شباهنگامدرسوگواری·۵ ساعت پیشچو برشکست صبا زلف عنبرافشانشاونقدر بغض دلتنگی گلومو گرفته انگار دستامو بستن و نمیتونم بنویسم.وسط کلاسی نشستم که استادش پرانرژی داره حرف میزنه و من با کوهی از غم نشستم…
شباهنگامدرسوگواری·۷ ساعت پیشپرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتاصبا شیرین و عزیزمنمیدونی بیخبر بودن و دوری از تو چقدر سختهاین روزها ، لحظهها نمیگذرهمحبوبم شعر ها و غزلها همه برای تو هستند و هرچه بنویس…
شباهنگام·۱ ماه پیششباهنگام که میگیردسلام!هیچ ایدهای ندارم اینجا کجاست و من کجام.این موضوع هم در مکان جغرافیایی من صادقه و هم در ویرگول.مهاجرت اسمش واقعا زیباست تا وقتی مهاجرت…