده اند و شعارهایی می دهند. دیروز و پریروز هم همین شعارها را می دادند.
به خانه که میرسم مادر نگران است. امروز سه بار زنگ زده بود و پیگیر بود که کی می روم خانه. سر درد داشتم. چایی آماده نبود. یک ساعتی چرت زدم. اینترنت نداریم. پیامک هم نمتوانیم بفرستیم. عملا بخش زیادی از کارهایمان مختل شده است. نمی دانم چه خواهد شد.
چایی تازه دم خوردم و نوشتم. ولی دوباره یادم آمد که همه نگرانیم. نگران فردا و فرداها.
ای کاش فردا از امروز نگران تر نباشیم...