من آشنای کویرم، تو اهل بارانی
چه کرده ام که مرا از خودت نمی دانی؟
مرا نگاه! که چشم از تو بر نمی دارم
تو را نگاه! که از دیدنم گریزانی
من از غم تو غزل می سرایم و آن را
تو عاشقانه به گوشِ رقیب می خوانی
هزار باغ گل از دامن تو می روید
به هر کجا بروی باز در گلستانی
قیاسِ یک به یکِ شهر با تو آسان نیست
که بهتر از همگان است؟ بهتر از آنی...
سجاد سامانی
سعدی و حافظ و سایه و شهریار و حالا هم احتمالا فاضل نظری و حتی سجاد سامانی کلمات را در قالب و وزن غزل جوری کنار هم قرار داده اند که حظ کنیم و لذت ببریم. باید آن کسان که به این آدم ها خواندن و نوشتن و اندیشیدن آموخت را یافت و تبریک گفت که چه برای آیندگان گذاشته اند. اگرچه قیاس شعرای فوق واقعا اشتباه است؛ اما گاهی یک دوست جوان هنرمند مثل سجاد سامانی جوری با کلمات غزل می گوید که به وجد می آییم!
مرا نگاه! که چشم از تو بر نمی دارم
تو را نگاه! که از دیدنم گریزانی
و یک دیگر
هر که جز من بود از دیدارمان مأیوس بود
همتم را رود اگر میداشت اقیانوس بود
رد شدی از بین ما دیوانگان و مدتی ست
بحثمان این است: آهو بود یا طاووس بود؟
خواب دیدم دستهایم خالی از گیسوی توست
خوب شد با عطر مویت پا شدم، کابوس بود
عطر گیسوی رهایی آمد و آزاد کرد
پادشاهی را که در زندان خود محبوس بود
هر زمان از عشق پرسیدند، گفتم آه، عشق...
خاطرات بیشماری پشت این افسوس بود
