پالپ دو - کتاب پیامبر و دیوانه

سلام. من امیر آرانی هستم. اسم این پست هم پالپِ چون قرار نیست زیاد خلاصه کنم کتاب رو... قصد دارم داستان های کتاب رو بگم و تیکه هاییش رو براتون به اشتراک بذارم تا اگه دوست داشتید بخونیدش. نوشتارم هم عامیانست.

پالپ یک که کتاب نبرد من هیتلر بود رو میتونید از اینجا بخونید.

پالپ شماره دو قرار بود یه قسمت بیشتر داشته باشه. در مورد شخصیت خلیل جبران اما چون طولانی میشد تصمیم گرفتم اون رو اول منتشر کنم (زندگینامه) بعد در مورد کتابش و سرانجام تیکه های کتاب (های) پیامبر و دیوانه با هم صحبت کنیم. این قسمت ها با این سه نقطه هایی که پایین میبینید از هم جدا شدن. هر کدوم رو دوست نداشتید میتونید برید سراغ قسمت بعدی.


ازتون میخام قبل از خوندن این پست اگر علاقه دارید اول زندگینامه ی نویسنده رو از اینجا بخونید بعد بیایید سراغ پالپ.


پیامبر و دیوانه
پیامبر و دیوانه

*این عکس از وبلاگ خوش فکر گرفته شده

کتاب پیامبر و دیوانه در واقع همون دوتا کتاب مشهور خلیل جبران هست که در کنار هم چاپ شده. کتاب من ترجمه ی نجف دریابندری از انتشارات کارنامه و نسخه 25ام هستش. ترجمه فوق العاده روون و خوبه. کتاب هم جمع و جور و دوست داشتنی. نمیدونم دیگه این نسخه هست توی بازار یا نه چون کتاب من 83 چاپ شده.

اگر شما خواستید این کتاب رو بخرید قبل از انتخاب مترجم این نقدِ شهر کتاب رو بخونید. بهتون کمک میکنه.

اول در مورد پیامبر...

کشیش لوری سو، که صدها مراسم عروسی را با خواندن قطعاتی از پیامبر برگزار کرده است، می‌گوید: "این کتاب برای مراحل مختلف زندگی مردم حرف‌هایی دارد، این کیفیت جادویی را دارد که هر چه بیشتر می‌خوانیدش، بیشتر به کلامش پی می‌برید".

این کتاب از 26 شعر منثور تشکیل شده. هر کدوم از این شعر ها موعظه ای هست که المصطفی،‌ پیامبری که در شهر ناشناخته اُرفالِس در تبعید است به مردم آنجا میگوید. المصطفی نه محمد مصطفی است نه مسیح. شخصیت خیالیست.

المصطفی بعد از 12 سال انتظار در تبعید برای رسیدن کشتی نجات است تا او را به جزیره ی زادگاهش بازگرداند، بالاخره کشتی را میبیند و تا کشتی برسد مردم شهر که شیفته ی اون هستن از از او می‌خواهند حکمتش را با آنان در میان بگذارد و از سوال‌های بزرگ زندگی بگوید: مانند عشق، خانواده، کار و مرگ.

"استادان غربی او را با تحقیر، و رک بگویم: مثل یک 'کله‌پوک' می‌نگریستند چون برای مردم جاذبه داشت. فکر می‌کنم در غرب او را درست نفهمیده‌اند. او قطعا کله‌پوک نیست. در واقع نوشته‌های او به عربی قالب خیلی ظریف و پیچیده‌ای دارند".

نوشته های جبران خلیل خبران یه جوریه که نمیتونی کتابش رو همیشه همراهت داشته باشی و بخونیش... باید کتاب رو توی تنهایی خودت نگهداری و وقتی تنها هستی و آروم نوشته هاشو مزه مزه کنی. برای خودت با صدای آهسته بخونیشون و بهشون فکر کنی

کتاب نثر خیلی روونی داره انصافا ترجمه ی آقای دریابندری هم عالی و حرفه ایه.

بیش از این برای پیامبر چیزی نمیگم بریم سراغ دیوانه

چنین روی داد: یک روز، بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند، از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه نقاب هایم را دزدیده اند. همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم. پس بی نقاب در کوچه ها دویدم و فریاد زدم”دزد، دزد”………. چنین بود که من دیوانه شدم. *از کتاب دیوانه

دیوانه اما برخلاف پیامبر، کمتر عارفانه است و بیشتر ادبیات و استعارات توی چشم میخوره. دیوانه خط داستانی که توی پیامبر دیدیم رو نداره. نوشته ها تا حدودی هم بار اخلاقی دارند توی این کتاب. در کل جملاتش خیلی تاثیر گذاره... فقط اگه به اندازه کافی دیوانه باشید، دیوانه رو میفهمید. موقع خوندن این بخش کتاب شاید فکر کنید که متن ها ساده هستن یا زیبا نیستن. ولی قول میدم بهتون اگه یه کم بهش فکر کنید متوجه زیبایی هاش میشید. زیاد از دیوانه نقل قول نمیارم چون جملاتش همینجوری تکی شاید زیاد جالب نباشن. باید کل متن رو بخونید خودتون


بریم سراغ تیکه های کتاب پیامبر:

مگر ترسِ از نیاز، همان نیاز نیست؟ آیا ترسِ از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است، چیزی جز تشنگیِ سیراب نشدنی‌ست؟
مهر چیزی نمی‌دهد مگر خود را، و چیزی نمی‌گیرد مگر از خود. مهر تصرف نمی‌کند، و به تصرف در ‌نمی‌آید؛ زیرا مهر بر پایه مهر استوار است.
تو بار ها می‌گویی (خواهم‌داد، اما به آن‌که سزاوار باشد.) درختانِ باغِ تو چنین نمی‌گویند، و گله های چراگاه تو نیز هم. این ها می‌دهند تا زندگی کنند، زیرا ندادن همان است و مردن همان. بی گمان آن کسی که سزاوارِ دریافتِ روزها و شب‌های خود باشد، سزاوارِ دریافتِ دهش تو نیز هست
آنگاه زنی گفت با ما از اندوه و شادی سخن بگو. او پاسخ داد: شادی شما همان اندوهِ بی‌نقابِ شماست. چاهی که خنده‌های شما از آن برمی‌آید، چه بسیار که با اشک های شما پر می‌شود.
ای مردمان ارفالس، شما می‌توانید دُهُل را در پلاس بپیچید و سیم های ساز را باز کنید، اما کیست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟
آنگاه زاویه نشینی، که سالی یک بار به شهر می‌آمد، پیش‌آمد و گفت با ما از لذت سخن بگو. و او در پاسخ گفت: لذت ترانه‌ی آزادی‌ست، اما آزادی نیست. شکفتنِ خواهش های شماست،‌ اما میوه‌ی آنها نیست. ژرفایی‌ست که بلندا را فرا می‌خواند،‌ اما خود نه ژرف است و نه بلند. در قفس مانده‌ای‌ست که به پرواز در می‌آید،‌ اما فضای فروبسته نیست. آری به راستی لذت ترانهٔ آزادی‌ست. و من آرزو میکنم که شما آن را از ته دل بسرایید، اما نمی‌خواهم که در این سرایش دلِ خود را ببازید.
بوم که چشمانِ شب‌گیرش در روز کور است از رازِ روشنایی سر در نمی‌آورد. اگر به راستی می‌خواهید روحِ مرگ را ببینید، دروازهٔ دل خود را به روی زندگی باز کنید. زیرا که زندگی و مرگ یک چیزند،‌ چنان که رودخانه و دریا هم یک چیزند.

دیوانه:

چنین بود که من دیوانه شدم. و از برکتِ دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده‌ام؛ آزادیِ تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا کسانی که ما را می‌فهمند چیزی را در وجودِ ما به اسارت می‌گیرند. ولی مبادا از این امنیت غره شوم. حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است.
مال همسايه اي را با لبخند دزديدن، هديه هايي با حركت زيباي دست به كسان بخشيدن، با حزم تمجيد كردن، با احتياط متهم كردن، روحي را با كلمه اي در هم شكستن، تني را با نفسي به آتش كشيدن، و آنگاه در پايان روز دست شستن.