ویرگول
ورودثبت نام
aminrahmaty
aminrahmaty
aminrahmaty
aminrahmaty
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

هندسه ی مکث

داشتم نام ات را
به جیغ می گفتم
به خالیِ گور
و گیسوان بلندی
که تیغِ ابریِ دریا
به باد می داد اش

دو شهروند صمیمی برابرم بودند
و زنی که نامش را نمی دانستم
آنسوتر
روی یک صندلی
جزیره ای دور افتاده بود

مکث می کند
آن که دارد می خواند

هندسه ی من
صفحه ی نخست کتابی ست
که نمی خوانی اش،
افسانه ای ست
در شیبِ ملایم خستگی

صدای آهستگیِ فکر در سر
که تاریک می نشیند روی زانوها
خیانت می کند
تقریبا نه هنوز!

مکث می کند
آن که دارد می خواند


این هندسه ی مکث
هی درد می کند
در دهان کسی که دارد می خواند

رویا!
رویای رویاها!
ای دندانِ شکسته
در صورتِ لبخند!

هر چقدر
پنجره های اتاقم را باز کنم
جوانی به این خانه بازنخواهد گشت

آخر، زمان که منظره نیست
زمان که نمی تواند
مدد برساند به فانیِ انسان

بگذار چنین باشد
بگذار آنقدر پیر بشوم
که چهره ی مرگ را عوض کنم،
عوض شده ست حالا!
در خیالِ هرآن کس که دارد می خواند
آری همان تصویر است
حالا همین تصویر است
حالا...

تو پنجره های اتاق ات را
باز کن
از یقه ی سفید لباس زمستانی ات
خارج شو
و نگاه نکن چه چیزی می ماند پشت سرت،
پالتوی یک پیرمرد
و دلواپسی های کهنه اش
که چیزی نیست!

عصر مدرن
همه چیز را در خودش جای می دهد،
من "تا" می شوم
درون بی تابی هام،
آخر توفان وقتی بیاید
سقف خودش را که خراب نمی کند

حالا برو!
مانعِ راه، رفتنِ توست
کجا می روی؟
مکث نمی کند آن که دارد می خواند
و پنجره را پشت سرت ببند
مانند وقتی که آمدی از در
و من جوان بودم
که داشتم می بافتم
یقه ی سفید لباست را
تا بمانی
و حالا
صدای قدم های تو را می شنوم
پشت در ایستاده ای
و خیالِ تو هرگز نمی رود بیرون


امین رحمتی

خیالمکث
۰
۰
aminrahmaty
aminrahmaty
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید