
خیلی وقتها ما وابستگی رو با عشق قاطی میکنیم. وابستگی پُر از ترس از دست دادنه، پُر از کنترل و اضطراب.
اما عشق آزادی و رشد میده، باعث میشه خودت باشی. وابستگی میگه «بدون تو نمیتونم»، عشق میگه «با تو بهترم». تفاوتش خیلی بزرگه: یکی خفهکنندهست، یکی بالدهنده.
اکثر مادرایِ ایرانی، خواسته یا ناخواسته باعث وابستگی فرزندشون به خودشون میشن. مثل خودم "مادرم از همان دوران کودکی منو عادت داده بود؛ هرکاری رو با نظارت کامل خودش انجام بدم" خب تا یه سنی خوبه اما از یه سنی به بعد چی؟
متاسفانه این عادت ادامه داشت. من بزرگتر شدم همین کار باعث شد دیگه نتونم به تنهایی برای مسائل مختلف مثل (رشته تحصیلی، انتخاب رنگ و مدل لباس و...) تصمیم بگیرم. هر بار که خودم هم انتخابی داشتم یه حس بدی درونم به وجود میاومد که نکنه درست نباشه.
کاش مادرم میذاشت من هم تنهایی خیلی چیزها رو تجربه کنم. حتی اگر اشتباه میشد تا بعد بتونم در آینده درست پیش برم. ازدواج کردم این رفتارِ مادرم، اکتسابی به من منتقل شد. فکر میکردم یه مادرِ خوب، باید همه چی فرزندش رو کنترل کنه و این رو عشق و علاقه میدونستم.
مجوز به خودم دادم که باید لحظه به لحظه کنار فرزندم باشم و ازش مراقبت کنم. همون رفتارها رو با شدت بیشتری داشتم. به خودم میگفتم من، مادرِ به روزی هستم. وابستگی من طوری بود که تمام کارهاش (از قبیل مدرسه، بازی کردن و...) باید زیر نظرم میبود.

او میخواست مستقل بشه، اما منِ مادر ترسهام اجازه نمیداد؛ رهاش کنم. به اسم اینکه من عاشق فرزندم هستم. دیگه علاوه بر کارهای عملی من از لحاظ روحی و روانی وابسته فرزندم شده بودم. حالم به حال خوب یا بَدش بسته شده بود.
طوری که اگر کسی انتقادی در موردش میکرد؛ من واکنش تندی نشون میدادم.
منِ مادر، بَسکه همهی انتخابهاش زیر نظر گرفته بودم؛ دیگه نمیتونست حتی یه ارتباط ساده دوستی جهت بازی کردن برقرار کنه. ترسهام مانع این بود که بذارم خودش با عواقب کارهاش رو به رو بشه. من جلو جلو کارهاش رو راست و ریست میکردم.
فکر میکردم اوضاع همیشه همانطور که من دوست دارم پیش میره. خیلی جاها متوجه میشدم که نمیتونه از حقش دفاع کنه؛ این مسئله من رو بشدت ناراحت میکرد. سخت فهمیدم من همه جا نمیتونم کنار فرزندم باشم. یاد گرفتم کمکم رهاش کنم.

یادمه سیزده یا چهارده ساله بود که اولین تمرین رهایی رو داشتم. اونجا دیگه نخواستم مسائل مربوط به ورزش و مدرسش رو براش هماهنگ کنم. وجودم پر از ترس بود اما کمکم رشد رو در فرزندم دیدم. این تمرینها رو در کنار یه مشاور انجام میدادم.
سخت بود اما هربار به من میگفت" تو همیشه کنارش نیستی، در آینده بخاطر تحصیل، سربازی، ازدواج و....بچه ها از ما دور میشن" اونجا بود که واقعا برای رها کردن تسلیم شدم.
وابسته بودن یعنی برده اون شخص بودن. الان دقیقا در روزهایی که مشاور میگفت؛ قرار دارم و فرزندم ماههاس که ازَم دوره؛ سخت میگذره. اما همین دوری باعث شد؛ خیلی شاهد رشد فرزندم باشم. میدونم اگر تمرینات گذشته نبود. الان مشخص نبود کجا و در چه بیمارستانی بستری بودم.
وابستگی یا دلبستگی؟
خوشحال میشم برام یه جمله بنویسی