ویرگول
ورودثبت نام
alizz9473
alizz9473انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
alizz9473
alizz9473
خواندن ۳ دقیقه·۱ سال پیش

خواب دیدم...

همیشه از خواب ماندن هراس دارم. یکی دو باری پیش آمده بود که بررای رفتن به مدرسه خواب بمانم. یا سالی یک بار ساعت خانه باتری اش تمام می شد و خواب می ماند و من و داداشم به مدرسه دیر می رسیدیم. دوران دبیرستان که موبایل خریدم، موضوع ساعت و برنامه یک ساله اش تمام شد، ولی باز هم گاهی پیش می آمد که باتری موبایل تمام شود و خواب بمانم. از همه این ها بدتر زمانی بود که در دوران کارشناسی برای امتحان یکی از درس های خیلی راحت خواب ماندم. تا پاسی از شب درس خوانده بودم و دو ساعت خوابیدم. درسراحتی بود و لابلای امتحانات جایش داده بودند و فرصت مرور کم بود. من به قصد دوساعت خوابیده بودم ولی دو ساعت شده بود چهار ساعت و با جت هم می رفتم به امتحان نمی رسیدم. شاید یکی از بهترین خواب هایم همان روز بود. وقتی دیدم ساعت نزدیک به ده صبح است و به امتحان دو ساعت قبل نرسیده ام؛ پتور را بغل کردم و خوابیدم، چون کاری از دستم بر نمی آمد. بعد از آن هم هر شبی که برای امتحانات ارشد یا دکتری بیدار ماندم؛ دیگر نخوابیدم تا طلوع و رفتن سراغ امتحان.

بعد از آن هم هراس از خواب ماندن دارم. روزهایی که باید ماموریت بروم، یا روزهایی که جلسه مهم دارم، چند ساعت مختلف را با دو تا گوشی تنظیم می کنم تا خواب نمانم. ولی راستش امروز که دهم تیر ماه باشد خواب ماندم. ساعت زنگ زد. پنج دقیقه تمدیدش کردم و پهلو به پهلو شدم که بیشتر بخوابم. پهلو به پهلو شدن همانا و خواب دیدن همانا و خواب ماندن همانا. البته که روز خاص و مهمی نبود. خواب می دیدم که در میدان نبردم. یک جای تاریکی بود. صدای هلی کوپتر (کلی بودجه خرج شد که بهش بگیم بالگرد) را می شنیدم. انگار وظیفه داشتم عده ای را قانع کنم برای دفاع از وطن. داد می زدم که اسراییل در حال واردات حجم عظیمی از تجهیزات نطامی است. باید کاری کرد. میان این تنش ها صدای موبایل دوباره درآمد. این بار آقای راننده تاکسی هم محلی بود که حالا دو سال است هر روز هم سفریم. قبل از پاسخ دادن ساعت را نگاه کردم. هفت و بیست و یک دقیقه بود. مشکلی بابت تاخیر در ورود نداشتم. حضرت همایونی؛ مدیر عامل شرکت منت نهاده بودند و امر فرموده بودند یک ربع تاخیر مشکلی ایجاد نمی کند و از آن پس مرخصی حساب می شود. ساعت هفت و بیست و یک دقیقه بود و حدودا نیم ساعتی بیشتر خوابیده بوم و خواب دیده بودم. ای کاش نمی خوابیدم و آن خواب کذایی را نمی دیدم. خواب میدان نبرد و خواب صدای تیر و ترقه. جنگ به رویا هایمان هم نفوذ کرده است.

این خوب نیست که جنگ به خواب هایمان رسوخ کند. راستش را بخواهید من آن دوازده روز کذایی را تهران نبودم. راستش را بخواهم بگویم با خانواده گریخته بودیم. مامان که موشک باران صدام یزید کافر را در کودکی تجربه کرده بود می ترسید و می گفت باید برویم و رفتیم. رفتیم و اخبار را چک می کردیم. تقلا می کردیم تا اینترنت داشته باشیم. تا بدانیم کجا چه شده است. هر روز با عمو صحبت می کردیم. می گفت خبری نیست. می گفت ننه حالش خوب است. او می گفت و ما هم باور می کردیم. صدا و سمیا می سوخت و ما باور می کردیم که سمت خانه ننه خبری نیست. پدافندها صدایشان شب ها بلند بود و شیشه خانه اقوام لرزیده بود و ما باور می کردیم که خبری نیست که نیست...

یادگاری از احوال یک جنگ زده که هیچ ترکشی به جسمش نخورده؛ ولی روحی ویران دارد...

خانه ها تاب موشک ندارند...خواب کودکی اینجا آشفته شد...
خانه ها تاب موشک ندارند...خواب کودکی اینجا آشفته شد...

خوابجنگ
۳
۲
alizz9473
alizz9473
انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید