دوشنبه شب، ۲۹ دی ماه ۱۴۰۴
امشب خواهربزرگترم با خانوادهش خونمون بودن. خواهرم این روزها سرگرم و گاهی کلافه از بزرگ کردن سه تا بچه شیرین و خیلی وقتا پردردسره. امیررضا هم که دردسرهای مخصوص خودش رو داره. از حوالی ساعت ۶ عصر بود که خواهرم متوجه شد امیرضا تب داره. دما سنج رو زیر بغلش گذاشت و عدد حدود ۳۸.۵ رو نشون میداد. همون موقع استامینیفن بهش داد. کمی تبش پایین اومد ولی نه اندازه کافی.
تا حوالی ساعت ۱۰ شب که همچنان تب امیررضا بالا بود. من رفتم سر جزوه اطفال که قرار بود شنبه هفته قبل امتحانش رو بدیم ولی الان ۹ روزه که همه چی تعطیله و وضع کشور مشخص نیست. نگاه کردم به بخش تب ببینم چیزی دستگیرم میشه یا نه. برگشتم پیش امیررضا. بغل خواهرم بود. خیلی سوسکی و یواش نبض بازوش رو چک کردم که حدود ۱۵۰ تا بود و برای بچه ۲۰ ماهه طبیعیه ولی تند تند نفس میکشید. حساب کردم حدودای ۶۰ بود. به نظرم زیاد اومد. زنگ زدم با دکتر مرادی مشورت کردم و گفت این تنفس طبیعی نیست. دوباره چک کن و اگر این حدود بود بهتره بره دکتر.
بدون اینکه خواهرم نگران بشه امیررضا رو بغل کردم و رفتم یه گوشه خونه و چکش کردم. بالا بود تعداد تنفسش. البته خواهرم هم متوجه رفتار من شد و ازم پرسید جریان چیه. پیشنهاد دادم بهتره بچه رو ببرن دکتر. خواهرم و دامادمون آماده شدن و امیررضا رو بردن. توی مدت رفتنشون به بیمارستان، مامان داشت با آیه واسه امتحان فرداش کار میکرد و ازش سوالای کتابش رو میپرسید. امتحانش دینی و از جنس سوالای امام نهم کیه بود.
یک ساعت بعد برگشتن. تشخیص دکتر عفونت گوش بود. با شیاف تب امیررضا رو آوردن پایین و دکتر براش آزیترو نوشته بود. البته الان من مشکوکم به تجویز آزیترو. مگه عفونت گوش نباید علت اصلیش ویروسی باشه؟
خلاصه خواهرم خواست شربت آزیترو به امیررضا بده ولی نمیخورد. به هرضرب و زوری بود بهش دادیم. چند دقیقه بعد امیررضا بغلم نشسته بود. سرحال نبود و مدام بهانه میگرفت. یه دفعه استفراغ کرد و من دستم رو گرفتم جلوی دهنش که روی زمین نریزه. بدو بدو بردمش تو دستشویی و همین وسط که من بدو بدو میرفتم سمت دستشویی و امیررضا بیشتر پس میزد، خواهرم هی میگفت داداش ببخشید. منم اینجوری بودم که یعنی چی ببخشید آخه، من داییشما!!!
استفراغش زیاد نبود، روی سینک دستشویی دست خودم و دهن امیررضا رو شستم و اومدیم بیرون. فکر کنم چیز خاصی نبود و از بس به زور بهش دارو داده بودیم بچه پس زده بود. خلاصه به نظر تبش کنترل شده بود و خواهرم و خانوادهاش آخر شب رفتن خونه خودشون.
میدونید همه اینها رو چرا نوشتم؟ میدونید چی برام جالب بود؟ جای این که از استفراغ امیررضا توی دستم حالم بد بشه یا بدم بیاد، توی لحظهی ناخوشایند سرازیر شدن ملغمه شیر و دارو و غذا از دهن امیررضا، یه محبت عجیبی از این بچه به دلم نشست. فکر نمیکردم ولی این که بغلم بود و ناخودآگاه دستم رو گرفتم جلوش تا فرش و خونه کثیف نشه، تو دلم واسه این بچه محبت کاشت.
تهش اینکه بازم بار دیگه بهم ثابت شد، برعکس چیزی که فکر میکنیم لحظههای نه چندان خوشایند، غمبار و حتی تلخِ مشترک، محبت بیشتری بین آدما به وجود میاره تا شادی و خوشی ....