ویرگول
ورودثبت نام
خدیجه خنده رو
خدیجه خنده رو
خدیجه خنده رو
خدیجه خنده رو
خواندن ۳ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

لطفا قوی نباشین

 

 

 لطفا ادای قوی بودن در نیارین. احساساتتون رو بروز بدین و خودتون رو با «ضعیف بودن‌» بپذیرید و دوست داشته باشین.

 

تنهایی جنگیدن با ادای قوی بودن

 

یک، عمر من بخاطر همین یه جمله‌ی اشتباه، با درد گذشت. اینکه ادای قوی بودن رو در می‌آوردم.

چقدر احساساتم رو نادیده گرفتم و امروز تمامش برام درد شده. حالم از قوی بودن بهم می‌خوره.

 

بس که بهم گفتن یه زن خوب و قوی پای تمام مشکلات زندگیش خم به ابرو نمیاره. زن قوی گریه نمی‌کنه.

بابا یکی نیست بگه من زنم، احساسی و شکننده. چطور قوی باشم در صورتی که گاهی می‌شکستم.

گاهی خسته می‌شدم گاهی کم می‌آوردم.

 

 

چطور اشک نریزم در صورتی که دلم گریه می‌خواست. اگر مشکلات و چالشی تو زندگیم بود. بارها و بارها شنیدم قوی باش می‌گذره.

قوی بودن یا تنهایی جنگیدن؟ اعتراض نکن، گله نکن و....

بابا به چه قیمتی می‌گذره؟؟ به قیمت تخریب خودم!

اگر ناراحتی عزیزانم رو دیدم، گفتن قوی باش. اگر مرگ عزیزی رو دیدم گفتن قوی باش.

مدام احساساتم رو سرکوب کردم. آلان احساساتم دیگه له شدند.

الان جسمم صداش دراومده.

 

تجربه سرکوب کردن احساساتم و ادای قوی بودن

چند وقت پیش از فرزند عزیزم دور شدم. با اینکه از قبل می‌دونستم، باید این دوری رو تجربه کنم، هی مدام به خودم می‌گفتم تو قوی هستی. تو مثل فلانی حالت خراب نمی‌شه. بازهم اونجا بخودم گفتم قوی باش. تو خیلی از فلانی آگاه‌تری، قوی‌تری.

 

اونجا هم احساس دلتنگیم رو سرکوب کردم، ریختم تو خودم، گریه نکردم بروز ندادم. فکر می‌کردم قوی هستم، اما واقعیت نبودم. ادای قوی بودن رو در آورده بودم.

 

بعد از مدتی متوجه ریزش ابرو، بیماری پوستی که براثر احساسات و نگرانی که بروز نداده بودم در خودم دیدم.

من دیگه نمی‌خوام ادای  قوی‌ بودن رو در بیارم. می‌خوام خود واقعیم باشم.

 

من هم دل دارم. من هم حق دارم گریه کنم، یه جاهایی ضعف خودم رو بپذیرم.

من آدمم، من رباط نیستم.

 

دیشب دوباره احساس کردم می‌خوام نشون بدم قوی هستم مشکلی نیست و حل می‌شه.

آخه دیروز عصر داشتم با لپ تاپم کار می‌کردم، یهو خاموش شد و دیگه روشن نشد.

 

همه برنامه‌هایم، ، که دوماهه دارم روش کار می‌کنم، بهم ریخت. حالم گرفته شد.

بردم تعمیراتی نشون دادم. از هزينه‌ی بالایی برای تعمیرش گفت که الان د ر حال حاضر برام مقدور نیست.

خیلی ناراحت شدم.  تو صورتم مشخص بود که حالم بدجوری گرفته شده.

 

اومدیم خونه  دست از پا درازتر. که چی، چرا؟ باید اینطوری بشه اونم تو این موقعیت. سفره‌ی شام رو دخترم پهن کرد. سر سفره بی اختیار اشکام ‌ریخت.

همه متوجه شدن که من الان چقدر ناراحتم، گفتند حالا که پیش اومده کاریش نمی‌شه کرد. اما کی می‌دونست واقعا حس و حال درون من چیه.

 اونجا هم بزبون نیاوردم. احساسم رو نگفتم.

نگفتم که تقریبا نزدیک دوماه هست تلاش می‌کنم الان یهو همه چی با خرابی لپ تاپم بهم ریخت .

اما خوشحالم که اگر بیان احساس نداشتم اون لحظه گریه کردم. چون گریه کردن هم خودش نوعی تخلیه احساس هست.

 

 

کلام آخرم

 

 وقتی نقش «قوی‌بودن» رو می‌گیرین، مجبور می‌شین خودتون احساسات‌تون رو سرکوب کنین.

 

مجبور می‌شین بگین «نه اصلاً درد نداشت». ولی درد داشت.

 

اونجا تو تنها بودی، نیاز به آغوش امنی داشتی، نیاز داشتی خیلی راحت گریه کنی و بگی دردم اومد.

 

ولی نگفتی، خودت رو سفت گرفتی و گفتی من قوی‌ام. این ادای قوی بودن، یه روزی از یه جا می‌زنه بیرون، یه روزی که شاید خیلی دیر باشه..

کجاها ادای قوی بودن رو داشتین؟؟

احساس
۰
۰
خدیجه خنده رو
خدیجه خنده رو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید