قلب مادر کلاس درس فرزند است.
در حقیقت قلب مادر مملو از عشق و نگرانی نسبت به فرزندش میباشد.
مادر هر چیزی را که به فرزندش یاد میدهد برگرفته از دلش میباشد که مملو از خردی است که حاصل تجربیات وی در زندگیست.
هنری وارد بیچر
حالم بد جوری یهویی دگرگون شد. سخته وقتی برای تیکهای از وجودت مشکلی پیش بیاد و تو کیلومترها ازش دور باشی. فقط میتونی اشک بریزی و خدا رو صدا کنی. حالم بَده گفتم بیام اینجا برای ویرگول بنویسم.
امروز، صبح زود بیدار شدم بعد از خوردن صبحانه، طبق برنامهای که داشتم، برای انجام چند تا کار از خونه بیرون رفتم. اول از همه باید یه جلسهای رو میرفتم. بعد از اون برای یه کاری به چند تا از ادرات شلوغِ شهرمون رفتم. کار اداری رو همه میدونید که چقدر زمانبَر هست.
بالاخره کارم تموم شد. با کلی خستگی و گرسنگی خونه رسیدم. تقریبا ساعت، از 1 ظهر گذشته بود. ناهار هم نداشتم. با هر سختی بود یه غذایی آماده کردم و خوردم. با خودم گفتم، کمی استراحت کنم بعد به مابقیِ کارهام برسم.
از اونجا که کلی کار داشتم یه استراحت کوتاهی کردم و بعد بلند شدم، تا به کاهاری مربوط به تمرینات دوره آموزشیم برسم. بخشی از تمرینات که مربوط به دیروز بود رو با خوشحالی انجام دادم. به خودم گفتم حالا وقت تمرینات امروز هست.
لپتاب رو روشن کردم. یه درس از متمم رو خوندم و نت برداری کردم. تا اومدم یه ویدئو رو دانلود کنم، ناگهان گوشی همسرجان زنگ خورد. شماره ناشناس بود! جواب داد. از اینطرف همسرم میگفت: شما؟ چی؟ چی شده؟ شکسته؟ همسرجان بیچاره، هُول کرده بود.
حالا منم گوشهی اتاق نشسته، میگم چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ خب مادرایی که مثل من عزیزِ راهِ دور دارند. تو اینجور مواقع اولین نفری که به ذهنشون میآد، همون عزیزشون هست. بله حدسِ منم درست بود. فرد ناشناس: از پسرم و آسیبی که تو پادگانش خورده بود؛ خبر داد.
همسرم در ادامه سوال میکرد؛ کدوم پاش؟ کدوم قسمتش آسیب دیده؟ میدونید چرا این سوالها رو میکرد؟ بخاطر اینکه پای چپش، چند سال پیش هنگام فوتبال بدجوری شکست. برای همین نگران بود، نکنه همون پا دوباره آسیب دیده باشه.
تلفن رو قطع کرد. تا خواست بگه چی شده، من دیگه اشکام ریخت. خدایا پسرم تو شهرِ غریب، تکوتنها الان بیمارستانه، من کنارش نیستم. همون لحظه دست به دعا شدم. گفتم خدایا من نیستم، اما تو کنارشی، تو مراقبش باش.
در صورتی که همسرجان با ناراحتی زمزمه میکرد، خدایا چرا؟ من یهو یاد این داستان افتادم.

پیرمردی یه اسب پیری داشت که سرگذاشت به بیابون و رفت. همه همسایهها جمع شدند تو خونش گفتند: عجب پیرمردِ بدشانسی. پیرمرد گفت: معلوم نیست، خوششانسی باشه یا بدشانسی فقط خدا میدونه.
دوازده روز بعد اسب پیر برگشت، هشتاد تا اسب جوون و وحشی رو با خودش آورد. همسایهها جمع شدند تو خونش گفتند: عجب پیرمردِ خوششانسی. پیرمرد گفت: معلوم نیست، خوششانسی باشه یا بدشانسی فقط خدا میدونه.
چند روز بعد بچه این پیرمرد یکی از اسبها رو داشت رام میکرد که اسبه میزَنتش زمین و پاش میشکنه. همسایهها جمع میشن خونش میگن: عجب پیرمردِ بدشانسی. پیرمرد میگه: معلوم نیست، خوشبختی باشه یا بدشانسی فقط خدا میدونه.
چند روز بعد مامورهای دولت اومدند، جوونها رو گرفتن ببَرن سربازی، همه رو بردن جز اینکه پاش شکسته بود. همسایهها جمع شدن خونش گفتند: عجب پیرمردِ خوشبخت و خوششانسی و پیرمرد در جواب گفت: معلوم نیست، خوشبختی باشه یا بدشانسی فقط خدا میدونه.
فقط خدا میدونه و فقط خدا میدونه.
یادِتونه اینجا گفتم باورم نسبت به خدا چقدر قشنگ و زیبا شده. همین داستان باعث شد قلبم آروم بگیره و شکرگزاری کنم و بهخودم گفتم این اتفاق هم حکمتی داره، اونم فقط خدا میدونه.
بعدش پسرم زنگ زد باهم صحبت کردیم. خدارو شکر گفت: پاش فقط ضربه خورده و نیاز هست چند روزی با آتل بسته باشه.
شما چقدر به این جمله که فقط خدا میدونه اعتقاد دارین؟