میتونم به جرات بگم دخترها از همون سالهاییکه نقش مادر رو برای عروسکشون بازی میکردند، تمرین مادرشدن رو داشتند. این حس رو خداوند از همان کودکی در وجود دخترها جای داده بود.

سالهای اول زندگی مشترکمون، بیشتر به مهمونی و خوشی میگذشت. زیاد به این فکر نبودم که بچهای داشته باشم. اما فامیل ما اینطوری بودند. که تا عقد میکردی، هی مدام میگفتن کِی عروسی هست؟ عروسی هم که میگیری باز سوال دیگه ای داشتند. کِی میخواین بچه بیارین؟
این مهمونی رفتنها انگار خودمو موظف میدونستم، حتما یه جوابی باید بدم. هربار هم میگفتم خب هنوز زوده. اما با گذشت زمان تو همون مهمونیها با دیدن شیرین زبونیهایِ بچههای فامیل، منم دوست داشتم مادرشدن رو به معنای واقعی تجربه کنم.
به مرور دیگه انگار دلم بچه میخواست. اما فقط من میخواستم خدا هنوز نه.

چند سالی از ازدواج مون گذشته بود و فامیلهای عزیزِ همیشه در صحنه همچنان با سوالهای تکراریشون درکنارم بودند که باردار نیستی؟ منم در این انکار بودم که فعلا زوده. اما واقعیت شرایط جسمم هم طوری شده بود، که دکتر بهم گفته بود با بارداری مشکلت حل میشه؛ یعنی علاوه بر این که دلم بچه میخواست، جسمم هم برای رهایی از درد بچه رو میطلبید.
خب دردهای زیادی رو سر این کیستهای که داشتم، کشیدم. هربار دردهاش به سراغم میاومد فقط باید با رفتن به درمانگاه و با سرم و آمپولهای مسکن آروم میشدم. چندین سال من با این درد دست و پنجه نرم کردم. چقدر از این درد تا خود درمانگاه گریه کنان میرفتم.
و تو اون گریههام با خدا خیلی صحبت میکردم که خدایا ...
دیگه درمان رو بصورت جدی تری شروع کردم. دکترهای زیادی رفتم هر دکتر یه دستور و یه دارو میداد. یادمه چقدر همون موقع هم داروها گرون بودند و به سختی پیدا میشد. اما با امید مادر شدن با هر مشقتی بود. داروها رو تهیه میکردم و بعد طبق دستور دکتر شروع به مصرف میکردم.
بعد از هر دوره مصرف دارو، خیلی مراقب رژیمم و خوردن داروهام بودم. اما نمیشد آنچه که باید میشد. در کنار درمان دست به دعا و نذر و نیاز هم شدم. خیلی گریه میکردم. دیگه علاوه بر تنهایی، بالا رفتن سن هم حسابی اذیتم میکرد. دکترها دیدن با دارو و رژیم به نتیجهی دلخواه نرسیدم. گفتند باید برم پیش....

اطرافیان متوجه درمان من شدند اما باز انکار میکردم که، برای بچه نیست. چون بشدت از شنیدن این جمله، که هنوز بچه دار نشدی، حالم بد میشد. آخه یکی نبود بگه بابا به زندگی مردم چیکار دارین. درد خودم کم بود درد حرفهای اونا رو هم باید تحمل میکردم.
شرایط سختتر، داروها قویتر و هزینهها بالاتر شده بود. نوبت گرفتن برای متخصصان هم چالش برانگیز بود. اما همهی این سختیها رو بجون میخریدم به امید مادرشدن. خب درمان و داروهای جدید رو باز باید تا 3 ماه تحمل میکردم.
اما اینبار دکتر گفت بعداز 3 ماه مصرف دارو باید آماده بشی برای مراحل تخصصی نازایی مثل (IUI ،IVF).
3 ماه گذشت و طبق عمل به دستورات دکتر برای درمان تخصصی در تاریخ مشخص آماده شدم. روز درمان چه استرسی داشتم که اگر به نتیجهی دلخواه نرسم چی.
دیگه برای خودم یه پا دکتر شدم از بس که، تو این چند سال داروهای متعددی خورده بودم و آزمایشات زیادی رفته بودم. حتی بَلد شده بودم نسخههای دکتر رو با اون خطشون بخونم یا جواب آزمایشاتم رو تا حدودی میخوندم.
خلاصه بگم بعد از درمان تخصصیتر، نوبت به آزمایش دادن رسید.
آزمایشات مربوطه رو دادیم و گفتن چند روز بعد، برای گرفتن جواب بریم. وقت گرفتن جواب شد. چه احساسی داشتم که حتی بیانش برام سخته، دل تو دلم نبود، که نتیجه چی میشه. از خونه تا خودِ آزمایشگاه تپشهای قلبم رو با دور تندتری حس میکردم.
جواب رو گرفتیم، اما چند روزی رو باید صبر میکردم تا دکتر که خارج از کشور رفته بود، بیاد.
تو این مدت خیلی استرس کشیدم و همچنان نگران بودم که نکنه نتیجهای که میخوام نشه. بلاخره دکتر اومد. از اونجایی که خیلی سخت نوبت دکتر گرفته میشد. دکتر این لطف رو به من کرد که جواب آزمایش رو تلفنی براش بخونم.
دیگه وقت خوندن جواب بود. قلبم داشت از استرس بخودش فشار میآورد. به مطب زنگ زدم و بعد از معرفی خودم، در ادامه دکتر گفت، حالا کدوم قسمت برگهی آزمایش رو براش بخونم.
چند صفحه بود. ورق زدم تا به قسمت مورد نظر رسیدم. دست و پام میلرزید، قلبم تند تند میزد. دکتر متوجه لرزش صدام شد. بهم گفت آروم باش عزیزم و بخون. بلاخره خوندم. هنوز حرفم تموم نشده بود، یهو از اون طرف تلفن دکتر گفت: خانم.... مبارکه شما باردارین.
بلند داد زدم، وای خدایا شکرت، شکرت، شکرت و فقط اشک میریختم. اصلا متوجه نشدم از خوشحالی چطور از دکتر تشکر کردم. بعد از قطع شدن تلفن، سر به سجده گذاشتم و بلند بلند از شادی گریه کردم.
دوباره تلفن رو برداشتم و با صدای گرفته، به اولین نفری که این مدت پا به پام بود. (همسرجان) زنگ زدم. نمیتونستم حرف بزنم فقط گریه میکردم .اونم ترسیده بود میگفت چی شده ؟ بگو ببینم چرا گریه میکنی ؟
بیچاره بدجوری هُول کرده بود. هی میگفت خانم جان خواست خدا نبوده. وسط هق هق کردنم، گفتم من دارم مادر میشم. چه حس و حالی بود من از اینطرف، همسرجان از اونطرف، های های گریه میکردیم.
بلاخره خواست خدا هم با خواست ما یکی شد. "شد آنچه که انتظارش را داشتیم"
یه زن، تمام سختیها و دردهایی رو که برای مادر شدن، در دوران بارداری تحمل میکنه، با دیدن فرزندش و به آغوش کشیدنش از یادش میره.
یه جمله برای زنانی که به سختی و درد مادرشدن بنویس.