صبح
برای جلسه ساعت هشت استرس دارم. باید به موقع برسم. حوصله کنایه های مدیر عامل بازنشسته - که نمی دانم چرا او باید بازنشسته باشد و کار کند، ولی بابا باید بیکار باشد - را ندارم. نه اسنپ و نه تپسی هیچ کدام سفر را قبول نمی کنند. با اسنپ موتور می گیرم که دینگ دینگ تپسی بلند می شود. یک تاکسی پیدا شده. خوبی تاکسی ها این است که خیابان ها را خوب بلدند و نیاز به مسیریاب نیست.
با راننده هماهنگ می کنم و می روم تا سر خیابان. ترافیک شدید است و قرار نیست به موقع برسیم. پیام می دهم به دبیر جلسه که دیر می رسم. جلسه با 15 دقیقه تاخیر آغاز خواهد شد.
ساعت 10 جلسه ای بیرون از شرکت دارم که چون باب میل مدیر عامل نیست باید 11 برگردم دفتر. پنج دقیقه به یازده موتور می گیرم. راننده موتور کمی مقصد را بلد نیست و خط ویژه هم نمی رود، مثل آتش روی اسپندم که دبیر جلسه زنگ می زند و می گوید جلسه کنسل شد.
ظهر
نهار را می خوریم و منتظر زمان جلسه هستیم. راس ساعت سه برق قطع می شود. قبلا با با گرما و تاریکی اش کنار می آمدم؛ ولی حالا اذیت می شوم. دستشویی هم باید بروم که آب قطع است. می روم تا دفتر یکی از دوستان که چند باری هم زنگ زده و کار مهمی دارد. در این فاصله برق آنها وصل شده است.
شب
ذوب آهن اصفهان سه بر دو استقلال تهران را برده است. بازی هفت دقیقه وقت اضافه دارد و من دقیقه نود و دو رسیده ام. کمی بعد استقلال گل تساوی را می زند. صحنه گل بازبینی هم می شود؛ گل درست است. سر میز شام از هر دری سخنی می گوییم. از قیمت دلار، مکانیزم ماشه، بی آبی، ترافیک، قیمت مسکن در تهران، طرح های سرمایه گذاری برای حفظ ارزش دارایی و ...
همسایه رو به رویی تولد دارد و موزیک آذری پخش می کند. اخبار برای خودش پخش می شود و بابا لقمه های آخر شامش را می خورد. خواهر ناگهان به زمین می خورد و می گوید بی حال است. می گوید سرگیجه دارد. به اورژانس زنگ می زنیم. همه می دوییم. یکی دوبار چشمانش روی هم می رود و با شوک ما به حال خودش می آید. مامان با اورژانس حرف می زند. می گویند موضوع حاد نیست و بهتر است برویم درمانگاه محل.
لباس پوشیده و می رویم سمت بیمارستان. همه تخت های اورژانس خالی است. خدا را شکر که تخت ها خالی است. خدا را سپاس که مردم سالمند اما مردم واقعا سالمند یا از ترس پول گزاف درمان بیخیال می شوند و در خانه می مانند؟
حوالی ساعت دوازده بر می گردیم خانه. دکتر اورژانس را برای اولین بار دیدم. متین و آرام بود و بر خلاف دکترهای قبلی اورژانس که دیده بودم با حوصله و متانت به بیمار و همراهانش گوش می دهد.
ما در حال ترخیص بودیم که یکی از پزشکان بیمارستان به عنوان همراه پیرمردی فربه وارد شد. بعد هم خانواده اش آمدند. در کوتاه ترین زمان تصمیم گرفتند که مرد را به مراقبت های ویژه منتقل کنند. مرد با حوصله، ولی بریده بریده به سوالات پرستار جواب می داد.
یک روز دیگر هم گذشت...

پ.ن: می تونه جزء پراکنده نویسی ها باشه.
پ.ن: وقتی خواهر آدم حال ندار باشه، خودم آدم هم پنجر میشه. نوشته اش هم آبکب میشه. حال روحیش هم داغون...