پتوی گلبافت زرشکی را که بابا قبلا خریده می کشم رویم. پناهگاه من برای فرار از سرما بوده. چند ساعتی خوب می خوابم و دم دمای صبح بیدار می شوم. با همان چشمان خواب آلو با خدا خیلی کوتاه نیایش می کنم و بعد کمی آب می خورم و دوباره می خوابم. این بار احساس می کنم خانه گرم است. فلکه رادیات اتاق را می بندم. صبح که ساعت زنگ می زند، دوست ندارم از پناهگاه خارج شوم. اما چاره چیست؟
کاپشنی که پارسال خریدم و همراه همیشگی در سرما بوده، می پوشم. کلاه هم دارم. دیگر به شال گردن نیازی نیست. یک مدتی دستکش چرم هم داشتم. الان بیخیالش شدم. چند دقیقه ای صبر می کنم که راننده تاکسی اینترنتی برسد. تاکسی کثیف و کهنه ای است که صداهای عجیب و غریبی می دهد، ولی گرم است. صدای رادیو جوری است که احتمالا فقط خود راننده می شنوید. اصراری به شنیدن اخبار صبحگاهی ندارم و تا برسم به اداره چرت می زنم.
اداره که میرسم آقا حاجت بعد از سلام و احوال پرسی در ماگ پاییزی شکل ام چای کم رنگ می آورد. خوب یاد گرفته که اول صبح چای باید کمرنگ باشد. هر یک ساعت یک چای می دهد. تا دو ساعت بعد از نهار هم چای نمی خورم. نهار را راس ساعت یک می چیند توی اتاقم.
بعد از نهار می روم جلسه و بعد از حدود دوساعت جلسه با صرف چای و شیرینی از گره کور ترافیک میدان ونک که می گذرم می رسم دفتر. ماشین همکارم بخاری خوبی نداشت و سردم شده بود. اگرچه لباس گرمکن برند نیکوتن پوش را از زیر لباس های اداری و کت وشلوار پوشیده ام؛ اما سردم شده بود. حاجت برایم چای می آورد. با خرما می خورم و گرم می شوم. حالا زمان مناسبی است برای شنیدن اخبار روزانه.
مگر می شود خبر ها را نخواند. قبلا که اینستاگرام نبود، روزنامه کاغذی می خواندم؛ ولی حالا فقط باید اکسپلور اینستاگرام را چرخ زد. حتی استاتوس های واتساپ هم از همانجا می آیند.
هنوز سرما در وجودم هست. بخاری اتاق را روشن می کنم. اتاق کوچک است و نیاز به روشن بودن همیشگی بخاری ندارد. چای و خرمای اول تمام شده که حاجت شارژش می کند. چند دقیقه ای در فضای مجازی گشته ام و به چند عکس و استوری دوست و همکاران واکنشی نشان داده ام و چیزی هم برای دیگران فرستاده ام. بس است.
اما هنوز اکسپلور نرفته ام. آنجا هم چرخی میزنم و میرسم به یک خبر. به یک توقفگاه. به یک نگاه خیره و فرو ریختن تمام سقف روی سرم. ریختن چای روی پاهای سرد و فریاد و آمدن هراسیمه حاجت.
چای را ریختم روی خودم. دیگر سردم نیست. دیگر نمی توانم هر دم به دقیقه به حاجت دستوری دهم. چیزی بگویم. نگاهم خیره به همان عکسی است که همه دیده اند تا حالا. به عکس که در دستان مردی یخ زده مانده است و پشت آن نوشته است
مراقب پسرم باشید؛ تازه یاد گرفته بگه بابا...
رحیم مجیدی مهر، از خانه و کاشنه و فرزند دل می کند و کیلومترها می رود تا در نقطه سفر مرزی، جایی که هر پلیدی ممکن است راهی به خاک باز کند، با غیرت و افتخار از خاک وطن دفاع کند، تا من هر روز در تهران در مورد رنگ چایم با حاجت اختالاط کنم و سوار ماشین شوم و بخاری روشن کنم و شب در خانه چای و دمنوش گرم بنوشم و موقع خواب درجه دستگاه گرمایشی خانه را بالا ببرم و در پتوی گرم و نرم خود که پناهگاه روزها و شب های سرد من است، بخوابم. من یکی شرمنده ام.
شرمنده او و همرزمانش و شرمنده خانواده و پسر خردسالش. من شاید در به روز نبودن سیستم های مرزبانی نقشی نداشته باشم، اما از آزادانه و راحت زیستن و واکنشی نشان ندادن به حادثه ای که برای او رخ داد، شرمنده ام.

پ.ن: آقا حاجت همکار ما هستند و اسم مستعارش بخشی از فامیلی اوست. هم سن پدرم است و پسری هم سن و سال من دارد. خدا شاهد است که خجالت می کشم با او آمرانه صحبت کنم. همیشه مرتب و تمیز و خندان است و تلاشش بردن نانی برای خانه و خانواده اش است.
پ.ن: اشک بریزیم برای رحیم مجیدی مهر که سرما جانش را گرفت.