ویرگول
ورودثبت نام
alizz9473
alizz9473انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
alizz9473
alizz9473
خواندن ۱ دقیقه·۷ ماه پیش

بیچاره مردم؛ بیچاره ایران...

بی چاره شدیم. بله درست نوشتم، بی چاره شدیم، چون امنیت از دست رفت. امنیت یعنی همان شب هایی که راحت می خوابیدیم و مطمئن بودیم صبح بیدار می شویم. یا نمی ترسیدیم که نکند تا صبح موشکی در کنارمان منفجر شود. بی چاره شدیم و این بی چاره بودن ترس دارد. حالا چاره چیست؟ فرار؟ ماندن، ماندن و خواندن و رقصیدن و یا جنگیدن؟

راستش من جنگیدن بلد نیستیم. من بلند فریاد می زنم، خوب تکه های پازل را کنار هم می چینم تا طرف مقابلم را آچمز کنم، ولی جنگ بلند نیستم. وقتی مادرم هراسان است و خواهری دارم که آرزوهای بلندی دارد، نمی توانم بجنگم. نمی توانم از آنها دور باشم. می دانم که با جنگیدند می توانم برای آن ها امنیت برقرار کنم، ولی اگر من نباشم و زبانم لال چیزی به آن ها شود، می توانم زنده بمانم؟

بی چاره شدیم و من نگرانم. ابعاد واقعه آنقدری هست که بشود در ویرگول نوشت و تا حدی آرام شد، ولی فعلا باید چاره ای جست. چاری چیست؟ چاره را از کجا بیابیم؟ آیا می شود این امنیت برگردد؟ امیدوارم....ولی آن 25 کودکی که پر کشیدند چه می شوند؟ آغوش هایی که دیگر نیستند چه می شوند؟ ای کاش چاره ای می جستیم...

قبلا چیزی مشابه نوشتم و نمی دانم چرا حالا اینجوری شد... چی میشه آخرش؟

جنگجنایت جنگی
۱۱
۱
alizz9473
alizz9473
انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید